یه تجربه دوستانه

می‌خوام درباره کارم بگم و تاثیری که بر رابطه‌هام داشته.

یک تجربه از یک کوچ
یک تجربه از یک کوچ

من یک کوچ هستم و کارم کوچینگه.

اگه کوچینگ رو سرچ کنید به این نتایج می‌رسید: در لغتنامه ها یا سایت ویکی پدیا از واژه مربیگری برای معنای لغوی کوچینگ استفاده شده است و در توضیح آن آمده است که کوچینگ کمک می‌کند که افراد رشد کنند.

اما کوچینگی که من می‌خواهم برایتان درباره‌اش شرح دهم، کمی متفاوت است. من امیرحسین قاضی هستم و حدودا سه سال است که با کوچینگ آشنا شده ام و دو سال گذشته به طور حرفه ای، به حرفه ی کوچینگ مشغول هستم. دوره کوچینگ را زیر نظر فدراسیون جهانی کوچینگ و تحت استانداردهای این گروه گذراندم و تعریفی که می‌خواهم ارائه دهم براساس تجارب و حاصل مطالعات من مبتنی بر این رویکرد است.

«اگر شما به جای پیشنهاد دادن سوال بپرسید، شما کوچینگ انجام داده اید»

در باور عموم اینگونه انتظار می‌رود که در هنگام کمک کردن، به افراد راه حل بدهیم و اصطلاحا دستشان را بگیریم و از موانع عبورشان دهیم. اما در کوچینگ روش کمک کردن کمی متفاوت است.

«یک کوچ بدون اینکه راه حل بدهد و دست افراد را بگیرد، به آن‌ها کمک می‌کند»

📷کمک بدون راه حل دادن

معمولا وقتی یکی از دوستانمان برای ما از ناراحتی هایش می‌گوید، ما برای اینکه بتوانیم دوست تاثیرگذاری باشیم و بهترین دوستی را در حق او به جای آوریم، به او پیشنهاداتی می‌دهیم مبنی براینکه «مثلا برو مسافرت»یا «میخواهی بروی سینما؟» یا «فلان کتاب رابخوان خیلی کمکت می‌کنه» یا ممکن است از او انتقاد کنیم که: « باز غر غر کردی؟ تو عادت کردی به غر زدن» و از این قبیل پیشنهادات که در این جور مواقع زیاد به کار می بریم.

اما کوچینگ یک تغییر در نحوه‌ی تعامل و گفتمان من ایجاد کرد:

1- من عادت کردم به شنیدن: اگر کسی آمد پیش من و شروع کرد به درد دل کردن، او را شنیدن. «شنیدن برای شنیدن» نه برای جواب دادن. در هنگام شنیدن حواسم به گفتگوهای ذهنی‌ام بود، که در ذهنم چه می‌گذرد. آیا حواسم به گفته‌های طرف مقابل هست؟ این پایش لحظه به لحظه باعث افزایش «حضور» من شد و بر قدرت شنیدن من افزود.

در هنگام شنیدن چه احساساتی در کلام طرف مقابلم هست که می‌توانم بشنوم؟

در هنگام شنیدن چه واقعیت‌هایی را بیان می‌کند؟

در هنگام شنیدن چه باورها و پیش‌فرض‌هایی را بیان می‌کند؟

2- از قدرت پرسشگری استفاده کردم: از کودکی ذهن پرسشگری داشتم. یک چرای بزرگ در ذهنم بود و با دیدن مسائل مختلف سوال برایم پیش می‌آمد. این ویژگی در فرایند کوچینگ خیلی به من کمک کرده. من کنجکاوانه می‌شنوم و اگر سوالی برایم پیش بیاید می‌پرسم. این سوالات باعث می‌شود چراغ‌هایی در ذهن مخاطب ایجاد شود. چراغ‌هایی که گره‌های ذهنی او را باز می‌کند.

3- من باید چیزهایی را که می‌شنوم، به طرف مقابل بگویم. این کار دو حُسن دارد: اولا با او چک می‌کنم که برداشت من از گفته‌های او با منظوری که او در پی بیانش بوده، مطابق است و دوما در خیلی از موارد فرد گوینده متوجه گفته‌هایی خود نیست؛ به بیان بهتر بسیاری از گفته‌ها، از ناخودآگاه او بیرون می‌آید و ناخودآگاه یعنی چیزی که در ما وجود دارد اما ما به آن آگاهی نداریم. (اگر وجود خود را به یک دنیا تشبیه کنیم، این دنیا پر است از سرزمین‌ها و آدم‌ها، که حق هم داریم آمار آن‌ها از دست‌مان در برود) بازگو کردن شنیده‌ها به فرد کمک می‌کند، بسیاری از چیزهایی را که نمی‌بیند را ببیند. بسیاری از کلاف‌های ناشناخته و نادیده در این بازگو کردن باز می‌شوند.

تمرین این سه مهارت نحوه تعامل و ارتباطات من را بسیار بهبود بخشیده است.

یک پیشنهاد دارم براتون، یک تمرین: این دفعه وقتی که دوستی برای شما درد دل کرد، به جای اینکه منتظر بمانید تا صحبتش تمام شود و پاسخ دهید، سکوت کنید و فقط بشنوید. شاید در ابتدا سخت به نظر بیاید، اما قطعا با تمرین در این زمینه مهارت پیدا خواهید کرد.