تا خوش خط نباشه برنامه ریزی نمیکنم !

میخوام درباره یک تجربه از خودم صحبت کنم به اسم وسواس های عجیب غریب ! مثلا چی ؟ یادمه خیلی وقت پیشا که میخواستم برای تابستونم برنامه ریزی کنم مثلا میرفتم یک خودکار خفن zebra میگرفتم، یک دفترچه باحال و البته یک سری کاغذ آچار و این چیزا. برای چه کاری ؟ برای این که فقط بخوام توش بنویسم ۵ تا هدف مهم تابستون من مثلا تو سال ۱۳۹۰ چیه ! و این شروع بدبختی من بود ....



قیافه من قبل از شروع کارا !
قیافه من قبل از شروع کارا !

چرا این موضوع باعث پسرفت من تو خیلی زمینه ها شده و چطور این موضوع رو رفع کردم ؟

خب خیلی ساده است. بزارین با مثال براتون بگم:

  • همونطور که چند سطر بالاتر گفته بودم من برای برنامه ریزی های فردی خودم خیلی وقت پیش ها این وسواس ها رو داشتم که مثلا خطم خوب باشه، همه چیز صاف و یکسان نوشته بشه، یادمه حتی بعضی مواقع کلی کاغذ پاره میکردم چون که مثلا حس میکردم این چیزی که نوشتم دل نشین نشده ! و کلی تلاش میکردم تا در نهایت مثلا یک نوشته روی کاغذ رو نهایی بکنم و بعد دیگه دیر شده بود و من کلی وقت گذاشته بودم تا فقط همون اهدافی که باید از کلی وقت پیش دنبالشون میرفتم رو، بتونم بیارم رو کاغذ ! درکش شاید سخت باشه ولی همچین چیزی رو خیلی تجربه کردم قبلا و خیلی وسواس و رفتار عجیبی بود ...
  • اوایل که برنامه نویسی رو شروع کرده بودم برای یادگیری یک موضوع خاص میرفتم کلی Course آموزشی دانلود میکردم!، دسته بندی میکردم. برام مهم بود مثلا کلی دسته بندی و فایل داشته باشم که انگار یک آرشیو خیلی بزرگ و جذاب دارم، و ذوق میکردم. ولی هدف اصلی این بود که مثلا من برای کارم که git نیاز داشتم سریع یک کورس git میدیدم تا یاد بگیرمش و تو پروژه شخصیم یا محل کارم ازش استفاده کنم. ولی کل وقتم هدر میشد چون میرفتم 600 تا فایل آموزشی دیگه هم دانلود میکردم تا آرشیوم کامل بشه و خوشحال بشم ! مثلا دسته بندی میکردم سیستم عامل، شبکه، امنیت، فرانت اند، بک اند و باز هر کدوم از اینا کلی زیرشاخه داشت و الی آخر !
  • من حتی تو سیستم عامل لپ تاپم هم این مشکلو از قبل داشتم و هنوزم رگه هایی ازش هست. مثلا اگر دسکتاپم شلوغ میشد یا مدتی بود که سیستم عاملو عوض نمیکردم فکر میکردم که این سیستم عامل دیگه کثیف شده و تنها راه نجاتش از نو نصب کردن یک سیستم عامل جدیده و البته fresh ! خنده داره نه ؟! :)))
  • یادمه اگر میخواستم غذا درست کنم و مثلا سبزی رو به جای این که فلان قدر ریز کنم، اشتباها یکم بزرگتر ریز میکردم یا مثلا تو سالاد کاهو ها بزرگ ریز میشدن یا گوجه ها صاف تیکه تیکه نمیشدن یا ...، اون غذا دیگه به دلم نمی نشست، انگار که یک جای کار تو کل کار میلنگید و تا آخرش همه چیز دل نشین نبود :))
  • یادمه اگر مثلا جزوه تو دبیرستان میخواستم بنویسم، اگر اون متنش مثلا به اخر صفحه میرسید و چند تا کلمه هم بیشتر داشت و مجبور میشدم برم صفحه جدید و فقط یک ذره از صفحه جدید رو به اون چارتا کلمه اختصاص بدم، اعصابم خرد میشد که چرا fix نشده !

از این مثال ها و تجربه ها زیاده ولی خب من تقریبا ۸۰ درصد این اخلاقیات اشتباهمو کنار گذاشتم. الان دیگه میتونم راحت با همه این موضوعات کنار بیام و سخت نگیرم. الان میدونم که ارزش هر کار به اینه که واقعا انجام بشه و به پایان برسه، مثلا امروز برنامه ریزی های تابستونی شرکتمونو تو یک برگه کاهی و خیلی بد خط‌! نوشتم چون مهم بود که سریع بتونیم کلیات کار رو جمع کنیم و کم کم وارد فاز عملیاتی بشیم !‌ (مثلا اگر من امیرحسین قدیم بودم الان تا ۲ هفته فقط درگیر نوشتن همین ۳۰ ۴۰ خط میشدم و احتمالا از اصل ماجرا کلن پرت میشدم !)

قیافه من بعد از کلی برنامه ریزی و کلی کار انجام نشده !
قیافه من بعد از کلی برنامه ریزی و کلی کار انجام نشده !

خلاصه این که اگر شما هم مثل من این مشکل رو دارید، تنها راهش اینه که اون بخش از وجودتون که هی میگه: این که کامل نیست، این که خوشگل نشده هنوز، این که کثیفه اونجاش و ... رو خفه اش کنید و بکشیدش ! هیچ راه مسالمت آمیز دیگه ای وجود نداره که از شرش خلاص بشید. باید وارد کار بشین و نزارین هی مسائل حاشیه ای، شما رو از متن دور کنه. این با تمرین و یکم سختی حل میشه :)

نظر شما چیه ؟ شما هم همچین چیزی رو تجربه کردین ؟ راهکار های شما چی بوده برای رفع مشکلتون ؟