آیا مدرسه واقعاً به ما یاد میدهد؟ نگاهی به شکاف میان آموزش و زندگی
راهنمایی برای معلمان، مشاوران، دانش آموزان و اولیا
نویسنده: امیرحسین بلاغی
مقدمه
مدرسه، نهادی که سالها از عمر کودکان و نوجوانان را به خود اختصاص میدهد، همواره پرسشهای متعددی را برای معلمان، والدین و خود دانشآموزان ایجاد کرده است. چرا برخی دانشآموزان از مدرسه گریزاناند؟ چرا با وجود سالها تلاش، بسیاری از آموختهها پس از مدتی فراموش میشوند؟ چگونه میتوان فضایی ایجاد کرد که در آن یادگیری نه یک وظیفه اجباری، بلکه تجربهای لذتبخش باشد؟
این مقاله تلاش دارد با تکیه بر منابع معتبر در حوزه روانشناسی تربیتی، مدیریت آموزشی و علوم شناختی، پاسخی جامع به این پرسشها ارائه دهد. در این مسیر، از نظریههای کلاسیک یادگیری تا جدیدترین یافتههای علوم شناختی، و از چارچوبهای مدیریتی تا توصیههای عملی برای کلاس درس، مورد بررسی قرار خواهند گرفت.
بخش اول: درک یادگیرنده
فصل اول: مغز و تفکر - چرا دانشآموزان مدرسه را دوست ندارند؟
دانیل ویلینگهام، دانشمند علوم شناختی، در کتاب پرفروش خود با عنوان «چرا دانشآموزان مدرسه را دوست ندارند؟» به یکی از اساسیترین پرسشهای نظام آموزشی پاسخ میدهد. پاسخ او شاید در نگاه نخست شگفتآور باشد: مغز انسان در حقیقت برای فکر کردن ساخته نشده است .
به باور ویلینگهام، مغز انسان از تفکر فراری است و طبیعتاً آن را کاری ناخوشایند میداند . چرا چنین است؟ زیرا تفکر فرایندی است آهسته، پرزحمت و تا حدی نامطمئن . هنگامی که با مسئلهای جدید روبهرو میشویم، ذهن باید اطلاعات مختلف را بازیابی کند، میان آنها ارتباط برقرار کند و در نهایت به راهحلی برسد. این فرایند انرژی زیادی مصرف میکند و به همین دلیل مغز معمولاً ترجیح میدهد تا حد امکان از راهحلهای آماده، عادتها و دانستههای قبلی استفاده کند.
با این حال، ویلینگهام تأکید میکند که اگر فعالیت فکری موفقیتآمیز باشد، افراد از آن لذت خواهند برد. انسانها دوست دارند مسائل را حل کنند، نه اینکه وقت خود را روی مسائل حلنشدنی صرف کنند. اصل شناختی راهنما در این رویکرد چنین است: ما ذاتاً کنجکاویم، اما ذاتاً متفکران خوبی نیستیم؛ ما از فکر کردن طفره میرویم، مگر اینکه شرایط شناختی روبهراه باشد.
پیامهای این رویکرد برای آموزش
درک این اصل، پیام مهمی برای معلمان و طراحان آموزشی دارد:
تعادل در دشواری: اگر مسئلهای که در کلاس مطرح میشود بیش از حد آسان باشد، ذهن درگیر نمیشود و دانشآموز احساس کسالت میکند. از سوی دیگر، اگر مسئله بیش از اندازه دشوار باشد، دانشآموز دچار سردرگمی و ناامیدی خواهد شد. بهترین وضعیت زمانی شکل میگیرد که چالش آموزشی در سطحی قرار گیرد که دانشآموز بتواند با کمی تلاش و راهنمایی به پاسخ برسد.
ایجاد شرایط شناختی مناسب: معلمان باید شرایطی فراهم کنند که در آن دانشآموزان بتوانند هیجان ناشی از حل مسئله را تجربه کنند. این به معنای طراحی فعالیتهایی است که هم چالشبرانگیز باشند و هم امکان موفقیت را فراهم کنند.
وضوح در هدفگذاری: لازم است مسئلهها به روشنی برای دانشآموزان تبیین شوند تا بدانند دقیقاً قرار است به چه پرسشی پاسخ دهند.
فصل دوم: دانش پیشزمینه - پایه و اساس تفکر
یکی از ایدههای محوری روانشناسی شناختی این است که تفکر بدون دانش امکانپذیر نیست . هرچه دانش پیشزمینه فرد بیشتر باشد، فهم مطالب جدید نیز آسانتر خواهد بود.
دانش پیشزمینه دستکم چهار نقش مهم ایفا میکند:
نخست: واژگان مرتبط با یک حوزه را در اختیار فرد قرار میدهد و فهم متن را آسانتر میکند.
دوم: به فرد اجازه میدهد شکافهای منطقی و اطلاعاتی موجود در متن را پر کند. نویسندگان همیشه همه چیز را توضیح نمیدهند و خواننده با کمک دانش قبلی خود بخشهایی از معنا را تکمیل میکند.
سوم: فرایند «قطعهبندی» یا سازماندهی اطلاعات را ممکن میسازد. هنگامی که اطلاعات در قالب الگوهای بزرگتر ذخیره میشوند، فشار روی حافظه فعال کاهش پیدا میکند و ذهن میتواند ارتباطهای بیشتری میان مفاهیم برقرار کند.
چهارم: دانش پیشزمینه به تفسیر جملهها و موقعیتهای مبهم کمک میکند و فهم عمیقتری از محتوا به وجود میآورد.
دانش فکتمحور از این جهت اهمیت دارد که به ذهن امکان میدهد اطلاعات جدید را بهتر درک کند، آنها را عمیقتر به خاطر بسپارد، راحتتر بازیابی کند و تحلیلهای دقیقتری درباره آنها انجام دهد.
البته این به آن معنا نیست که معلمان باید دانشآموزان را صرفاً به انبارهای اطلاعات تبدیل کنند. فکتها زمانی ارزشمند هستند که در شبکهای از معنا، ارتباط، هیجان، کشف و فهم قرار بگیرند. آموزش نباید به فهرستی از اطلاعات پراکنده تبدیل شود، بلکه باید میان مفاهیم مختلف ارتباط برقرار کند.
بخش دوم: هدفگذاری آموزشی و برنامهریزی
فصل سوم: تهیه و تدوین هدفهای آموزشی
هدفگذاری آموزشی، قلب فرایند تدریس و یادگیری است. رالف تایلر (1970) طرح هفت مرحلهای هدفگزینی را ارائه کرده است که همچنان یکی از جامعترین چارچوبها در این زمینه محسوب میشود :
1. نیازهای دانشآموز: شناخت آنچه دانشآموزان برای موفقیت به آن نیاز دارند.
2. نیازهای جامعه: توجه به انتظاراتی که جامعه از نظام آموزشی دارد.
3. موضوعات درسی: محتوای علمی و دانشی که باید منتقل شود.
4. هدفهای کلی موقتی: تدوین اهداف اولیه برای بررسی بیشتر.
5. فیلتر فلسفه پرورش: غربال اهداف بر اساس ارزشهای بنیادین آموزشی.
6. فیلتر روانشناسی پرورشی: بررسی اهداف از منظر قابلیتهای یادگیری.
7. نتیجه: هدفهای کلی انتخاب شده، آماده برای تبدیل به هدفهای دقیق (آموزشی).
روشهای هدفگزینی
برای تعیین اهداف آموزشی میتوان از چهار روش اصلی استفاده کرد :
1. فعالیتهای معلم: فعالیتهایی که در تدریس به کار میروند؛ مانند آموزش مفهوم دایره، وتر و کمان.
2. فعالیتهای دانشآموز: مانند تمرین خط نسخ.
3. عنوانهای درس: بر اساس سرفصلهای مشخص.
4. یادگیری دانشآموزان به شکل گروهی: طراحی اهداف بر اساس کار گروهی.
هدفهای رفتاری
به آن دسته از اهدافی گفته میشود که در یادگیری قابل مشاهده و قابل اندازهگیری باشند. فواید هدفهای رفتاری عبارت است از:
1. کار معلم را در انجام و رسیدن به اهداف آسان میکند.
2. ارزشیابی معلم را آسانتر میسازد.
3. با توجه به مشخص بودن اهداف یادگیری، یادگیرنده بهتر میتواند به یادگیری بپردازد.
رابرت میگر در کتاب «تدارک هدفهای آموزشی» (1962) شرایط یادگیری را چنین تبیین میکند :
1. محدود کردن دانشآموزان در محدوده زمانی مشخص
2. این محدوده با توجه به تعداد پاسخها باشد.
3. دانشآموز باید بتواند حداقل به نود درصد مسائل پاسخ درست دهد.
4. وسایل مورد نیاز برای انجام فعالیتها به دانشآموز داده شود.
فصل چهارم: طبقهبندی هدفهای آموزشی
طبقهبندی بلوم که توسط بنجامین بلوم و گروه تحقیقاتی او ارائه شد، یکی از مطرحترین طبقهبندیهای هدفهای آموزشی است. این طبقهبندی در سه حوزه اصلی تنظیم شده است:
حوزه شناختی
این حوزه به دانش و معلومات و تواناییها و مهارتهای ذهنی میپردازد و شامل شش طبقه است:
1. دانش: حفظ و نگهداری ذهنی مطالبی که قبلاً آموخته شده است.
2. فهمیدن: یادگیرنده علاوه بر از بر کردن مطالب باید آنها را بفهمد.
3. کاربرد: استفاده از مطالب انتزاعی در موقعیتهای عینی و عملی.
4. تحلیل: شکستن یک مطلب به اجزا و عناصر تشکیلدهنده آن.
5. ترکیب: کنار یکدیگر گذاشتن عناصر برای تولید طرحی جدید (خلاقیت).
6. ارزشیابی: داوری بر اساس شواهد درونی و ملاکهای بیرونی.
حوزه عاطفی
این حوزه با علاقه، انگیزش، نگرش یا قدردانی و ارزشگذاری سروکار دارد. طبقات از کمترین وابستگی با عواطف تا بیشترین وابستگی بیان میشود:
1. دریافت (توجه کردن): آگاه شدن از چیزی در محیط و توجه کردن به آن.
2. پاسخ دادن: بعد از توجه به آن، پاسخ هم میدهد.
3. ارزشگذاری: یادگیرنده چیزی را بر چیز دیگر ترجیح میدهد.
4. سازماندهی ارزشها: به ارزشها سامان میدهد و هر ارزش جدید را به ترتیب ارجحیت قرار میدهد.
5. تشخص: یادگیرنده طبق ارزشها رفتار و عمل میکند به گونهای که نشاندهنده شخصیت، جهانبینی و فلسفه مختص او باشد.
این طبقهبندی توسط کرافو، بلوم و ماسیا (1964) با عنوان «طبقهبندی هدفهای پرورشی» مطرح شده است.
حوزه روانی-حرکتی
این حوزه به فعالیتهایی که بیشتر جنبه جسمانی دارند توجه دارد. طبقهبندی هارو (1970) از شش طبقه تشکیل شده است:
1. حرکات بازتابی: اعمال غیرارادی در پاسخ به محرکهای خاص.
2. حرکتهای اساسی: الگوهای حرکتی ذاتی مانند راه رفتن، دویدن و پریدن.
3. تواناییهای ادراکی: برگردان محرکهای حسی به حرکات مناسب.
4. تواناییهای فیزیکی: حرکات اساسی برای انجام حرکات ماهرانه.
5. حرکات ماهرانه: حرکات پیچیدهتر نیازمند کارآمدی.
6. ارتباط غیرکلامی: توانایی ایجاد ارتباط از طریق حرکات بدنی.
فصل پنجم: رفتارهای ورودی و سنجش آغازین
تعریف هدف ورودی یا رفتار ورودی: آنچه که یادگیرنده قبلاً آموخته است و برای یادگیری مطلب تازه پیشنیاز محسوب میشود. همچنین همه تجربیات مثبت و منفی یادگیرنده از آموختههای قبلی او که بر یادگیری مطلب تازه مؤثرند، رفتار ورودی او نامیده میشود [منبع الف].
سه نوع رفتارهای ورودی
عاطفی: به علاقه و انگیزش و طرز برخورد یادگیرنده با موضوع تازه دلالت دارد.
حرکتی: مثلاً برای به دست گرفتن گچ یا قلم.
روانی: ورودیهای شناختی؛ مثل آگاهی ابتدایی از جمع برای یادگیری ضرب.
سه ویژگی رفتارهای ورودی
1. شرایط
2. ملاک عملکرد
3. قابل اندازهگیری (که از همه مهمتر است)
نکته مهم این است که تعداد رفتارهای ورودی از تعداد اهداف نهایی بیشتر است. میتوان از روش تحلیل تکلیف و سلسله مراتب تکالیف استفاده کرد؛ به این معنا که تکالیف را تحلیل کنیم و هر تکلیف را پیشنیاز تکلیف دیگر بدانیم و در این مسیر به خردههدفها (هدفهای بینراه) دست پیدا کنیم .
سنجش آغازین: تشخیص کمبودهای یادگیریهای پیشنیاز یادگیرندگان و میزان تسلط آنان بر پیشنیازها.
پبشآزمون: تعیین میزان اطلاعات یادگیرندگان از مطالبی است که قرار است آموزش داده شوند.
بخش سوم: فرایند یادگیری
فصل ششم: تعریف و انواع یادگیری
تعریف یادگیری: یادگیری یعنی ایجاد تغییر نسبتاً پایدار در رفتار بالقوه یادگیرنده، مشروط بر آنکه این تغییر بر اثر تجربه رخ دهد .
انواع یادگیری (طبقهبندی رابرت گانیه)
گانیه در کتاب «شرایط یادگیری» (1977) هشت نوع یادگیری را از ساده به پیچیده طبقهبندی کرده است:
1. یادگیری علامتی: یادگیرنده با شرطیسازی کلاسیک پاسخ را یاد میگیرد. رفتار جنبه بازتابی و غیرارادی دارد.
2. یادگیری محرک-پاسخ: با دیدن چراغ قرمز ترمز میگیرد. جنبه ارادی دارد.
3. یادگیری زنجیرهای یا مهارتآموزی: پشت سر هم قرار دادن چند محرک-پاسخ؛ مانند رانندگی کردن، مسواک زدن.
4. یادگیری کلامی یا تداعی کلامی: حلقههای محرک-پاسخ که به وسیله واسطه کلامی در میآیند.
5. یادگیری تمیز دادن محرکها: پاسخهای درست به محرکهای مختلف.
6. یادگیری مفهوم: پاسخ به ویژگیهای مشترک بین اشیا و امور.
7. یادگیری قانون یا اصل: یادگیرنده دو یا چند مفهوم را به هم ربط میدهد و از آنها معنای تازه به دست میآورد.
8. حل مسئله: یک اصل سطح بالاتر که از چند اصل سطح پایینتر با هم جمع میشوند.
فصل هفتم: یادگیری از راه شرطیشدن
یادگیری از راه شرطیشدن، یکی از بنیادیترین مفاهیم در روانشناسی یادگیری است که ریشه در پژوهشهای پاولف و پس از آن، ثرندایک و اسکینر دارد.
شرطیسازی کلاسیک (پاولفی)
در شرطیسازی کلاسیک، یک محرک خنثی با یک محرک غیرشرطی همراه میشود تا بتواند پاسخ مشابهی را برانگیزد. مفاهیم کلیدی این رویکرد عبارتاند از :
تقویت: پاسخ در حضور محرک شرطی برای مدتی طولانی داده خواهد شد.
خاموشی: اگر پاسخ شرطی برای مدتی تقویت نشود، یعنی محرک شرطی به تنهایی ارائه شود، این کار به زوال تدریجی پاسخ شرطی خواهد انجامید.
تعمیم: پاسخ به محرک شبیه به محرک شرطیشده.
تمیز: پاسخ دادن به محرکهای متفاوت از محرک شرطیشده.
کاربرد در آموزش
دانشآموزانی که نسبت به امتحان ترس و اضطراب دارند را میتوان در شرایطی قرار داد که آزمون دهند و نمره آنها تأثیری نداشته باشد و وقتی این اضطراب یا ترس خاموش شد، نمره آنان را اعمال کرد .
شرطیسازی کنشگر (ثریندایک و اسکینر)
ادوارد ثرندایک نخستین کسی بود که بر روی رفتار کنشگر و کشف قوانین یادگیری مطالعه کرد.
قانون اثر: اثراتی که هر رفتار به دنبال میآورد تعیینکننده این است که آن رفتار تکرار خواهد شد یا نه .
رفتار وسیلهای: رفتار وسیلهای است برای کسب اثر یا نتیجه مورد نظر.
تقویتکننده منفی: آن محرکی است که جاندار میکوشد تا از آن رهایی یابد [منبع الف].
انواع تقویتکنندهها
1. تقویتکنندههای نخستین: ذاتاً خاصیت پاداش یا آزار دارند؛ مانند غذا یا ضربه شدید به بدن.
2. تقویتکنندههای شرطی: محرکهایی که در کنار محرکهای نخستین قرار گرفتهاند و قابلیت تقویتکنندگی کسب کردهاند؛ مانند پول، جایزه، تهدید، سرزنش [منبع الف].
فصل هشتم: یادگیری شناختی و یادگیری از راه مشاهده
در مقابل رفتارگرایان که بر رفتار آشکار تأکید دارند، روانشناسان شناختی بر فرایندهای ذهنی تمرکز میکنند.
یادگیری از راه بینش
برخلاف رفتارگرایان که معتقدند یادگیری بر اثر آزمون و خطا به دست میآید، روانشناسان شناختی معتقدند که یادگیری به وسیله بینش به وجود میآید. کهلر (1969) در تعریف بینش میگوید: «کشف روابط بین اجزای مسئله مورد نظر».
یادگیری معنیدار (آزوبل)
سازماندهی مطالبی که در یک رشته خوانده شده است و ارتباط معناداری میان آنها برقرار کنیم. در این فرایند، پیشسازماندهندهها نقش اساسی دارند. پیشسازماندهندهها آن دسته از مفاهیمی هستند که قبل از آموزش یک مطلب در اختیار یادگیرنده قرار میگیرند .
یادگیری از راه مشاهده (یادگیری اجتماعی)
این رویکرد هم جنبه رفتاری و هم جنبه شناختی دارد. مهمترین نظریهپرداز آن آلبرت بندورا (1986-1977) است. «الگوبرداری از روی رفتار دیگران که این تقویت و پاداشی است برای انجام دادن دوباره آن رفتار از طرف یادگیرنده که این تقویت را تقویت جانشینی میگویند» .
مراحل یادگیری از راه مشاهده
1. مرحله توجه
2. مرحله به یاد سپردن (از طریق مرور یا تمرین عملی)
3. مرحله بازآفرینی (معلم بخواهد آنچه را که دانشآموزان یادگرفتهاند نشان دهند)
4. مرحله انگیزشی یا تقویتی
بخش چهارم: حافظه، فراموشی و کاربردهای آموزشی
فصل نهم: حافظه و فراموشی
حافظه حسی
اطلاعات به صورت دقیق آنچه حس شده است ذخیره میشود .
حافظه کوتاهمدت
اطلاعات رمزگذاری میشود. حداکثر 30 ثانیه میماند و ظرفیت آن محدود است (حدود 7 ± 2 ماده اطلاعاتی). به آن حافظه هوشیار نیز گفته میشود .
تقطیع روشی است که اطلاعات را به بخشهای کوچکتر تقسیم میکنیم تا زمان بیشتری در حافظه کوتاهمدت باقی بمانند. با تکرار و رمزگردانی، اطلاعات به حافظه بلندمدت انتقال پیدا میکنند.
فراموشی در حافظه کوتاهمدت
1. جایگزینی: با اطلاعات جدید
2. زمان: زوال زمان
فراموشی در حافظه درازمدت
1. تداخل: تداخل مطالب آموخته شده
2. اضطراب: ترس و هراس (در نظریه روانکاوی فروید)
3. عدم سازماندهی و منظم ساختن مطالب
4. عدم توانایی بازیابی اطلاعات (نبود سرنخهای مناسب)
کاربردهای آموزشی
برای آموزش بهتر میتوان از روش معنیدار کردن استفاده کرد. در مواردی که مطالب معنیدار نیستند :
1. تکرار و تمرین زیاد
2. تقسیم مطالب به بخشهای کوچکتر و مرور بیشتر آنها
بخش پنجم: مفاهیم و کاربردهای پیشرفته
فصل دهم: یادگیری مفاهیم و اصول
تعریف مفهوم: مفاهیم میتوانند انتزاعی یا عینی باشند. صفات مفاهیم همان جنس و فصل هستند. اصل رابطهای است که بین دو مفهوم وجود دارد؛ مثلاً اشیاء گرد میغلطند.
مراحل آموزش مفاهیم
برای آموزش نیاز است:
1. بیان هدف آموزش
2. شناسایی پیشنیازها
3. بیان تعریف و مثالها و تقویتهای مثبت (صفات مشترک با دیگران - تعمیم) و منفی (تمایز)
4. ارزیابی از یادگیریها و دادن بازخوردهای لازم
فصل یازدهم: حل مسئله و آفرینندگی
عالیترین هدف آموزش، حل مسئله و آفرینندگی و خلاقیت است .
مراحل آموزش و یادگیری حل مسئله
1. درک و تدوین مسئله
2. جستجوی راهحلی برای مسئله
3. انتخاب و اجرای راهحل
4. ارزشیابی از نتایج
تفکر واگرا و همگرا
در تفکر همگرا همیشه یک پاسخ درست و غلط وجود دارد، ولی در تفکر واگرا پاسخ جدیدی وجود دارد که در رابطه با آن مسئله بیان میشود و نوعی آفرینندگی در آن رخ میدهد .
بخش ششم: مدیریت کیفی مدرسه
فصل دوازدهم: مدرسه کیفی از دیدگاه ویلیام گلاسر
ویلیام گلاسر، بنیانگذار نظریه انتخاب، در کتاب «مدرسه کیفی» رویکردی نوین به مدیریت آموزشی ارائه میدهد. پیام اصلی این کتاب این است که مدیریت در کلاسها، مدارس، و به طور کلی سازمانها نباید بر پایه زور، اجبار، یا کنترل بیرونی باشد ، بلکه باید بر ایجاد انگیزه، نیاز و ارزش در دانشآموزان استوار باشد .
مدیریت هدایتی در برابر مدیریت رئیس
گلاسر دو مدل مدیریت را از هم تفکیک میکند:
مدیریت هدایتی: مدیر مدرسه باید دانشآموزان را راهنمایی و هدایت کند. در این مدل، مدیر میگوید: «من آمدهام که در این مسیر به شما کمک کنم؛ به من بگویید چه کاری از دست من برمیآید». یک مدیر هدایتگر متقاعدکننده و مسئولیتپذیر است که هدف ثابتی را مشخص کرده و تداوم بقای سازمان را تضمین میکند .
مدیریت رئیس (مدیریت بازخواستکننده): این مدل بر پایه کنترل بیرونی است و نادرست و منسوخ تلقی میشود. این مدل اجباری و استبدادی دانسته میشود .
اصول کلیدی مدیریت هدایتی
عدم اجبار و ایجاد انگیزه: تحمیل کار کیفی از طریق اجبار غیرممکن است .
انگیزه ذاتی: هیچ انسانی فاقد انگیزه نیست؛ در واقع، هر موجود زندهای در هر لحظه از انگیزه بالایی برخوردار است .
توانمندسازی دانشآموزان: معلمان باید به طور مداوم دانشآموزان را تشویق کنند که نظرات خود را بیان کنند و به آنها حس توانمندی بدهند. توانمندسازی باعث میشود دانشآموزان احساس آرامش، علاقه و استفاده بهتر از کلاس داشته باشند .
یادگیری مشارکتی: جایگزین کردن سخنرانی فردی و فعالیتهای انفرادی با یادگیری مشارکتی بسیار مهم است. این فعالیت مشارکتی حس قدرت برای دانشآموزان ایجاد میکند .
نظریه انتخاب و نیازهای بنیادی
گلاسر معتقد است پنج نیاز بنیادی برای دانشآموزان وجود دارد: بقا، قدرت، عشق، تفریح، و آزاد . هر چه بیشتر بتوانیم به این نیازها پاسخ دهیم، بهتر میتوانیم افراد را مدیریت کرده و آنها را به مسیر مطلوب خود هدایت کنیم. برآورده کردن این نیازها مانند «غذا دادن» برای پروراندن آنهاست .
رسیدگی به مسائل انضباطی
هنگامی که یک مشکل انضباطی پیش میآید، معلم هدایتگر باید با دانشآموز مختلکننده صحبت کند و بگوید: «به نظر میرسد مشکلی برای تو پیش آمده. چگونه میتوانم در حل آن به تو کمک کنم؟» .
معلم هدایتگر انتظار ندارد کلاس ساکت باشد تا به طور مؤثر تدریس کند. یک کلاس پرجنبوجوش و حتی پرسر و صدا میتواند برای یادگیری مؤثر باشد، به خصوص با کار گروهی .
نمرات و ارزیابی در مدرسه کیفی
در یک مدرسه کیفی، نمرات نباید به عنوان سلاحی برای تنبیه استفاده شوند؛ بلکه باید ابزاری برای توانمندسازی باشند. گلاسر پیشنهاد میکند که سیستم نمرات سنتی (A/B/C/D/F) حذف و سیستمی بر اساس رشد و تقویت مثبت جایگزین شود. دانشآموزان تا زمانی که به تمام سؤالات قبلی به درستی پاسخ نداده باشند، به مرحله بعدی پیشرفت نخواهند کرد .
بخش هفتم: فراتر از برنامه درسی
فصل سیزدهم: آنچه در مدرسه به ما یاد نمیدهند
آلن دوباتن، فیلسوف و نویسنده معاصر، در کتاب «آنچه در مدرسه به ما یاد نمیدهند» به نقد کاستیهای نظام آموزشی پرداخته است. او معتقد است مدرسه ممکن است به دانشآموزان بیاموزد چگونه مسائل ریاضی را حل کنند یا چگونه در امتحانات موفق شوند، اما از آنها انسانی نمیسازد که بتواند با احساسات خود کنار بیاید، در روابط خود موفق باشد، یا در زندگی معنی و هدف واقعی پیدا کند .
شکافهای اصلی آموزش مدرسهای
دوباتن بر این باور است که سیستم آموزشی بر موضوعاتی مانند محاسبات، تاریخ، ادبیات و ریاضیات تأکید دارد، اما از آموزش مهارتهای اساسی زندگی غافل است. به باور او، دلیل اصلی شکست انسانها در زندگی بزرگسالی، کمبود دانش در جبر یا تاریخ نیست، بلکه ناتوانی در رشد و توسعه مهارتهای عاطفی است .
از نگاه دوباتن، مدرسه دو مهارت حیاتی را که کیفیت زندگی بزرگسالان را تعیین میکنند، به دانشآموزان نمیآموزد: «دانستن اینکه چطور برای خودمان شغل مناسب انتخاب کنیم و چطور روابط رضایتبخش تشکیل دهیم ».
مفاهیم کلیدی کتاب دوباتن
سوءظن نسبت به مدرسه: مدرسه این ادعا را دارد که هر آنچه انسان برای موفقیت نیاز دارد به او آموزش میدهد. اما وقتی فرد خود یا دیگران را میبیند که از مدرسه فارغالتحصیل شدهاند و در زندگی روزمره دچار تزلزل و نارساییهایی شدهاند، به آموختههای مدرسهای خود شک میکند .
نیازی به کسب اجازه ندارید: افراد در ناخودآگاه خود منتظرند برای انجام محبوبترین برنامههایشان از کسی اجازه و تأیید بگیرند. این منتظر بودن، از رشد و ریسکپذیری انسان میگیرد. در دوره بزرگسالی هرگز نشانههایی دال بر مورد تأیید بودن اقدامات وجود نخواهد داشت .
هیچکس اهمیت نمیدهد: ما دائماً به این توجه میکنیم که دیگران درباره ما چه فکری میکنند. اما همچنان که ما در اولویتهای فکری خود به جزئیات زندگی دیگران توجهی نداریم، آنها نیز درباره ما چنین میاندیشند. بیتوجهی دیگران، هرچند دردناک است، اولین اساس داشتن زندگی آزاد محسوب میشود .
هیچکس نمیداند: ما در کودکی و مدرسه اینگونه آموزش میبینیم که دیگران همه چیز را میدانند و این ما هستیم که نمیدانیم. این باور نادرست باعث میشود نسبت به حس کنجکاوی و انتقادگری خود بیاعتنا شویم .
خودشناسی و خودپذیری
دوباتن تأکید میکند که شانس ما برای داشتن یک زندگی رضایتبخش در بزرگسالی به طور عمده به شناخت و تعامل با ماهیت دوران کودکیمان بستگی دارد، زیرا در این دوره است که بخش برجسته هویت بزرگسالی ما شکل میگیرد .
او معتقد است اکثر انسانها استعداد فوقالعادهای در متنفر بودن از خود دارند. اگر با یک غریبه همانگونه رفتار کنیم که با خودمان رفتار میکنیم، احتمالاً به جرم خشونت دستگیر خواهیم شد . خودانتقادی، ویژگیای که در مدرسه نیز به ما آموزش داده میشود، وقتی به جهت افراطی خود میرسد، باعث میشود دیگر خودمان را دوست نداشته باشیم.
رابطه و مهربانی
دوباتن بر اهمیت درک این نکته تأکید میکند که دیگران بسیار شبیه به ما هستند. کودکی ما اسرار هویت ما را در بر دارد و شناخت این اسرار کلید ارتباط مؤثر با دیگران است .
مهربانی از نگاه دوباتن فراتر از تظاهر به خوشرفتاری است. علت واقعی مهربانی این است که همه انسانها به این نیاز دارند که باارزش و مورد دوستداشتن به نظر بیایند. اگر کسی این حس را از اطرافیان خود نداشته باشد، افسرده و دچار نگاه ناکافی به خود میشود .
بخش هشتم: نقش مشاور مدرسه
فصل چهاردهم: چارچوب انجمن مشاوران مدرسهای آمریکا (ASCA)
انجمن مشاوران مدرسهای آمریکا (ASCA) با ارائه مدل ملی و استانداردهای اخلاقی و حرفهای، نقش مشاور مدرسه را از یک فعالیت انفرادی و واکنشی به یک نقش نظاممند، دادهمحور و مشارکتی تبدیل کرده است .
مدل ملی ASCA
مدل ملی ASCA چارچوبی ساختارمند و دادهمحور است که چهار مؤلفه اصلی دارد :
بنیاد (Foundation): تعیین مأموریت، چشمانداز، باورها و اهداف کلی برنامه مشاوره. اهداف باید روشن و منطبق با نیازهای مدرسه باشند و براساس اصول SMART (مشخص، قابل اندازهگیری، دستیافتنی، مرتبط، زمانبندیشده) تنظیم شوند.
مدیریت (Management): برنامهریزی مبتنی بر دادهها، تخصیص زمان و منابع، تدوین برنامه زمانی سالانه و مدیریت فعالیتها.
ارائه خدمات (Delivery):
- خدمات مستقیم: مداخلات رفتاری-مشاورهای مستقیم با دانشآموزان مانند جلسات فردی و گروهی، آموزشهای کلاسی و برنامههای هدفمند.
- خدمات غیرمستقیم: مشورت با معلمان و والدین، ارجاع به منابع تخصصی و تنظیمگری محیطی که تأثیرگذار بر یادگیری و رفاه دانشآموز است.
ارزیابی (Accountability): سنجش نتایج برنامهها و تعیین اثربخشی از طریق دادهها و استفاده از نتایج برای بازنگری و بهبود برنامه.
حوزههای اصلی توسعه دانشآموزان
ASCA سه حوزه کلیدی را برای رشد جامع دانشآموزان معرفی میکند :
1. توسعه تحصیلی: تمرکز بر مهارتها و استراتژیهای موفقیت در درس.
2. توسعه شغلی: آگاهیبخشی نسبت به مسیرهای شغلی و برنامهریزی برای آینده شغلی.
3. توسعه فردی-اجتماعی: تقویت مهارتهای اجتماعی، مدیریت احساسات و سلامت روانی.
نقشهای کلیدی مشاور طبق ASCA
ASCA چهار نقش اساسی را برای مشاوران تبیین میکند :
1. رهبری: هدایت طراحی و اجرای برنامه مشاورهای در راستای اهداف مدرسه.
2. حمایتگری: پشتیبانی از دسترسی عادلانه دانشآموزان به فرصتهای تحصیلی و رشد.
3. همکاری: تعامل مستمر با معلمان، والدین و سازمانهای محلی.
4. تغییر ساختاری: مشارکت در اصلاحات سیاستی و ساختاری که بر یادگیری و رفاه دانشآموزان تأثیر میگذارد.
استانداردهای حرفهای و اخلاقی
ASCA مجموعهای از اصول اخلاقی را مطرح میکند که از جمله مهمترین آنها میتوان به حفظ محرمانگی، برخورد بدون تبعیض، اولویتدادن به منافع دانشآموز و همکاری سازنده با معلمان و خانوادهها اشاره کرد .
بخش نهم: کاربست عملی در مدرسه
فصل پانزدهم: از نظریه تا عمل
توصیههای عملی برای معلمان
بر اساس آموزههای ارائه شده در این مقاله، معلمان میتوانند اقدامات زیر را در کلاس درس خود پیادهسازی کنند:
طراحی مسئلههای چالشبرانگیز و دستیافتنی: با توجه به اصل شناختی ویلینگهام، باید مسئلههایی طراحی شوند که نه چندان آسان باعث خستگی ذهن شوند و نه چندان دشوار که موجب ناامیدی گردند .
تقویت دانش پیشزمینه: قبل از شروع هر مبحث جدید، از دانش پیشزمینه دانشآموزان آگاه شوید و شکافهای احتمالی را با ارائه پیشسازماندهندهها پر کنید .
ایجاد ارتباط معنادار: مطالب درسی را در ارتباط با زندگی واقعی بیان کنید تا دانشآموزان ارزش یادگیری را درک کنند. همانطور که دوباتن اشاره میکند، اگر دانشآموزان نتوانند ارتباطی بین درس و زندگی خود بیابند، انگیزه خود را از دست میدهند .
توجه به نیازهای بنیادی: بر اساس نظریه انتخاب گلاسر، فضای کلاس را به گونهای طراحی کنید که نیازهای بقا، قدرت، عشق، تفریح و آزادی دانشآموزان را برآورده سازد .
استفاده از روشهای متنوع تدریس: به جای سخنرانی یکنواخت، از یادگیری مشارکتی، فعالیتهای گروهی، و روشهای مبتنی بر حل مسئله استفاده کنید. همانطور که گلاسر تأکید میکند، کلاس پر جنبوجوش میتواند برای یادگیری مؤثر باشد .
ارائه بازخورد سازنده: نمرات و ارزشیابیها را به عنوان ابزاری برای توانمندسازی و رشد در نظر بگیرید، نه ابزاری برای تنبیه یا قضاوت ارزشی درباره دانشآموز .
توصیههای عملی برای مشاوران مدرسه
مشاوران مدرسه با الهام از مدل ASCA میتوانند اقدامات زیر را در دستور کار قرار دهند :
برنامهریزی مبتنی بر داده: نیازسنجی دقیق از دانشآموزان، معلمان و اولیا انجام دهید و برنامههای مشاوره را بر اساس دادههای واقعی طراحی کنید.
ایجاد شبکه حمایتی: با معلمان، والدین و سازمانهای محلی همکاری کنید تا پشتیبانی جامعی از دانشآموزان به عمل آید.
تمرکز بر سه حوزه توسعه: برنامههای مشاوره را در سه حوزه تحصیلی، شغلی و فردی-اجتماعی طراحی و اجرا کنید.
ارائه خدمات مستقیم و غیرمستقیم: علاوه بر جلسات مشاوره فردی و گروهی، با معلمان و والدین نیز مشورت کنید و به ایجاد محیطی حمایتگر در مدرسه کمک کنید.
ارزیابی مستمر: اثربخشی برنامههای مشاوره را با استفاده از ابزارهای سنجش اندازهگیری و بر اساس نتایج، برنامهها را بهبود بخشید.
توصیههای عملی برای والدین
والدین نیز نقش کلیدی در موفقیت تحصیلی و رشد عاطفی فرزندان خود دارند:
درک محدودیتهای سیستم آموزشی: همانطور که دوباتن اشاره میکند، مدرسه همه مهارتهای لازم برای زندگی را آموزش نمیدهد. والدین باید در کنار آموزش مدرسه، بر رشد مهارتهای عاطفی و اجتماعی فرزندان نیز تمرکز کنند .
تقویت انگیزه درونی: به جای تأکید صرف بر نمرات و موفقیتهای بیرونی، به فرزندان خود کمک کنید تا لذت یادگیری و کنجکاوی را تجربه کنند.
همکاری با مدرسه: با معلمان و مشاوران مدرسه در ارتباط باشید و در تصمیمگیریهای مرتبط با آموزش فرزندتان مشارکت کنید.
پرورش خودپذیری: به فرزندان خود بیاموزید که ارزش آنان فراتر از موفقیتها و شکستهای تحصیلی است. همانطور که دوباتن تأکید میکند، «ارزش ما فراتر از موفقیتهایی است که به دست میآوریم».
توصیههای عملی برای دانشآموزان
دانشآموزان نیز میتوانند با درک بهتر از فرایند یادگیری، نقش مؤثرتری در آموزش خود ایفا کنند:
درک فرایند یادگیری: بدانید که تفکر گاهی دشوار است و احساس سردرگمی بخشی طبیعی از یادگیری است. با مشکلات یادگیری به عنوان فرصتهایی برای رشد برخورد کنید.
ایجاد ارتباط میان مطالب: سعی کنید بین مفاهیم مختلف ارتباط برقرار کنید و از یادگیری طوطیوار پرهیز کنید.
استفاده از راهبردهای حافظه: برای اطلاعاتی که ساختار معنایی روشنی ندارند، از یادیارهایی مانند سرواژهسازی، روش لوکای یا قصر حافظه استفاده کنید .
خودارزیابی: عملکرد خود را به صورت منظم ارزیابی کنید و نقاط قوت و ضعف خود را شناسایی کنید.
درخواست کمک: وقتی در یادگیری مشکل دارید، از معلمان، مشاوران یا همکلاسیهای خود کمک بخواهید.
نتیجهگیری
در این مقاله تلاش شد تا با تلفیق دیدگاههای مختلف از روانشناسی تربیتی، علوم شناختی و مدیریت آموزشی، تصویری جامع از فرایند یادگیری و عوامل مؤثر بر آن ارائه شود.
نکته محوری که در تمامی این رویکردها مشترک است، جایگزینی آموزش اجباری با یادگیری مبتنی بر انگیزه و درک است. ویلینگهام نشان میدهد که مغز انسان به طور طبیعی از تفکر طفره میرود، اما در شرایط مناسب، از حل مسئله لذت میبرد . گلاسر بر مدیریت هدایتی و برآوردهسازی نیازهای بنیادی تأکید دارد . دوباتن بر شکاف میان آموزش مدرسهای و مهارتهای ضروری زندگی اشاره میکند . و چارچوب ASCA نقشی نظاممند و دادهمحور برای مشاوران مدرسه ترسیم میکند .
یادگیری نتیجه تفکر است . هرچه بیشتر بدانیم ذهن چگونه یاد میگیرد، بهتر میتوانیم آموزش دهیم. آموزش مؤثر نه صرفاً انتقال اطلاعات، بلکه ایجاد فرصتهایی برای تفکر، حل مسئله، برقراری ارتباط میان مفاهیم و ساختن دانش عمیق است.
هدف نهایی آموزش، ساختن ذهنهایی بهتر است؛ ذهنهایی که بتوانند عمیقتر فکر کنند، بهتر بیاموزند و آگاهانهتر با جهان روبهرو شوند. این هدف زمانی محقق میشود که معلمان، مشاوران، والدین و دانشآموزان، هر یک در جایگاه خود، به این درک برسند که مدرسه نه فقط مکانی برای انتقال اطلاعات، بلکه بستری برای پرورش انسانهایی توانمند، آگاه و متعادل است.
فهرست منابع
1. ویلیام گلاسر (1401). نظریه انتخاب. ترجمه مهرداد فیروزبخت. تهران: انتشارات رسا (چاپ یازدهم).
2. ویلیام گلاسر (1401) . مدرسه کیفی . ترجمه علی صاحبی، عاطفه سلطانی فر . انتشارات سایه سخن.
3. آلن دوباتن (1401). آنچه در مدرسه به شما یاد نمیدهند. ترجمه توران عالی. تهران: انتشارات کتابسرای نیک.
4. انجمن مشاوران مدرسهای آمریکا (ASCA) (1395). الگوی ملی ASCA: چارچوبی برای برنامههای مشاوره مدرسه .
5. دنیل تی ویلینگهام. (1401) . چرا دانش آموزان مدرسه را دوست ندارند؟ . ترجمه سید امیرحسین میرابوطالبی. انتشارات ترجمان علوم انسانی.
6. علی اکبر صیف. (1391) . روانشناسی تربیتی . انتشارات پیام نور.