به بهانه رد شدن از روزهای سخت زندگی

بعد از مدت ها ننوشتن، امشب برگشتم و راس ساعت ۰۱:۱۵ بامداد شروع کردم به نوشتن و میخوام درباره یک چیز خیلی ساده و در عین حال پیچیده صحبت کنم. متن هایی که در زیر میبینید تجربیات یک انسان معمولیه برای گذر از روزهای سخت در زندگیش، یعنی فقط بخونید و به تجربیاتتون اضافه کنیدش اگر دوست داشتید البته، و در بخش نظرات، نظر خودتونو هم بگین که منم به تجربیاتم اضافه شون کنم :)

این مطلب رو امشب بعد از یک گفتگو با یکی از دوستان خوبم درباره مشکلات زندگیمون، تصمیم گرفتم بنویسم که بحثامون آرشیو بشن تا حددودی.

تو این مطلب قراره چیا بخونیم؟

قراره راهکارهای یک آدم معمولی برای گذر از مشکلاتش و بحران هاشو بخونین.


مشکل یا بحران های زندگی های ما چیست؟

مشکل چیزیست اعصاب خرد کن که یا حل میشود یا حل نمیشود. گاهی زود حل میشود و گاهی خیلی دیر و چندین سال زمان برای حلش نیازه. گاهی اگه از یک زاویه دیگه بهش نگاه کنیم اصلا ممکنه مشکل نباشه ! گاهی هم ممکنه پایان خط زندگی باشه. گاهی هم ....

پس با یک چیز عجیب غریب رو به روییم! حتما در زندگی بهش برخوردیم و برمیخوریم و دربرخورد هم هستیم همین الان حتما.

مشکلات شبیه دیواری در مسیر ما
مشکلات شبیه دیواری در مسیر ما

میخوایم درباره چه مشکلات و بحران هایی از زندگی هامون دقیقا صحبت کنیم؟

بعضی مشکلات مثل این ها:

  • من فردا قسط دارم و پول ندارم.
  • من بی پولم. تف تو زندگی
  • من بی کارم. لعنت به زندگی
  • من هیچوقت تو هیچ کاری موفق نمیشم.
  • من تنها هستم.
  • من بیچاره میشم. مطمئنم.
  • من تو درس هام موفق نمیشم.
  • من تو زندگی همش بدبیاری دارم.
  • هر چی که تو زندگی دوندگی میکنم به هیچ جا نمیرسم.
  • من هیچ رابطه ای با هیچ کسی نمیتونم برقرار کنم.
  • من میترسم از همه چیز.
  • من بلد نیستم اصلا حرف بزنم تو جمع.
  • همه فکر میکنن من یک مشکلی دارم.

و کلی چیزای این مدلی تصور کنین که بعضی مواقع تو تنهایی یا غیرتنهایی میاد تو ذهنمون و هیچ ایده ای نداریم چرا این جوری شده زندگیمون و حالمون گرفته میشه و همه خوبی ها و خوشی ها و لذت ها، تبدیل به تلخی میشه و هیچ چیزی دیگه ارزش نداره و تا چند روز احتمالا حالمون خوب نباشه ....

فکر کنم هرکدوم از ماها وقتی ناراحت هستیم به یک شکلی اون رو نشون میدیم. شما چطوری ناراحتی هاتونو نشون میدید؟
فکر کنم هرکدوم از ماها وقتی ناراحت هستیم به یک شکلی اون رو نشون میدیم. شما چطوری ناراحتی هاتونو نشون میدید؟

بعد از فهمیدن مشکلاتمون به چی نیاز داریم؟

من فکر میکنم ما آدما بعد از فرو ریختنمون دو تا چیز خیلی نیاز داریم:

  • "مُسَکن" برای فراموش کردن موقت درد و مشکلات
  • "راه حل انجام پذیر" برای درست شدن و رفع شدن مشکل

نکته: این ها مراحلیه که من فکر میکنم وجود داره، و رو هیچ نظریه یا کتاب یا ... استوار نیست و میتونه درست یا غلط یا ... باشه.


این مراحل بالا که گفتم برای من به چه صورت میگذره ؟

  • "مُسَکن" های من عبارتند از دیدن فیلم و گوش کردن به یک موزیک با صدای بلند. چرا؟ نمیدونم! بزارید مثال واقعی بزنم: یکی از فیلم هایی که ۷ ۸ باری بعد از هر بحران زندگیم دیدمش، فیلم سینمایی قدیمی good will hunting هستش. و یا آهنگ High Hopes پینک فلوید. چرا؟ نمیدونم‌! [ ولی خب فیلم good will hunting رو که اولین بار دیدم یادمه اینقدر حس خوب درونم ایجاد کرد که حالا هروقت احساس خوب ندارم از روند زندگی یا هرچیز دیگه، اونو میبینم، حس خوب بهم برمیگرده. چرا حس خوب بهم برمیگرده؟ چون من انسانی هستم که خیلی کم (نزدیک به صفر یا خود صفر) پیش میاد با صدای بلند گریه کنم. ولی این فیلم تنها چیزیه که من رو وادار به این کار میکنه و در نتیجه همه دردهام موقتا ازم خارج میشن! و شاید باورتون نشه این فیلم اصلا هیچ چیز ناراحت کننده ای نداره! فرصت کردید تماشا کنیدش حتما ]
  • مرحله "راه حل انجام پذیر" برای من کمی عجیب غریب و خنده دار رخ میده! ولی خب چیزیه که دارمش و میخوام اینجا باهاتون در میون بزارمش شاید تجربه مشترکی باشه با بعضی از خوانندگان. من زمانی که مشکلی و بحرانی دارم به پیاده روی های طولانی و تنهایی پناه میارم. یادمه بعضی شب ها از ساعت ۵ اینا شروع میکردم و تا ساعت های ۱۰ شب تو خیابون ها تنهایی راه میرفتم و اصلا متوجه گذر زمان نمیشدم! اما این پیاده روی های من چیجوری میگذره؟ پیاده روی های من شبیه یک جلسه مدیریت بحرانه مدیران ارشد سازمانه! یعنی چی؟ بزارین کمی ساده تر توضیح بدم: من وقتایی که تنهایی به پیاده روی پناه میبرم در واقع تنها نیستم. من و ۵ یا ۶ نفر دیگه تقریبا با هم میریم پیاده روی! خب کیا؟ بزارید یک توضیح باحال بدم: خودم به عنوان نماینده خودم! آقای "حافظه" که مسئول مدیریت و ثبت همه رخداد های زندگیست. آقای "منطق" که نماینده تفکر منطقی و مبتنی بر عقله. آقای "احساس" که نماینده تصمیمات احساسی و احساسی رفتار کردن هستش. آقای "شهوت" که نماینده همه لذت بردن های لحظه ای در زندگیه. آقای "توجیه" که یک جورایی رفیق من تو جلساته! چون مثل یک وکیل کنارمه که تنها نباشم در مقابل محاکمه های حافظه و منطق! و البته آقای "عشق" که درباره عاشق شدن ها و علاقه مندی هام نظر میده. و خب آقای "عشق" و "احساس" رفاقت دیرینه ای هم دارن و آقای "عقل" همیشه به رفاقتشون حسودیش میشده! تو این جلسات که دور میز گردی برگزار میشه میزبان من هستم و مدیر جلسه هم متاسفانه یا خوشبختانه من هستم! تو این جلسات معمولا آقای "حافظه" من رو خیلی خوب محاکمه میکنه ولی خب آقای "توجیه" خیلی خوب از من دفاع میکنه. مثلا تو یکی از جلسات آقای "حافظه" گزارشی از تنبلی های مکرر من در بیدار شدن صبح های زود داد که خب آقای "منطق" نتیجه گیری کرد علت عقب افتادن یکی از کارهام این موضوع بوده و باعث ایجاد استرس در من شده که همین هم باعث اتفاقات دیگه شده. ولی خب آقای "توجیه" خیلی خوب از من تو جلسه دفاع کرد و دلایل قانع کننده ای برای خوابیدن بیشتر آورد! از این موارد خیلی زیاده و درگیری ها تو این جلسات معمولا زیاده ولی در نهایت هر جلسه یک سری خروجی داره که من میتونم اون خروجی ها رو هر طور که دلم میخواد استفاده کنم. وقتی پیاده روی تموم میشه و سرمو رو بالش میزارم همه اون شخصیت ها تبدیل به یک نفر میشن که "خود" منم. یک نفر که حالا راهکارها و علت خیلی چیزا رو فهمیده و میتونه تصمیم بگیره بهتر عمل کنه/ میتونه تصمیم بگیره یک سری روتین به روزمره اش اضافه کنه/ یک سری کار رو حذف کنه از زندگیش و .... همه این ها به عهده منه. هم تصمیم گیری و صد البته اجرا کردنش! ترکیب سخت و پیچیده ای شد. ولی واقعیت زندگی همینه. و کاریش هم نمیشه کرد. بیشتر یا تقریبا همه سنگینی بارِ داستان زندگی ای که داریم هر لحظه میسازیم به عهده خودمونه و لاغیر!
خیلی از موفقیت هام تو زندگی مدیون خیلی از خیابون های شهرمه ! و پاهایی که میتونستن من رو ساعت ها راه ببرن!
خیلی از موفقیت هام تو زندگی مدیون خیلی از خیابون های شهرمه ! و پاهایی که میتونستن من رو ساعت ها راه ببرن!

چرا اینا رو نوشتم؟

بهترین کاری که میشه کرد نوشتنه برای آرشیو شدن هر چیزی. من هم نوشتم تا آرشیو کنم.

آیا همه چیز حل شدنیست؟
متاسفانه خیر. گاهی باید فقط پذیرفت و همونطور که در اول متن نوشتم گاهی هم در تعریف صورت مسئله اشتباه میکنیم و چیزی که اصلا مشکل نیست رو مشکل میبینیم !

آیا راه های بهتری برای رفع مشکلات وجود ندارن؟

چیزی به اسم راه خوب و بد نداریم. به اندازه هر آدمی روی کره زمین راه برای رفع مشکلات وجود داره. باید دنبال راه حل مناسب خودمون باشیم.


در پایان هم این شعر زیبای صائب تبریزی رو بخونیم و به خودمون یادآور بشیم که:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؛ موجیم که آسودگی ما عدم ماست...

پی نوشت: این ها تجربیات یک انسان معمولی برای مواجهه با بخش های سخت و تاریک زندگیشه. راه و روش های شما چیه؟ خیلی خیلی خوشحال میشم تجربیات دوستان خوب ویرگولی رو بدونم و به من هم لذت شریک شدن در تجربیاتشونو هدیه بدن.