ویرگول
ورودثبت نام
امیر محمد جعفری
امیر محمد جعفریمی‌نویسم تا بخوانند و بدانند آنچه می‌دانم را
امیر محمد جعفری
امیر محمد جعفری
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۰ روز پیش

پدر! منو ببخش .

سال هزار و سیصد و پنجاه بود ، حوالی زمستان . انگار که باران با این مملکت قهر بود اما تنها باران نبود ، گویا هیچ چیز و هیچ کس این مملکت را دوست نداشت، حتی خود مردم آن. مردمی که کشور، وجودش را از آنها می‌گرفت. مردمی که خستگی و نا امیدی در وجودشان رخنه کرده بود. دیگرای تاب و توان مقابله با سختی های زندگی را نداشتند و به هر چیزی که بتواند کمی در این اوضاع به آنها کمکی کند، آری می‌گفتند.

اما در میان این همه هیاهو پسری به اسم احسان است . به عنوان یک نوجوان و با وجود سن کمش ادراک و فهم بسیاری نسبت به اتفاقات پیرامون ما دارد. این موضوع از مواجهه زیاد وی با این مباحث ناشی می‌شود. اما این شناخت موازی است با تنفری غیر قابل وصف. خیلی چیزها می‌دانست، اما برعکس خیلی ها از آنها ابدا استفاده نمی‌کرد.

هیچ وقت انقدر با من راحت نبود اما یک روز زنگ در ما را زد ، از حضورش تعجب کردم . کم پیش می آمد که او بدون خانواده اش جایی رود اما در آن زمان او تنها ، سرگشته و بی پر و بال بود . سعی در درکش داشتم اما نمی‌توانستم او را بفهمم، چون هیچ جوره نمی‌توانستم خودم را جای او تصور کنم.

از در وارد شد؛ بدون سلام. معلوم بود که حال و احوال خوبی ندارد. به او گفتم " احسان ، خوبی ؟ اتفاقی افتاده ؟ " اما سئوالم بی جا بود. مشخص بود که اتفاقی افتاده بود که مسبب احوالات بد او شده. به او گفتم :" کتت رو به من می‌دی و من برم آویزونش کنم ؟ " با بی حوصلگی کتش را درآورد و به من داد و از من آب جوش خواست. از صدایش معلوم بود که چرا آب جوش خواسته، صدایش خیلی گرفته بود و این مرا نگران تر می کرد. خیلی ترسیده بودم که شاید اتفاق بدی افتاده باشد و بی صبرانه منتظر بودم که چیزی بگوید.

وقتی که آب جوش آمد، دو لیوان بر داشتم و هر دو را پر از آب جوش کردم. حواسم نبود و یکی از لیوان ها لبریز شد و نزدیک بود خودم را بسوزانم. حواسم جای دیگری بود و نگران احسان بودم. لیوان ها را در سینی گذاشتم و به  سمت او رفتم. تا که خواستم از او سئوالی کنم، صدای آرام آرام گریه کردنش را شنیدم. به او گفتم : احسان چی شده، اگه می خوای گریه کنی، اینجوری گریه نکن. حالت بدتر  میشه. الان کسی خونه نیست. پس بلند گریه کن که اگه حالت بده بهتر شه."

سرش را روی پاهایم گذاشت و بریده بریده حرف می زد : " ندا !حالم بده، میشه بهم گوش بدی ؟"

من هم گفتم :" بله احسان، تو بگو من گوش می‌کنم و هر کاری که از دستم برات بر بیاد انجام می‌دم."

همینطور که اشک های احسان را روی پاهایم حس می کردم گفت : " می دونی چیه ؟ من هیچوقت آدم خوبی نبودم." تا که خواستم به او بگم که نه تو خیلی خوبی و نباید اینطور فکر کنی که او گفت :" هیشششش ، گوش کن. " " یادته دو سه سال پیش که ساواک بابام رو گرفته بود ؟ " من هم گفتم :" آره ، چه دوران بدی بود ." حالا فهمیده بودم که حال بد او ربطی به پدرش دارد، اما چیزی نگفتم تا ادامه بدهد. ادامه داد: "من اونموقع خیلی حالم بد بود هر روز گریه می کردم و دلم خیلی برای بابام تنگ شده بود و همیشه خدا رو صدا می کردم تا کمکی کنه و بابام آزاد شه. همش فکرم درگیر بابام بود که آیا خواب و خوراکش سرجاشه یا نه. در همون حین هم مامانم حالش بد شد و هیچکی به جز تو خانوادت به ما کمک نکر. من به شما بابت اون قضیه مدیونم ولی الانم خیلی به کمکتون نیاز دارم ."

به او گفتم :" بگو احسان، هر کاری که بتونم، برات انجام می‌دم ." احسان داشت چیزی را زیر لب زمزمه کرد که من متوجه آن نشدم. هر چه می‌گذشت گریه هایش شدید تر می‌شد. گفت :" با کمک بابات و آشناهامون بالاخره بابام از زندان آزاد شد اما وقتی به خونه اومد من به جای خوشحالی بابت برگشتنش، با اون مدت ها قهر کردم. تا مدت ها جواب سلامش رو هم حتی نمیدادم. چون اون رو مقصر آن ناراحتی های خودم و حال بدی های مامان می‌دونستم. اما بعد از چند وقت دوباره رابطه‌م با بابام خوب شد و برای مدتی، میونه خوبی باهم داشتیم. اما من یه شرطی برای بابام گذاشتم؛ بهش گفتم این میونه خوب تا زمانی می‌مونه که اون از سیاست دور باشه. بابام هم موافقت کرد و با هم تمام اعلامیه و یادداشت هاش رو توی زمین خالی رو به روی خونمون آتیش زدیم. اون شب خندیدیم و لحظات پدر پسری خوبی داشتیم. ولی حیف که من همشون رو خراب کردم."

دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با کنجکاوی از او پرسیدم :" احسان مگه چه اتفاقی افتاده" ؟احسان هم گفت :" ندا می‌گم. می‌گم به وقتش." سکوت کردم و منتظر ماندم تا ادامه بدهد. "میدونی این اواخر بابام تو شرکتش کارش حسابی افتاده بود رو غلطک، همه شرکت ها به دنبال همکاری باهاش بودن و حتی از خارج از کشور هم شرکت هایی برای همکاری با او به اینجا می‌اومدن . پدرم شب های دیر می آمد اما با دست پر. هر چند شب یکبار هدیه هایی برای مادرم و کتابی هم برای من می‌آورد.شاید بظاهر خوب بنظر برسه اما همه چیز از آنجا شروع شد. از اون شب هایی که پدرم دیر به خانه می‌اومد و یا اصن خونه نمی‌اومد. این موضوع برای مادرم آزار دهنده شد بود. مادرم شروع به فکر و خیال کرده بود. به پدرم شک داشت و دعوای های شبانه آنها نگرانی و ترسی را به وجود من انداخته بودن. خیلی می‌ترسیدم که این دعوا ها سبب جدایی‌شون بشه. اما ای کاش جدا شده بودن و این اتفاقات رغم نمی‌افتادند. من می دونستم که پدرم هیچ کاره است، چون از محبت و عشقش به خانواده خبر داشتم. اما موضوعی دیگر را هم می‌دانستم که نگرانی های من و بیشتر می‌کرد. دلیل این شب نیامدن هایش را می تونستم از همان اول درک کنم، پدرم باز آلوده به سیاست شده بود. فرصتی پیش نمی‌اومد که بتونم باهاش صحبت کنم و شاید حرف های پسرش دوباره روش تاثیر بذاره. اما بلاخره فرصتش رو پیدا کردم. همانطور که تو الان برایم آبجوش آوردی چای با نبات براش بردم و گلِ گل‌محمدی در چاییش انداخته بودم، چون می‌دونستم خیلی دوست داره. رو به پدرم کردم. بهش گفتم که متوجه دعواهاش با مادر هستم و می‌دونم که چیزی زودگذری بیش نیستند و او هم با خوش رویی در تصدیق حرفم چیزای زیادی گفت. خیلی حرف می‌زد و مجبور شدم که صحبتش رو قطع کنم. از او راجع سیاست پرسیدم. ناگهان سرخ شد. به من گفت که بخاطر داغی چاییه، اما این هم نشانه بود برای اینکه مطمئن شم که دوباره وارد بازی کثیف سیاست شده."
ناگهان احسان هم شروع کرد به سرفه کردن و بلند بلند گریه کردن. سعی کردم او را آرام کنم و او را بلند کردم و در آغوش گرفتم. حس کردم که او کمی بهتر شده بود و سپس لیوان آب جوش را به او دادم او هم تشکر کرد و آبجوش را نوشید و کمی آرام تر به نظر رسید.
کمی گذشت و او هم با لحنی بقض‌آلود ادامه داد : " هم من میتونستم عمق ترس و نگرانی او را درک کنم و هم او  میتوانست نارضایتی‌ام را از چشام بفهمه. ناگهان تلفن خانه زنگ خورد و بابام این را بهانه کرد و رفت. دوباره رابطه بابام و من در حد سلام و خداحافظ شد. همینجوری پیش رفت تا همین امروز. امروز پدرم زود تر همیشه به خونه اومد. سراسیمه به اتاق کارش رفت و در را قفل کرد. صدای افتادن و شکستن وسایل و پاره شدن کاغذ ها می آمد و از بویی که می آمد معلوم بود که بابام شومینه را روشن کرده و داره چیزی را می سوزونه. سعی کردم برم داخل و ازش خواستم تا در را باز کند اما هیچ جوابی نشنیدم تا اینکه صدای در خانه شنیده شد، آقا ولی سرایدارمان در را باز کرد و همسرش ریحانه خانم سریع دوید و به مادرم گفت : خانم شهربانی و ساواک اومدن. اما مادرم به جای اینکه به پدرم خبر بده و سعی کنه اون رو آروم کنه شروع کرد به فریاد زدن و گریه کردن. من به وضوح میتونستم پیش‌بینی کنم که قراره چه اتفاقی بیافته و میدونستم چه اتفاقی داشت می‌افتاد. طولی نکشید که ماموران به طور وحشیانه ای وارد خونه شدند و مادرم را کنار زدن و همه جای خونه رو گشتند و متوجه درِ بسته اتاق کار پدرم شدن  و از من خواستند که کلید در اتاق را بدهم. من کلیدی نداشتم اما خبر داشتم که پدرم داره کارهایی انجام میده پس باید ماموران را دست به سر می‌کردم. بهشون گفتم صبر کنید تا برم و کلید رو از طبقه پایین پیدا کنم. الکی اینور و آنور می رفتم و در همه کمد ها و کشو ها را بیهوده باز می کردم که نشون بدم دنبال چیزی می‌گردم تا اینکه چیزی من رو متوقف کرد؛ صدای شکستن درد و فریاد پدرم و مامورا. سریع خودم رو به بالا رسوندم، مامورا پدرم رو گرفته بودند و در حال زیر و رو کردن اتاق بودند و چیز های زیادی پیدا کردن. اون مامورای حیوان صفت پدرم رو خیلی بد خطاب کردن که باعث ناراحتی و عصبانیت من شد. با عصبانیت فراوان بهشون گفتم که حواسشون به دهنشون باشه اما پدرم به من اشاره‌ای کرد و کنار کشیدم و فقط از اونا می‌خواستم تا پدرم و ول کنن. رو زمین نشستم و شروع به گریه کردن کردم. چشمام رو بستم و گوشام رو گرفتم تا متوجه چیزی نشم. تا اینکه صدایی بلند تر از مقاومت دست هایی که روی گوشم گذاشته بودم، فضا رو پر کرد؛ قطرات خون را روی لباس و دستام می دیدم و با صحنه بدی مواجه شدم. پدرم با تفنگی به شکم خود شکلیک کرده بود و با سر بر زمین افتاده بود، غرق در خون بود ولی یه چیزی گفت. "ببخشید" . این کلمه با نگاه خجل وارش همراه بود و نه تنها درد من رو آروم نکرد بلکه باعث شد که احساس کنم که مسببش منم. این اتفاق تقصیرِ منِ قدرنشناس بود که قدر پدرم رو ندونستم و اون بخاطر اینکه از من خجالت می کشید چنین کاری کرد. شاید اگر من چنین رفتار بدی با پدرم نداشتم الان این اتفاق نمی‌افتاد. "

احسان این را گفت رو دوباره شروع کرد و به گریه کردن و بابا، بابا زمزمه کردن. سعی کردم آرامش کنم اما آرام نمی‌شد در همان حین از او پرسیدم : " احسان حالا پدرت چه شد؟ الان کجاست؟ تو چرا اینجایی؟ او هم گفت که آمبولانس آمده و پدرش را برده و مادرش هم همراه آنها رفته و او می‌بایست در خانه می‌ماند و خانه را برای مراسم عزاداری احتمالی پدرش آماده می‌کرد. پس تنها پناهش را من دانسته و پیش من آمده.

من با جدیت به او گفتم : " احسان حال پدرت بده و تو الان اینجایی؟ پاشو کتت رو بپوش تا بریم بیمارستان، نباید اینجا بایستیم و صبر کنیم. مادرت بهت نیاز داره، لطفا. بیا بریم. "

با بی حوصلگی و بی قراری بلند شد و با اندوه فراوان و گریه سوزناکش کتش را پوشید. از خانه خارج شدیم. باران از اشک های احسان هم شدید تر بود و ما بایستی زیر آن باران در انتظار تاکسی می ایستادیم. پس از مدتی صبر ماشین آمد، ما را سوار کرد و به بیمارستان برد.

خدا را صدا می زدم که الهی دیر نرسیده باشیم و احسان بتواند پدرش را برای آخرین بار هم که شده ملاقات کند .

وارد بیمارستان شدیم. من باید بیرون در می‌نشستم و احسان داخل بخش شد. منتظر بودم تا شاید احسان با خبری خوش بیاید. لحظات به سختی سپری می‌شد. نمی‌توانستم احسان را بدتر از این تصور کنم. اما ناگهان آن سکوت و آرامش نمادین بیمارستان شکسته شد. احسان در حالی که دست مادرش دور گردنش بود، با بی‌قراری و اشک هایی که امان نمی‌دادند فریاد می‌زد:

" پدر! منو ببخش ."

داستانبارانگریه
۶
۰
امیر محمد جعفری
امیر محمد جعفری
می‌نویسم تا بخوانند و بدانند آنچه می‌دانم را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید