آقا و خانم سیب زمینی در طبقهی دوم کمد اَندی زندگی میکنند. مدتی میشود که دماغ خانم سیب زمینی گم شده و اندی به خاطر نداشتن دماغ، دیگر به سراغ بازی با خانم سیب زمینی نمیرود. آقای سیب زمینی که از گمشدن دماغ همسرش ناراحت است، فریم به فریم داستان اسباببازی را گشته تا بلکه اثری از آن پیدا کند، اما موفق نشده است. او میداند بدون خانم سیب زمینی، حضورش در بازی اندی معنایی ندارد و کمکم اندی با او نیز بازی نخواهد کرد. در داستان اسباب بازی، آنها تنها جفت اسباب بازیهایی هستند که حضورشان همدیگر را تکمیل میکند و نبود یکی باعث بلااستفادهشدن دیگری میشود.

خانم سیب زمینی که از گم شدن دماغ زیبایش افسرده شده، به گوشه طبقه دوم کمد رفته تا اسباب بازیهای دیگر او را در این وضعیتِ بدون دماغ نبینند. آقای سیب زمینی اما، تنها کسی در داستان اسباب بازیست که میداند چه با دماغ و چه بی دماغ، این سیب زمینی بودنِ خانم سیب زمینی است که او را دوستداشتنی و ارزشمند میکند.
با دیدن غصهخوردنهای خانم سیب زمینی، آقای سیب زمینی تصمیم میگیرد که دماغ خودش را بکَند و بهعنوان هدیهی تولد به خانم سیب زمینی اهدا کند. درست است که دماغ بزرگ آقای سیب زمینی جایگزین دماغ قلمی خانم سیب زمینی نمیشود، اما این تنها کاری است که از دست آقای سیب زمینی برمیآید.