
سه سالی از تمام کردن مدرسه میگذرد؛ راستش را بخواهید سالهای اخر مدرسه برایم شکنجه بود، طوریکه اگر یک سال هم ادامه پیدا میکرد خودم را خلاص میکردم. پس از مدرسه هر روز خوشحال بودم؛ چرا که انگیزه زیادی برای شغلم یعنی دیجیتال مارکتینگ داشتم. هر روز برایم جذاب بود و دیگر آن احساس استیصال دوران مدرسه زندگیم را عذاب نمیکرد؛ اما...
اکنون پس از ۱۷ روز تداوم قطعی اینترنت نه تنها احساسات خوبی ندارم؛ بلکه فکر میکنم دیگر آن شغل جذاب را هم از دست دادهام. حتا اگر الان اینترنت وصل شدم، با خودم فکر میکنم که بهتر است دنبال شغل دیگری باشم. مادامی که اینترنت بازیچه مسئولین است؛ شغلی از آن برای ما ساخته نخواهد شد.
میدانید، من که عددی نیستم، با خود فکر میکنم آن دسته از سرمایهگذاران و مهندسان دانا و امیدوار که قصد ساخت اکوسیستم دیجیتال این کشور را داشتند الان چه حالی دارند؛ البته اینها همان مخهایی هستند که در آمریکا یونیکورنهای موفقی میسازند که حسرتشان را میخوریم. همان افرادی که در این مملکت امیدشان را آتش میزنیم و بهراحتی از دستشان میدهیم.
از همه این دردها که بگذریم؛ یکی، دو روزیست به دنبال شغل جایگزین برایم خودم هستم و تلاش میکنم از چت جیپیتی مشورت بگیرم؛ نظراتش جالب است و سعی میکند من را به سمت حوزه فروش سوق دهد. جالب ماجرا اینجاست که هر حوزهای را برای فروش معرفی میکرد، یک مسئلهای داشت. برای مثال میگفت که بهتر است وارد حوزه فروش روغن خوراکی شوی و من با خود فکر میکرد در این بازار پر مافیا و احتکار کاری از من ساخته است؟
خلاصه هر حوزهای که پیشنهاد میداد یک مشکل بازاری، حقوقی و مافیایی داشت.
اکنون من ماندم و مجموعهای از ناامیدیها، حسرتها، بغضها و کینهها و در انتهای انزجار نمیدانم به چه راهکاری پناه ببرم...