روزی از دست رفته در انتهای صبح

در روزهای آخر سال عادتی است به سر و سامان دادن به تمام نابسامان های فکر و خیال و روزمره هایمان

از حساب رسی مالی تا شمردن آدم هایی که دیگر نیستند .

جمع شدن تمام قوا برای شروعی دوباره ، نمی خواهم از نا امیدی بنویسم ،از دیدن این همه اتفاق تلخ و ویرانگر که در همین یک سال در جامعه رخ داده غمگین می شویم ، اما متوقف نمی شود جریان دائم خیال .

خیال ساختن دنیایی بهتر برای همه مان .

در کنار این ضربات مهلک بر درخت کهنسال جامعه مان ، که خودمان هم انگار بر نابودی اش کمر همت بسته ایم ، از جوانه ها و دیدن شاخه های نو رس بهاری تا تلاش برای حفظ ریشه در خاک ، انگار مبارزه ای است دائمی در این جنگل .

حالا دیگر دیوی در درون من می خواهد که بپذیرم شکست را ، قطع امید از این مردم و جامعه و اصلاح امور و هر آنچه که هست ، اما خوب که نگاه می کنم تنها کلماتی را می بینم که سعی در توجیه نبودن هایم می کنند ، که فریادی بکشم بر سر رانندگان یا افسوس برای ندانستگی های بی پایان خودمان .

از بی رحمی و قساوت های ناخواسته ی مردمان هرچه بگویم نادرست می نماید در پیشگاه شما منطق دانان عزیز ،

که فرودست و فرادست به مثابه ی یک سکه و نبردی برای مرگ یا نادیده گرفتن حق طبیعی اکثریت .

نابسامانی هایمان بیش از همیشه است و این نگران ام می کند ، از این همه کج روی و ناراستی نگران شده ام ، از نبودن امنیت در تمام لایه های فکر تا خیابان .

از تاکسی های شهر تا دالان های تو در تو از جنگل های خشک شده تا درختان پژمرده همه در ترس این امنیت مرده اند ، پریشان هم چون این نوشته .