✍سید امیرِ سبحانی
📝 معرفینامه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اواسط دهۀ هفتاد شمسی است. یعنی دقیقاً چه زمانی؟ سال ۱۳۷۶. دقیق دقیق در هفتسالگی که کلاساولیهای همسن رخت مدرسه میپوشند. «دبستان تندگویان» است. مدرسه در انتهای شهرک و در برابر زمینی خاکی است که مکافات دارد به آنجا رفتن در فصل پاییز و زمستان. قطرههای باران و برف که از هفتخان آسمان سقوط میکند و به زمین که میرسد و جاگیر میشود، اندکاندک زمین را بهگونهای گلوشل میکند که چکمههای رنگارنگ و بچگانه فرومیروند در زمین باراننوشیده. سختتر مکافات آن است که هنگامی که میخواهند چکمه را از حصار گل بیرون بکشند، چکمه در گل باقی میماند و پایشان است که درمیآید و کف پا است که مینشیند بر گل. اکنون باید چه کنند؟ چارهای ندارند. در دورهای زندگی نمیکنند که پدرومادرهایشان راننده استخدام کنند تا بچهها را بیدردسر به مدرسه ببرد. دورۀ او و همنسلهایش دورۀ ناز و نعمت نیست. پدرومادرها رختهای کهنۀ فرزندان ارشد را به تن بچههای کوچکتر میکنند تا از پسِ هزینههای زندگی برآیند.
او گلگی نمیکند؛ چون آن شرایط فقط مخصوص او نیست و دیگر بچهمدرسهایها هم پابرهنه میرسند به نزد سرایدار. سرایدار هم دلبخواهی برخی را مینوازد به محبت، و برخی دیگر را، بنابه کدورت شخصی یا بی دلیل خوش نیامدن از برخی از دانشآموزان، گوش میکشد و پسیای میزند و هرّیگویان راهیشان میکند به حیاط مدرسه تا صف ببندند.
سال اول تحصیل برایش زهرمار است، هندوانۀ ابوجهل است. شنیده که دستهگلهای محمدی قطارقطار به مدرسه میروند و مهر میگیرند و طالب علم میشوند. او جز وحشت و ترس، چیزی به یاد ندارد. آیا دلیلش شیوۀ آموزشِ آموزشوپرورش است؟ یا آنکه روابط خانوادگی است که تمرکز را از او ربوده؟ اگر برفرض اتمسفرِ خانه و روابط خانوادگی مؤثر باشد در بیتمرکزی و درسنیاموزی، نخستین بهاصطلاح آموزگارش است که نقشی چشمگیر دارد در تشدید آن اوضاع.
مردی ترکهای، سیاهچرده، مومشکی و لَخت، اخمو، لبسیاه، «بوی سیگارِ تازه دودکرده»ده میآید به کلاس اول … .
ـ الف، به، په، ته…
یکی از دانشآموزان:
ـ آقا معلم، چی گفتی؟ یواشتر…
ـ ببند دهنو. نپر تو حرفم. گوش بده. نکونال نکنین. نبینم کسی میپره تو حرفم آ.
هنگامۀ خشم و بددهانی را همان نخستین روزهای سال تحصیلی است که از معلم تجربه میکند، معلمی که معرفی شده به جانشینی پیغمبر؛ چراکه بارها از تلویزیون و از دهان نزدیکانش میشنود که یکی از خصوصیات انبیا معلمیشان بود یا به عبارت دیگر، معلم بودن شغل انبیا بود. با رفتاری که از معلم سر میزند، از همان نخست، چراییها در ذهنش شکل میگیرد، اما پاسخی نمییابد و تنها، ردپای حقیرشدگی در وجودش ریشه میدواند.
و او در ادامۀ دیکتۀ معلم مینویسد «الف، به، په، طه…».
ـ این چیه نوشتی، خنگول؟! مگه چِشِت به تخته نبود؟! چرا زل زدی به من؟!
ـ دیدم، آقاولی، دیدم. خب شما گفتی «الف، به، په…»
ـ وااای! چرا نمیفهمی؟! چرا دقت نمیکنی؟! وقتی میگم «الف»، یعنی بنویس «ا». وقتی میگم «به»، یعنی بنویس «ب». وقتی میگم «الف ممدود»، یعنی بنویس «آ». … حسین، دفتر تو رو ببینم!
دفترک حسین را از نظر میگذراند. عصبیتر میشود و رو میکند به مهدی.
ـ تو هم که اشتب نوشتی! تو، تو، تو! برید توی حیاط و دم آبخوری. دستاتونو پنج دیقه بیگیرین زیر آب و برگردین تو کلاس. بجنبین بینم! یالّایالّا!
بازمیگردند، ترسان و لرزان. شستشان خبردار میشود که تلخیای در راه است. مهدی با نوک استخوانِ مفصلِ اینترفالانژیال برگزیمال دو مرتبۀ ممتد میزند به در: تِقتِق.
در باز میشود. راهی میشوند به سکوی پرتاب؛ سکویی که قرار است پروازدهِ صدای هر سه دانشآموز باشد به بیرون از پنجرهها، به بیرون از درِ کلاس و به درون راهروها تا درس عبرتی بشوند برای آنهایی که هنوز در تیررس آقاولی قرار نگرفتهاند. میخ را باید همین آغاز کار بکوبد تا یک سالِ تحصیلی بیدردسر را سپری کند. او از کیفِ سامسونت سیاهش شلنگی کلفت و توپر از قُوّههای یکونیمولتیِ سایزبزرگ میکشد بیرون و درحالیکه رو میکند به سه دانشآموز و حالت ابروهایش را به هشتی تغییر میدهد، نرمک ضرباتی چند میزند بر کف دست چپِ خود، به نشانۀ «حسابتونو همین الآن میذارم کف دستتون».
ـ بیگیرد بالا.
دانشآموزان دستهایشان را از موازات تن جدا میکنند، ولی نه آنچنان بالا گیرند در تقاطع سینههایشان، بلکه چهلوپنجدرجه؛ گویی نیزهای با زاویۀ چهلوپنجدرجه فرورود به سینه و قلبشان. نخستین سوزها و دردها و اشکها و نالهها و فحشهای آبدار در مکانی که مقدس معرفی شده.
و این مزیدِ علت میشود که او، اوی حادثه، انجام دادنِ تکالیف پیک شادی در شب عید را به همشیرههایش بسپارد و آنها نیز جور برادر کوچکشان را میکشند و تهتغاری خانواده با نمرۀ ۹ درس املا را رفوزه میشود و شمع دوستداری ادبیات، برای سالها، در وجودش خاموش میماند.
این شمع، خاموش و دستناخورده باقی میماند. به سال اول دبیرستان، شمع منطق و ریاضیات و الکتریسیته در وجودش روشن میگردد. فرمولها میبیند. یکخم دوخم هرچه معادلۀ ریاضی و فیزیک را میگیرد و خاک میکند. از قهرمانان رشتۀ ریاضی و فیزیک میشود؛ رتبهاولی نمیشود، اما دومی یا سومی میشود. برترین امتیاز درسیاش را در بخش الکتریسیتۀ درس فیزیک کسب میکند. همین امتیاز مشوقش میشود تا پس از کنکور سراسری و در مرحلۀ انتخاب رشته، هفتکِ گزینۀ «برق مخابرات» را بزند و در دانشگاهی از شهرهای مرکزیِ مملکت پذیرفته بشود.
در سال سوم دبیرستان، سروکارش میافتد به کتابخوانی. با خانوادهای همسایه میشود که سنندجی و پیروِ مکتب کمونیسماند. آنها به باورش، خانوادهای خردمند و بیپیرایه و سادهزیستاند. عمیقاً و قویاً در دایرۀ تأثیرپذیری از آن خانواده قرار میگیرد. به کتابخانهشان راه پیدا میکند و نخستین کتابی که از آنجا برمیدارد کتابی است دربارۀ ویلهلم فریدریش نیچه. از آن کتاب، تنها و تنها، مقدمه را درک میکند؛ سخنان نیچه فراتر از درک و جهانبینیاش است، اما همین کتابْ بذر کتابخوانی را در سرش میپاشد. خورۀ کتاب میشود و با جماعت کتابخوان بُر میخورد. با همانها دربارۀ مسائل سیاسیِ روز هماندیشی میکند. دومین و سومین کتابی که به دست میگیرد مصادف میشود با ظهور گُلدکوئست در ایران: چه کسی پنیر مرا جابهجا کرد؟، قورباغه را قورت بده.
او رفتهرفته در کتابخوانی تشنهتر میشود. در دورۀ دانشجویی، هم کتاب عمومی میخواند و هم تخصصی. هرچه زمان میگذرد و موهایش بیشتر میریزد و چینوچروک صورت و پیشانیاش بیشتر میشود، شخصیت ریاضیمحورش کمرنگتر و تیرهتر میشود و سرای ادبیاش پرنور و پرنورتر. به واژهها و جملهها دقیق میشود.
کتابی را برمیدارد و هرچه میخواند، نمیفهمد. گمان میبرد بیسواد است. به خودخوری میافتد و مدتی افسرده میشود، از آنکه چرا درک کتابها برایش دشوار است، چرا جملهها را نمیفهمد. مدام ظن میبرد به نمرۀ نُهِ املا در سالهای دور زندگانی. خود را مقصر میداند. او کتابها را حریصانه و با ولع، باز و مطالعه میکند و بیآنکه شناسنامههایشان را از نظر بگذراند، از کلمۀ اولِ متن میخواند. تفاوت «نویسنده» و «مترجم» را نمیداند؛ فکر میکند که ژوزه ساراماگو همان کیومرث پارسای است و کیومرث پارسای همان ژوزه ساراماگو.
اتفاقی خوشایند در زندگیاش به تنفس کردن میافتد: رفاقت با دو دوستی که اهل کامگیری از واژهها و جملههایند، و آشنا شدن با کتاب «آوسنۀ باباسبحان». آن دو دوست بر نیمکتی مینشینند و در شاعری و نویسندگی عمیق میشوند.
دوست اول:
ـ از کنارم رد شد و رفت/ کسی که دنیای من بود/ قصۀ رفاقت اینه/ توی عصر آهن و دوغ
دوست دوم:
ـ «دوغ»؟ اشتباه نوشتی، مهدی. وزنو پُر کرده، اما بیمعنیه. ویرایشش کن.
ـ اِ… درست میگی، اَدی. باید «دود» باشه.
و ادی لبخند رضایتآمیز میزند.
«ویرایشش کن»؟ واژۀ «ویرایش» نو بود. دنبال واژه را میگیرد. میپرد میانِ شب شعرِ دو جوانِ ادیب و از دومین دوست میپرسد: «ویرایش یعنی چی؟» اوی مثلاً دوست، دهان میبندد و دُم شعرپردازی را میگیرد. او پی میبرد که اوی نادوست نمیخواهد فوتوفن کوزهگری را بیاموزاند، اما ویرِّ ویرایش افتاده به جانش و کوتاهبیا نیست و تا تَهَش را نبیند، تسلیم نمیشود.
عشقبازیاش با آوسنۀ باباسبحان که متوقف میشود، با خود میگوید:
ـ تونستم این داستان با لهجه و زبانِ خراسانی رو بخونم و بفهمم، اما چطور میشه که کوریِ کیومرث پارسای رو نمیفهمم؟! یه مشکلی این وسط هست!
تا آنکه به نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران میرسد و با غرفۀ نشر علم روبهرو میشود. کتابی با جلد زمینۀ سفید میبیند. نیرویی جادویی او را به لمس کردنِ کتاب سوق میدهد. از ناشر راجعبه کتاب میپرسد. غرفهدار هم اطلاعاتی اندک دربارۀ مترجم میدهد و او نیز تازه با واژۀ «مترجم» آشنا میشود و آگاه میشود به آنکه مینو مشیری زمانْ صرفِ ترجمۀ کتاب کرده که ترجمهاش پس از سالها و دههها، همچنان خواننده دارد. در شناسنامۀ کتاب، واژۀ «ویراستار» را میبیند و در آن تعمق میکند. ویراستارِ مینو محمدرضا جعفری است.
«ویراییدن» خواب و آرام را از او میگیرد. دوره، دورۀ اینترنت دایالآپ است. در گوگل واژۀ «ویرایش» را میجوید. مؤسسۀ ویراستاران. اما بیپول و دانشجو است و از این کمیتِ اقتصادی است که اکتفا میکند به خرید کتابهای مربوطبه ویرایش. چند وبگاه را باز میکند و میبیند که چندین کتاب معرفی شده: نکتههای ویرایشِ علی صلحجو، نگارش و ویرایش سمیعی، راهنمای نگارش و ویرایش یاحقی و ناصح، آواشناسی زبان فارسیِ ثمره، فرهنگ املاییِ خط فارسی، اندر آداب نوشتار مدرس صادقی، مبانی درستنویسی نیکوبخت، آموزش ویراستاری و درستنویسی ذوالفقاری، و … .
کتاب عمومی (رمان و نمایشنامه و شعر) میخواند و نیز کتابهای تخصصی را. خود را در قامت مهندس ادیب میبیند. خیالپردازی میکند و صحنهای مانند این در برابر دیدگانش نقش میبندد: نشسته بر صندلیای چوبی، و روی میز هم چرکنویسها، قلم، و چراغ مطالعه.
همسو با ادبیاتخوانی و ویرایشپردازی و دانشجویی، در چاپخانه و صحافی استخدام میشود. روندِ تولید کتاب را از نزدیک میبیند. دو روز در هفته به دانشگاه میرود و الباقی را اشتغال میورزد به کار. هر لحظه از رشتۀ دانشگاهیاش بیشتر جدا میافتد؛ چراکه غرق شده در فضای فرهنگی، اما ازسویی دلش میسوزد برای سالهایی که عمر صرف کرده در حلِ اتحادها، انتگرالها، مشتقها، مدارهای سری و موازی، ولتاژگیری، جریان درآوردن، شناسایی خازن و مقاومتِ مناسب برای انواع مدارها، هویه، اهممتر، و …
پیش از خدمت سربازی، تقریباً از دو سال قبل از آن، جویای کار رشتۀ دانشگاهی میشود. به هر دری میزند کسی در را باز نمیکند. راه نمیدهند. متقاضی زیاد است و پذیرش محدود. پارتی حرف اول و آخر را میزند. او هم که بیکسوکار است و فقط خودش و خدایش و پدرومادرش را از دار دنیا دارد، اما غصه امان نمیدهد.
ـ پسر جان، زیر اجاقِ غصه رو کم کن. هر آدمی قصهای داره تو زندگیش. خدای تو هم بالاسرته. غموغصه همیشه هست، اما خودت تندش نکن اقلاً.
ـ هـِ...ـی مادر جان، همۀ رفقا رفتهن سرِ… کار و خونهزندگیِ خودشون. من اینجا آلاخونوالاخون موندهم. فعلاً که لیسانسه رو گرفتهم. ارشد هم که قبول شدهم سخت و زمانبره. مگس هم که تو جیبم پر نمیزنه.
راهی خدمت به میهن میشود. سرباز تیپ ۲۱۶ زرهی زنجان. داعشیها به مرز ایران رسیدهاند و تهدیدیاند علیه موجودیت وطن؛ هرچند که حاکمانی غیرمیهنی در رأس کارند. تیپهای زرهیْ همواره در حالت آمادهباشاند. یک ماه در زنجان، یک ماه و نیم در سوسنگرد؛ و پس از این دورۀ عملیاتی، بهقدر سهچهار روز مرخصی.
در گیرودار خدمت مقدس، دست میبرد به قلم و رقصاندنش بر کاغذ. با پری دریایی حرف دارد، از دور؛ اما پری دریایی میپرد به آنور دنیا، کشور آمال و آرزوها. و این خبر بهواسطۀ فیسبوک به او میرسد. داعش با آنهمه وحشیگری، نتوانست روزگار سربازی چون او را تیره و تار کند، اما پر کشیدنِ پری دریایی چرا.
شاید بتوان گفت که دو اتفاق سبب واژهبازی و جملهکاوی و همآغوشیِ او با متن شد: نمرۀ ۹، پرکشیِ پری دریایی.
زمانْ درمانگر دردها است. او با خواندنِ کتابهای ویرایش، احساس کمبود میکند. نتیجه میگیرد که به تلمذ استادانِ آن حوزه بنشیند. و مینشیند. یک دوره. دو دوره. سه دوره. چهار دوره. و شاید نیز دیگر دورهها را هم پشتسر بگذارد. از خدمت سربازی ترخیص میشود. به شغل قبلی بازمیگردد. خاک کار را دوباره میخورد تا هرچه بیشتر کارکشته شود. از شاغل شدن در مراکز پخش میآغازد و چرخ میگیرد به دست و حمل میکند کتاب به کتابفروشیها و کار میکند در کتابفروشی و مدیریت میکند فروش کتابفروشی را و ویراستار میشود در تحریریه. از صفرِ صفر شروع میکند و مراحل پیشرفت را یکییکی طی میکند. او همچنان در راه است و تصویرِ پروفسور حسابی را همواره به یاد دارد؛ روزهای احتضار استاد در بستر بیماری، که همچنان کتاببهدست بود.