اِمروز تا اَلآن

بخش اول

خونه ما خیلی کوچیکه، اینقدری کوچیک که فقط منو و ننه ی پیرم توش جا میشیم، وقتایی هم که مهمون داریم ماتم این رو میگیرم که چطور میخواییم اینا رو تو این خونه جا بدیم. این خونه رو ننم بعد از سی و چند سال زندگی کردن با هزار و یه جور قرض و قوله، و وام خرید که سر آخر بتونیم بخریمش ولی مثه همه خونه های کوچیکی که دیدین میتونه با صفا باشه، مخصوصا لب بومش که شبا میتونی چراغونی های شهر رو با یه لیوان چای تو سرمای زمستونی نوش جان کنی، حال ما ( اتاق پذیرایی ) یه فرش دوازده متری میخوره که وسطش تلویزیون چارده اینچ سر جهازی ننمو با زیر تلویزیونی که از خواهرم بهمون رسیده رو گذاشتیم، بغل دست تلویزیون یه گلدون با گلای مصنوعی گذاشتیم که مثلا دکور خونمون حساب میشه، چند قدم پائین تر که زیادم نمیتونه دور باشه، بخاری رو جا دادیم (من کنار بخاری میخوابم 😬 ) اون ور پذیرایی، یه اتاق خیلی کوچیک تر هست ( یه اتاق دو در سه متر ) که تهش به حموم خونمون منتهی میشه، اونجا اتاق منه، اتاق من متشکل هست از یه کتاب خونه ی مریض ( که با جعبه های چوبی درستش کردم) و میز مطالعه ام. کتاب خونه ام زیاد جذاب نیست، قفسه ی بالاییش کتابای درسی دوران هنرستان ( که فک میکنم یه روزی به کارم میاد) و قفسه ی پایینی هم یه سری رمان ( مثلا صد سال تنهایی ) و کتابای آموزشی رو گذاشتم.



مثلا خونه ی ماست ( یه جورایی هم شبیه )
مثلا خونه ی ماست ( یه جورایی هم شبیه )



بخش دوم

من شبا رو دیر وقت میخوابم، به همین خاطرم روزا دیر وقت بیدار میشم ( مثلا چار صب میخوابم، سه عصر بیدار میشم ) اینطوری بیشتر احساس راحتی دارم با خودم و دنیای اطرافم؛ الانی که دارم مینویسم تقریبا یکی دو ماهی میگذره از این که تصمیم گرفتم که بیخیال درس و دانشگاه بشم ( واسه یه مدت خیلی کوتاه ) از همین رو در منزل مادر به سر میبرم، دیگه خودتون سختی های زندگی کردن با یه ننه ی پیر که حداقل سه یا چار نسل با هم اختلاف سنی دارید رو تصور کنید، بگذریم ... سه و نیم بود یا چار، دقیق نمیدونم که امروز از خواب بیدار شدم، ننه برگشت بهم گفت میره بازار که خرید کنه، منم تقریبا بیدار شده بودم، همین که در خونه رو روی خودش بست، نه گذاشتم و نه برداشتم، یه چکی رفتم سر وقت سیگارم

پا شدیم تا این فضای خستگی ما رو مبتذل نکرده زدیم بیرون یه سیگار ناشتا بگیرونیم له بشیم حالمون جا بیاد

پاکت سیگارم رو تو کتاب خونه پشت کتابا قایم میکنم، آخه تو خونه ما به جز من کسی کتاب خون نیست، بالاخره کتاب خوندن هم باید یه حسن هایی داشته باشه 😄 ؛ من همیشه عادت دارم وقتایی که میخوام سیگار بکشم جلوی آیینه سیگار کشیدن خودم رو تماشا کنم، نمیدونم چرا و به چه دلیل ولی این کار حس بهتری نسبت به سیگار کشیدن بهم دست میده، سیگارم که تموم شد، دوباره مثه هر روز از خودم پرسیدم : کجای کاری پسر ؟!
سرم رو پایین انداختم و به دنبال قرص "سرترالین" سر از ویرگول در آوردم.

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر / من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش