از بازدارندگی نظامی تا بازدارندگی اطلاعاتی
مقدمه: لحظهی بیان اجباری
تحولات اخیر در نسبت ایران و ایالات متحده، بار دیگر منطقه را به نقطهای رسانده که میتوان آن را «لحظهی بیان اجباری» نامید؛ لحظهای که بازیگران دیگر نمیتوانند صرفاً با ابهام راهبردی، تعلیق یا مدیریت کمهزینه بحران به پیش بروند و ناچار میشوند بخشی از نیتها، ظرفیتها و خطوط قرمز خود را آشکار کنند.
با این حال، برخلاف روایتهای رسانهای که از «جنگ قریبالوقوع» یا «بازدارندگی کامل» سخن میگویند، واقعیت ژئوپلیتیکی منطقه در وضعیتی میانی قرار دارد: نه صلح پایدار، نه جنگ قطعی؛ بلکه بازدارندگی فعال در چارچوب منطق تعلیق تصمیم.
۱. منطق تعلیق تصمیم: چرا جنگ ممکن است اما محتوم نیست؟
تحلیلهای صفر و صدی معمولاً بر یک فرض پنهان استوارند: یا ایران توان پاسخ مؤثر ندارد، یا آمریکا قادر است جنگی کوتاه، دقیق و قابلکنترل را تحمیل کند. هر دو فرض، با تجربهی دو دههی اخیر آمریکا در منطقه ناسازگار است.
از منظر آمریکا، جنگ با ایران اگرچه آغازپذیر است، اما پایانپذیر نیست. هیچ سناریوی خروج رواییِ قابلعرضهای برای افکار عمومی داخلی وجود ندارد و حتی یک حملهی نظامی موفق نیز الزاماً به مهار ایران منجر نمیشود.
از منظر ایران نیز، پرهیز از آغاز جنگ نه ناشی از ضعف، بلکه حاصل عقلانیت سیستمی است: جنگی که آغاز شود، الزاماً اجازهی پایان یافتن به آغازکننده نمیدهد.
در نتیجه، هر دو طرف بهجای عبور از نقطهی تصمیم، در وضعیت تعلیق تصمیم باقی میمانند و بازی را روی لبه مدیریت میکنند.
۲. بلوکها بدون پیمان: همپوشانی موقت منافع
روابط ایران با روسیه و چین را نمیتوان با مفاهیمی چون «ائتلاف راهبردی کلاسیک» توضیح داد. آنچه در عمل شکل گرفته، نه یک پیمان الزامآور، بلکه همپوشانی موقت و موقعیتی منافع است.
این همپوشانی:
الزام حقوقی ندارد،
اما در محاسبات عملی، هزینهی تصمیم را بالا میبرد.
حضور این بازیگران، هرگونه اقدام نظامی علیه ایران را از یک کنش دوجانبه به مسئلهای با پیامدهای زنجیرهای تبدیل میکند.
۳. اسرائیل: محرک فشار و همزمان سقف تشدید
اسرائیل در این معادله نقشی دوگانه دارد.
از یکسو، محرک اصلی فشار برای مهار یا تضعیف ایران است و جنگ محدود را بالقوه به نفع امنیت خود میبیند.
از سوی دیگر، همین بازیگر بهطور ناخواسته به عامل محدودکنندهی تشدید تبدیل میشود؛ زیرا هر درگیری گسترده میتواند به فعالشدن جبهههای همزمان و غیرقابلکنترل منجر شود.
به بیان دقیقتر، اسرائیل فشار میآورد، اما سقف فشار را نیز پایین نگه میدارد؛ زیرا هزینهی تشدید، از نقطهای به بعد، از کنترل خارج میشود.
۴. جنگ بهمثابه آزمایشگاه: هزینهی اطلاعاتی درگیری
یکی از مهمترین دلایل احتیاط آمریکا در عبور از آستانهی درگیری مستقیم، هزینهی اطلاعاتی جنگ است.
هر جنگ گسترده با ایران، یک آزمایش زنده برای دکترینها، سامانههای C4ISR، جنگ الکترونیک و توان واقعی فرماندهی شبکهمحور خواهد بود.
این دادهها نه در شبیهساز، بلکه در میدان واقعی تولید میشوند.
برای رقبای آمریکا، این یک فرصت مشاهدهی کمهزینه است؛ برای خود آمریکا، حتی در صورت موفقیت نظامی، نوعی افشای راهبردی محسوب میشود.
۵. ایران بهعنوان ضلع شبکهساز مثلث ایران–چین–روسیه
در این معادله، اهمیت ایران برای چین و روسیه صرفاً به موقعیت جغرافیایی یا توان نظامی محدود نمیشود. ایران ضلع شبکهساز مثلثی است که بدون آن، این همگرایی از نظر ژئوپلیتیکی ناقص میماند. این شبکهسازی نه الزاماً بهمعنای کنش فعال، بلکه بهمعنای وجود یک امکان ساختاری است؛ امکانی که میتواند یک بحران دوجانبه را به مسئلهای چندسطحی و پرهزینه تبدیل کند.
برای روسیه، ایران عمق و پراکندگی میدان ایجاد میکند؛ اما برای چین، نقش ایران بنیادیتر است. چین در غرب آسیا فاقد شبکههای اجتماعی–ایدئولوژیک بومی است و ابزار اصلیاش اقتصاد، زیرساخت و کریدور است. در این چارچوب، ایران تنها بازیگری است که هم گرهی اتصال جغرافیایی مسیرهای انرژی و ترانزیت محسوب میشود و هم ظرفیت شبکهسازی اجتماعی–سیاسی را، حتی در حالت غیرفعال، در اختیار دارد.
این شبکه—از عراق تا لبنان و یمن—قرار نیست لزوماً فعال شود. اما قابلیت فعالشدن آن، بخشی از محاسبه بازدارندگی است. برای چین، همین قابلیت بهمعنای جلوگیری از شکلگیری محیطی کاملاً کنترلپذیر توسط آمریکا در پیرامون کریدورهای حیاتی است؛ محیطی که در آن فشار میتواند بدون هزینهی منطقهای اعمال شود.
به بیان ساده، ایران برای چین یک متحد عملیاتی نیست، بلکه دارندهی یک دارایی نامتقارن ژئوپلیتیک است: توان تبدیل بحران ایران و آمریکا به مسئلهای شبکهای و غیرخطی برای بازیگران بیرونی. همین ویژگی است که حضور ایران را در این مثلث، حتی بدون فعالسازی، معنادار و ضروری میکند.
از این زاویه، نگاه چین به بحران ایران و آمریکا نه از منظر جنگ، بلکه از منظر مدیریت ریسک کریدورها و پایداری محیط پیرامونی آن قابل فهم است.
۶. مرجعیت نجف: متغیر خاموش اما حذفناپذیر
در سناریوهای حاد، بهویژه در صورت تهدید وجودی علیه ایران، یک عامل فراملی وارد محاسبات میشود: مرجعیت شیعه در عراق.
مرجعیت نجف بازیگر نظامی نیست، اما امکان صدور فتوای بسیج عمومی و تبدیل یک منازعهی دولتی به مسئلهای اجتماعی–مذهبی را دارد.
همین امکان، حتی بدون تحقق، یک ریسک محاسباتی جدی برای هر نیروی خارجی است و در منطق تعلیق تصمیم نقش بازدارنده ایفا میکند.
۷. برنامه هستهای ایران: ابزار چانهزنی، نه هدف نهایی
در این چارچوب، برنامه هستهای ایران نه بهعنوان پروژهای ایدئولوژیک، بلکه بهعنوان ابزار چانهزنی یک بازیگر تحت فشار قابل فهم است.
این برنامه زمان خریده، هزینهی تهدید را بالا برده و دقیقاً به همین دلیل، قابل معامله است.
جمعبندی: تعلیق تصمیم در عصر افشای ناخواسته
بحران ایران و آمریکا نه با الگوهای جنگ سرد توضیحپذیر است و نه با منطق جنگهای برقآسا. آنچه شکل گرفته، وضعیتی است که در آن جنگ ممکن است، اما بهدلیل هزینههای شبکهای و اطلاعاتی، محتوم نیست.
بازدارندگی امروز صرفاً موشک و ناو نیست، بلکه توان تحمیل هزینهی تصمیم و افشای ناخواستهی ظرفیتهای طرف مقابل است.
در چنین وضعیتی، بازیگران تصمیم را معلق نگه میدارند و از عبور به نقطهی بیبازگشت پرهیز میکنند.
این نه ضعف، بلکه منطق منازعه در نظم در حال گذار است.