ویرگولِ تو

"پارت وان"
الان بیست و شش دقیقه ی بامداد دومین روز از هشتمین ماه سال یک هزار و سیصد و نود و چند بود؟ 🤔، آهان، نود و هشت! الان حدودا یا نمیدونم شایدم دقیقا یک سال، از اون شب میگذره، یکی از همون شبایی که "سگ سیاه افسردگی" میاد و خِرَمو میگیره و منم "از اینجا مونده و از اونجا رونده" میاد سر وقت عکست! نیستی ببینی، یعنی نبودی که ببینی؛ حببیبی شدم واسه خودم تو هم دلبرِ حبیب، منو دیدی تازگیا؟! به قول جمشید قیافمون شبیه پدر زن ونگوگ شده. نفهمیدم چی شد اصلا، تو فهمیدی راستی؟! اصلا مگه چیزی بود که بشه؟!
قبل تر گفته بودی که فراموش کردی، اصلا مگه چیزی بود که بخوایی فراموش کنی؟! میگفتی همه چی تموم شده، اصلا مگه چیزی بود که بخواد تموم بشه؟! پس چرا من نه فراموش میکنم نه همه چیزم تموم شده؟! میبینی؟! همش شد چرا، چرا، چرا، چرا ! اینجوریاست که من شدم مجنون قصه و تو هم لیلی از حال مجنون بی خبر. رفتی، مثل همون رفتنایی که برگشتی نداره، و من موندم و یک دنیا هیچی...


مَنِ پَس اَز تُو
مَنِ پَس اَز تُو


دل‌مون تنگه. تو بیا. مگه نگفتی سر می‌زنی؟ تابستون کش می‌آد تا می‌تونه. خیلی تنگه. با این‌که حتی پاییزم نیست. من دیوونه‌م؛ درست! اما من نکردم، نفهمیدم چی شد به‌خدا. خیلی فکر می‌کنیم مگه ما چی‌کار کردیم که می‌گن دیوونه‌س. قیافه‌مون شبیه پدرزن ونگوک شده: دستان زیر چانه، با کلاه، نگاه غم‌آلود.
بیا گل‌خونه کن، ایام سرده وسط این‌همه تابستون قلب‌الاسد. یادمون رفته دیگه اون های‌وُهوی و نعره‌ی مستانه‌مون. چند وقتیه دی‌گه کسی دندونامون رُ ندیده. قدیما بیش‌از این اندیشه‌ی عشاق می‌کردی، چند وقتیه خسیس شدی، یهو شدی، رفتی دی‌گه سر نزدی. انگار یادت ما رُ رفته باشه. ما اما هنوزم از یادت کم نکردیم، " نباش خسیس، تو بیا " من دیوونه‌م؛ درست. ولی مگه تواَم دیوونه نبودی؟ مگه همیشه سر نمی‌زدی؟ ما هنوزم خیال‌مون جمعه، آخه قرارمون همینه. می‌زنه بارونا عاقبت. نگرانی این‌همه نیم‌روز ِ تفته می‌گذره. امید داریم. گیریم ته دل‌مون گاهی یه‌ذره هول می‌کنیم، نکنه به‌عمرمون قد نده. هی می‌خوایم بگیم: "بابا نکن هدر، تو بیا " آخرش که می‌آی، حتی روزی که ما دیگه نباشیم. خب حالا زودتر بیا. نگا، به‌خدا شاید دی‌گه هرگز چیزی نسرودیما، دیروقتیه نشستیم منتظر اومدنت،" بیم است کو یهو دیگه برنخیزد از رخوت بدن بیا او را صدا بزن" واسه ما زشته این‌همه لابه‌التماس، جلو دیوونه‌ها کلی پُز دادیم، گفتیم می‌آی؛ زمین نمی‌ندازی‌مون، دیروقتیه موندیم روو زمین، کجا پیدات کنیم؟ "یه‌بارم تو بیا، بی‌ آن که ما بگردیم" جان ما ممکنه درفزاید، اما از حسن شما کم نمی‌شه. باشه، بگو من دیوونه‌م. اصن کی خواست عادی باشه؟ هیچ‌وقت. حیفه آخه این‌همه دور، کی گفته دور؟ تنگه دل‌مون. تو بیا، " چشم‌مون چند وقتیه به دره؛ اگه بدونی" .

رادیو چهرازی، ایپزود چارده " سرگردون

"پارت توو"
الان بیست و شش دقیقه ی بامداد دومین روز از هشتمین ماه سال یک هزار و سیصد و نود و چند بود؟ 🤔، آهان، نود و هشت! الان حدودا یا نمیدونم شایدم دقیقا یک سال، از اون شب میگذره، یکی از همون شبایی که "سگ سیاه افسردگی" میاد و خِرَمو میگیره و منم "از اینجا مونده و از اونجا رونده" میرم بیرون که سیگارمو روشن کنم.

نه این که چیزی تو دلم بمونه،نه! نه این که مدیون دلم بشم،نه! نه چیزی تو دلم موند، نه مدیون دلم شدم، میدونی که من مدیون خواسته های ناخواسته ی تو شدم، شاید اینو خودتم فهمیده باشی؛ که تو هنوزم که هنوزه نمیدونی از دنیا چی میخوایی، درست مثل من.

آخرشم میدونی که "زمستون میره و رو سیاهی میمونه واسه ذغال" دیگه نه تو لیلی بی خبر از حال مجنونی و نه من مجنون قصه.

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل / نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
سعدی