ویرگول
ورودثبت نام
امیرحسین مجیری
امیرحسین مجیریبذارید بهش فکر کنم. طبقه‌بندی مطالب در «انتشارات».
امیرحسین مجیری
امیرحسین مجیری
خواندن ۷ دقیقه·۱۰ ماه پیش

راز مقبره ایرانی: داستانی از اد وایت

مقدمه‌ای بر داستان «راز مقبره ایرانی»

مترجم: امیرحسین مجیری

از مجموعه کمیک WOW Comics، شماره ۳۰ (اکتبر ۱۹۴۴)

داستان «راز مقبره ایرانی» (The Mystery of the Persian Tomb) یکی از روایت‌های مهیج جنگی و رازآلود از مجموعه ماجراهای پنی گریوز، از اعضای فعال «سپاه زنان ارتش آمریکا» (WAC) است. این داستان به قلم اد وایت (Ed White) نوشته شده و در قالب داستان متنی (Text Story) در شماره سی‌ام مجله WOW Comics، چاپ اکتبر ۱۹۴۴ منتشر گردید. WOW Comics از جمله کمیک‌بوک‌های محبوب جنگ جهانی دوم بود که توسط Fawcett Publications منتشر می‌شد. نسخه‌ای که این داستان در آن آمده، با قیمت ۱۰ سنت به بازار آمد و بخشی از فرهنگ عامه‌ی آن دوران محسوب می‌شد؛ دورانی که تصویر زنان در نقش‌های فعال نظامی، به‌ویژه در آمریکا، مورد توجه و تبلیغ قرار می‌گرفت. این مجله بخشی از تولیدات جنگ‌محور صنعت سرگرمی آمریکا برای مخاطب عام، به‌ویژه نوجوانان و جوانان، به شمار می‌رفت.

داستان توسط اد وایت (Ed White) نوشته شده و طبق یادداشت آرشیوی پژوهشگر کمیک، لو موگین (Lou Mougin)، عنوان و نویسنده آن در ماه مه ۲۰۰۹ تأیید و مستند شده است. سبک «روایت متنی» (text story) فرمی متداول در دهه‌ی ۱۹۴۰ بود که در آن یک یا دو صفحه از کمیک، به جای تصویرسازی کامل، به داستان کوتاه تایپ‌شده همراه با تصویر ثابت اختصاص داده می‌شد.

بافت داستان

«راز مقبره ایرانی» در بستری تاریخی-تخیلی و ماجراجویانه روایت می‌شود؛ در دل جنگ جهانی دوم و در محور کمک‌رسانی به جبهه شوروی از طریق ایران. شخصیت اصلی داستان، پنی گریوز، عضوی از سپاه زنانه ارتش آمریکاست (Women's Army Corps - WAC) که با گروهی از هم‌رزمان خود در مسیر رساندن محموله به روسیه، ناخواسته در دل یک ماجرای رمزآلود و باستانی گرفتار می‌شود. روایت داستان که با رانش زمین، باران‌های سیل‌آسا، کشف یک مقبره مرموز، و در نهایت درگیری با جاسوسان آلمانی ادامه می‌یابد، آمیزه‌ای از ماجراجویی، رمز و راز، و قهرمانی زنانه در دل شرایط جنگی را به نمایش می‌گذارد.

تصویر تولید شده با هوش مصنوعی برای این داستان
تصویر تولید شده با هوش مصنوعی برای این داستان


انتخاب ایران به‌عنوان محل وقوع داستان، بازتابی از اهمیت استراتژیک این کشور در زمان جنگ دوم جهانی است؛ جایی که خط لجستیکی معروف به «پل پیروزی» از خلیج فارس تا مرزهای شوروی (جنوب ایران به شمال آن) امتداد داشت.

راز مقبره ایرانی


راندن کاروانی از کامیون‌های سنگین از خلیج فارس به روسیه، در مسیرهایی ابتدایی و خطرناک، کاری طاقت‌فرسا و مردانه است—و معمولاً هم مردها انجامش می‌دهند.

اما این بار، گروهی از واس‌ها، زنان ارتش آمریکا (WAC)، درست همان موقعی که تدارکات ارتش سرخ در بندری ایرانی انباشته شده بود و راننده کم داشتند، آنجا گیر افتادند.

واس‌ها به افسر بندر مراجعه کردند.

دختر زیباتر جمع گفت:
«قربان، ما می‌تونیم کامیون برونیم. می‌خوایم یه کاروانو تا روسیه برسونیم و گلوگاه رو باز کنیم.»

سرهنگ با خشونت پرسید:
«اسمت چیه؟»
«پنی گریوز، قربان.»
سرهنگ گفت:
«روحیه‌ات رو تحسین می‌کنم گروهبان گریوز، ولی—»
پنی با التماس گفت:
«خواهش می‌کنم قربان، بی‌ولی و اما!»
با اشاره‌اش، بقیه دخترها اطراف سرهنگ را گرفتند و با صدای بلند خواهش کردند:
«خواهش می‌کنیم، سرهنگ، باید بذارید ما این کارو انجام بدیم!»
سرهنگ حریف پنج واس نشد.

در شب دوم، واس‌ها به دردسر افتادند. پنی، که کامیون جلویی را می‌راند، در یک پیچ تند مجبور به ترمز شدید شد. چهار کامیون پشت سرش هم متوقف شدند. پنی پیاده شد و به سمت آن‌ها برگشت.

لورا، آدری، میریام و مرسدس به دورش جمع شدند.
«چی شده؟»
پنی گفت:
«رانش زمین. جاده بسته‌ست.»
لورا گفت:
«وای، به‌زودی بارون هم می‌گیره.»

درست همان لحظه، قطرات بزرگ باران شروع به باریدن کرد. در عرض چند لحظه، باران سیل‌آسا شد. دخترها به داخل کابین کامیون پنی پناه بردند و در کنار هم نشستند. ده دقیقه بعد، آسمان کاملاً تاریک شد و ابرها تمام نور باقی‌مانده را پوشاندند.

پنی گفت:
«به‌نظر می‌رسه امشب اینجاییم.»
میریام گفت:
«میلیون‌ها کیلومتر از همه‌جا دوریم.»

مرسدس بود که آن را دید.
«اون پشت رو ببینید. اونجا یه ساختمونه، پشت درخت‌ها.»
میریام گفت:
«تو خیالاتت دیدی.»
مرسدس پافشاری کرد:
«نه، برق آسمون افتاد روش. دیدید؟ یه گنبد سفید بود.»

دخترها با عجله توی بارون به سمت ساختمان دویدند. پنی یک فانوس نفتی همراهش داشت.
پنی گفت:
«مثل اینکه یه مقبره‌ست.»
لورا ناله کرد:
«اووووه، نه...»

آدری با حالت شوخ‌طبعی گفت:
«بیاید ارواح خوابیده رو بیدار نکنیم.» و به سمت در رفت.
پنی صدا زد:
«صبر کن! در بازه. ما چیزی رو به‌هم نمی‌زنیم.»
لورا گفت:
«شاید... ولی—»
پنی گفت:
«باستان‌شناس‌ها حتماً همه مومیایی‌ها و چیزای عجیب رو بردن. توش باید خشک و راحت باشه. بیاید خودمونو جا بدیم.»

مرسدس غر زد:
«خونه‌ای بدون مومیایی به چه دردی می‌خوره؟»

آن‌ها وارد شدند. راهرویی بلند و ساکت به اتاق مرکزی بزرگی ختم می‌شد با سه در تاریک دیگر در کنار دری که از آن وارد شده بودند.

دخترها اطراف را برانداز کردند. آدری ژاکتش را بالش کرد و روی زمین دراز کشید.
گفت:
«اومدیم بخوابیم، خب بیاید بخوابیم دیگه.»
پنی گفت:
«فکر خوبیه. شب‌به‌خیر!»
لورا گفت:
«من اینجا خوابم نمی‌بره. نگهبانی می‌دم.»
مرسدس خمیازه کشید:
«پس دو ساعت دیگه بیدارم کن. بعدش منم یه کم نگهبانی می‌دم.»

پنج دقیقه نگذشته بود که هر چهار نفر خوابشان بردند—حتی لورا هم سرش خم شد. فانوس کم‌نورتر و کم‌نورتر شد.

پنی نمی‌دانست چقدر گذشته که در تاریکی محض بیدار شد. به‌دنبال چراغ‌قوه‌اش گشت.
گفت:
«لورا، فانوس خاموش شده.»
نور چراغ را انداخت آن‌جا که لورا نشسته بود... فانوس آنجا بود. ولی لورا نبود.

با صدایی جدی گفت:
«لورا؟» و نور را به اطراف انداخت. خبری از لورا نبود.
میریام خواب‌آلود غر زد:
«چی شده؟»
پنی گفت:
«لورا نیست. بیدار شو.»

پنی به سه دوستش نگاه کرد، و آن‌ها به او. ناگهان، مقبره ایرانی برایشان به خانه‌ی مرگ تبدیل شد.

لورا کنارشان بود وقتی خوابشان برد. حالا ناپدید شده بود. فانوس خاموش شده بود. آدری تلاش کرد دوباره روشنش کند. رنگش پریده بود و لرزان گفت:
«فتیله از بین رفته...»

پنی گفت:
«شاید رفته بیرون دنبال فتیله دیگه.»
میریام گفت:
«بریم ببینیم.»
مرسدس گفت:
«صبر کنید. ما از اون در اومدیم.»
میریام گفت:
«نه، این یکی بود.»
پنی گفت:
«فرق نمی‌کنه، باید راهرو مستقیم باشه. اگه در باز بوده باید بتونیم ورودی رو ببینیم.»

مرسدس گفت:
«من این یکی درو چک می‌کنم.» و به تاریکی رفت.

پنی فریاد زد:
«چیزی می‌بینی؟ مرسدس؟ مرسسسدددس؟!»

میریام جیغ زد:
«اونم رفت! وای پنی، حالا چی کار کنیم؟»

سه دختر بهم چسبیدند و لرزیدند. پنی شانه‌اش را صاف کرد و گفت:
«فقط یه راه داریم—باید بریم ببینیم چی شده.»

میریام گفت:
«نه، من نمی‌رم.»
پنی گفت:
«می‌خوای تنها بمونی؟»
میریام گفت:
«نه! میام.»

دست همدیگر را گرفتند و با ترس از در عبور کردند. راهرو تاریک بود. نور چراغ‌قوه پنی افتاد روی دو شبح سفیدپوش با دست‌های بسته در چند قدمی‌شان.

دخترها مات و مبهوت ایستادند.

شکل‌ها آرام و تهدیدآمیز به آن‌ها نزدیک شدند. میریام نفسش را حبس کرد. او و آدری خواستند فرار کنند، اما پنی جلوشان را گرفت.

گفت:
«نه! وایسید و بجنگید!»
میریام و آدری نگاهی به چهره مصمم پنی انداختند، جرئت گرفتند و گفتند:
«باشه!»

پنی با چراغ‌قوه‌اش به یکی از آن‌ها حمله کرد. میریام و آدری به دیگری پریدند. پنی اسیر دستان قدرتمندی شد ولی دوباره با چراغ‌قوه‌اش کوبید و صدای شکستن شیشه‌اش آمد. دستان دورش شل شدند. او آزاد شد.

در همان لحظه، مشعل روشنی در راهرو روشن شد. مردی یونیفرم‌پوش فریاد زد:
«دانروتر! اومدم، کارل!»
پنی پایش را جلو انداخت، مرد زمین خورد. پنی با چراغ‌قوه شکسته‌اش به سرش کوبید. مرد بی‌هوش شد.

ضربه‌ای دقیق به شقیقه مرد سوم، او را هم از پا انداخت. پنی مشعل را برداشت و چهره سه اسیر را دید.

فریاد زد:
«آلمانی‌ها! سربازان آلمانی‌اند!»
میریام گفت:
«فکر کردم ارواحن!»

واس‌ها آن‌ها را با کمربندهای خودشان بستند. بعد از مدتی، لورا و مرسدس را هم پیدا کردند؛ آن‌ها را در دخمه‌ای حبس کرده بودند.

پنی مدارک اسرا را بررسی کرد:
«چتربازن. اومدن مسیر به روسیه رو خراب کنن. اون رانش زمین هم کار اونا بود—و آخرین کارشون.»

آدری گفت:
«باهاشون چی کار کنیم؟»
پنی گفت:
«صبح، مجبورشون می‌کنیم مسیر رو باز کنن، بعد تحویل‌شون می‌دیم به روس‌ها.»
و اضافه کرد:
«روسی‌ها می‌دونن باهاشون چی کار کنن.»

جنگ جهانیخلیج فارسکمیک
۲
۱
امیرحسین مجیری
امیرحسین مجیری
بذارید بهش فکر کنم. طبقه‌بندی مطالب در «انتشارات».
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید