کتاب میگفت

اسم؟ من شخصیت کتابی هستم که نویسنده سعی میکند من را توضیح دهد تا شاید تو درکم کنی، با من زندگی کنی و یا شاید در آخر کتاب از من یادی کنی و برای همیشه در قفسه ی کتاب خانه ی قشنگت نقش ببندم. او هنوز تصمیم نگرفته است که اسم من چی باشد،

فکر می کند تا اسمی بگذارد که با تو ارتباط برقرار کند، کسی که بتوانی روزی در جمعی اسمی از او ببری و خاطراتت را زنده کند.

شاید سختی کار اینجاست، همه چیز باید معنا بدهد، شاید بعضی چیزها اختراع شده اند تا معنی ندهند و فقط حضور داشته باشند، حضوری بدون معنا.

بعضی آدم ها نیز این چنین هستند.

<بخشی از کتابی که مشغول به نوشتنش هستم>