چرا از بی توجهی به دانشگاهم ناراحتم ؟

خیلی وقت بود درگیر کار شده بودم و فرصت نشده بود بنویسم - چه خوب توجیه میکنم :) - ولی خب امروز دیگه طاقت نیاوردم و اومدم یکم بنویسم. موضوع ساده است و تکراری ! "دانشگاه و دانشجو و همه چیز"



این عکس ماله دانشگاه خودمونه و مربوط به مسابقه برنامه نویسی accept
این عکس ماله دانشگاه خودمونه و مربوط به مسابقه برنامه نویسی accept

خب اینطوری شروع شد داستان:

اول رتبه کنکور اومد و دیدم دانشگاه صنعتی سجاد مشهد، نرم افزار قبول شدم. خوشحال که قراره وارد دنیای جدید و پر هیجانی بشم. خب همینطوری گذشت و گذشت تا تابستون تموم شد و دانشگاه شروع شد و روزای اول جالب بود. محیطش و درساش. فکر میکردم اینجا میتونم کلی چیز یاد بگیرم و کلی کار باحال بکنم و پول دربیارم و تحقیقات و کشفیات و اختراعات بکنم و مرزهای علوم کامپیوتر رو جابجا کنم و از همین بلندپروازی ها و تخیلات !

ترم اول به خوبی گذشت و معدلم خوب شد و همه درسا عالی بود. خوشحال که چه خوب پیش میره ولی یکم که گذشت تازه داستان شروع شد. فکرای این مدلی که: چند سالته و چیا بلدی و چیکارا میکنی و قراره چیکاره بشی و پول چیه و استقلال مالی چیه و تا کی بری اینور اونور تایپ کنی پول تو جیبیت دریاد و ... به سرم زد.خب ریاضیتو مثلا ۱۹ گرفتی. اکی. الان چه کار میتونی باهاش بکنی ؟

یکم از این مدل سوالا ذهنمو درگیر کرد و رفتم سراغ این که بازار کار دقیقا از من چی میخواد. دیدم یکم چارت درسی من از مسیر بازار کار متفاوته. این تفاوت باعث شد یکم برم تو برزخ‌! و ندونم باید چیکار کنم و این حالت باعث شد ترم بعد مشروط بشم و بیشتر به این فکر کنم که چی باید یاد داشته باشم تا بازار کار بهم نگاه کنه ؟

از اونجا رفتم سراغ مهارت هایی که بازار کار میخواد ازم. اون مهارت ها رو دست و پا شکسته یاد گرفتم و همینطور رفت و رفت و رفت تا رسیدم اینجایی که هستم و یک درک معمولی از بازار کار حوزه های مختلف تکنولوژی پیدا کردم. تو این مدت کار پیدا کردم. استخدام شدم. آزاد کاری کردم. گند زدم. یاد گرفتم و کلی چیز دیگه که همتون تجربه کردین احتمالا.

همینجوری گذشت و رسید به همین لحظه که دارم تایپ میکنم این نوشته ها رو. الان واسه کارام و پروژه هام توی شرکت نیاز دارم به یک سری تحلیل ها و یک سری چیزای این مدلی که تو بعضی درس های دانشگاهم یک ریشه ها و سرنخ های خوبی ازش هست.و الان دارم اون کتاب ها یا سرفصل ها رو مطالعه میکنم. یا بعضی جاها محاسبات ریاضیاتی و فیزیکی و ... که دور و برم میبینم رو تو درسایی که ازش همیشه متنفر بودم دیده بودم. ( این تنفرا به خاطر جهل خودمونه! وگرنه ذاتا اون درسا خیلی خوب و جذابن )

ولی خب تو دانشگاه من، بهمون حسابداری به معنای عامش و مدیریت مالی و این چیزا یاد ندادن و من مجبورم خودم یاد بگیرم. در حالی که مهمترین چیز تو کسب و کاره !

همیشه تو ذهنم این بود که آدمایی که از دانشگاه زده میشن یا رهاش میکنن حتما چیز بهتری اون بیرون پیدا کردن. ( خب راستش همینطوره - کلی چیز بهتر از دانشگاه اون بیرونه ولی عوضش چیزایی این جاست که اونجا ها نیست - این به معنای بهتر بودن بیرون یا بدتر بودن اینجا نیست. صرفا به معنای این که از همش باید استفاده کنیم. )

و همینطور تو ذهنم بود که حتما آدم هایی که دانشگاهو رها کردن آدم های به مراتب جالبترین ولی خب امروز این تصوراتم به هم ریخته. دانشگاه (اگر درست و اصولی باشه البته) میتونه آدمو عمیق تر کنه و خیلی از آدمایی که امروزه دارن لبه های علم تو هر حوزه ای ( مهندسی/ تکنولوژی/ انسانی و ...) رو پیش میبرن آدمایی بودن که دانشگاهو تا حد قابل قبولی پیگیری کردن.

اگر الان تازه وارد دانشگاه میشید جدی بگیریدش. به همون اندازه واسه کار وقت بزارین که بتونید گلیمتونو از آب بکشید بیرون. به همون اندازه که بتونید تو یک چیز خاص حرف آدمای گنده و متخصصشو تا حد خوبی متوجه بشید و .... ( دوران دانشجویی رو میگم )

من الان ترم ۶ ام و با سابقه خراب درسی و با حساب سنوات یحتمل همینقدر دیگه و یک ترم بیشتر (فکر کنم ۱۳) جا داشته باشم. یعنی در ناامیدی بسی امید است D:

تصمیم گرفتم که ادامه کار رو درست و اصولی پیش ببرم و هر جا رو خراب کرده بودم دوباره درست کنم.



پی نوشت ۱: این ها نظرات شخصی منه و درست و غلطیش بر اساس تجربه هایی که من تو زندگی خودم دیدم و ممکنه شرایط شما فرق کنه.

پی نوشت۲: دانشگاه اگر ۱۰۰ درصد بد باشه یک چیزای خوبی هم اون وسطاش داره که اگر به تورتون بخوره میتونه زندگیتونو عوض کنه! ( دوست خوب - اتفاقات خوب و مسیرهایی که میشه درش قرار گرفت - شاید همسر خوب :/ و ... )

پی نوشت۳: این مطلب صدرا علی آبادی رو هم وقت کردید بخونید. من بیشتر درد دل کردم ولی صدرا بیشتر تحلیل کرده :) لینک