ویرگول
ورودثبت نام
SVWR
SVWR
SVWR
SVWR
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ روز پیش

عواقب انتخابت را زندگی کن

### بخش چهارم: طعمِ گسِ بردگی

کامران به پایین‌شهر منتقل شد؛ همان‌جایی که روزگاری پاتوقش بود و مردم از سایه‌اش هم می‌ترسیدند. حالا او یک کارگر سادۀ ساختمانی بود. لباس سرهمیِ آبی‌رنگی به تن داشت و کارش جابه‌جا کردن کیسه‌های سنگینِ سیمان، تیرآهن‌ها و بیل زدن خاک در گرما و سرما بود.

هیچ‌کس به او دستمزدی نمی‌داد. غذایش یک وعده نان و سوپ ساده بود و شب‌ها در یک اتاقک کوچک کارگری روی زمین سفت می‌خوابید. روزهای اول برای او مثل جهنم بود. هر بار که کیسه‌ای را روی دوشش می‌گذاشت، غرورِ زخمی‌اش فریاد می‌کشید. چند بار خواست بیل را زمین بیندازد و فرار کند، اما می‌دانست که مأمورانِ نامحسوسِ حکومت در کمین هستند و بازگشت به معنی برگشتن به همان جزیره‌ی گرگ‌هاست.بدترین قسمتش نگاه مردم بود. بعضی از اهل محل که او را می‌شناختند، با تنفر و کینه از کنارش رد می‌شدند. یکی تف می‌انداخت، دیگری زیر لب به او بد و بیراه می‌گفت. کامران مجبور بود دندان روی جگر بگذارد و سکوت کند. او که روزی با یک اشاره، شهر را به هم می‌ریخت، حالا باید برای اشتباهاتش بیگاری می‌کرد.

یک روز، در حالی که زیر باران شدید مشغول خالی کردن آجرها از پشت کامیون بود، پایش سر خورد و تمام آجرها روی پای خود کج شد. درد شدیدی در پایش پیچید. او روی زمین افتاد و ناله‌کنان به آسمان بارانی نگاه کرد. هیچ‌کس برای کمک جلو نیامد. مردم از کنارش رد می‌شدند و بعضی‌ها حتی با خرسندی می‌گفتند: «حقش است، این همان کامرانِ ظالم است.» کامران در میان گل و لای، تنهایی و عواقب کارهای گذشته‌اش را با تمام وجود حس کرد. او فقط یک ابزار بی‌ارزش برای شهر شده بود.

### بخش پنجم: جادوی وجدان

هفته‌ها گذشت و پای مصدوم کامران کم‌کم خوب شد، اما روح او تغییر کرده بود. او دیگر از سرِ اجبار کار نمی‌کرد؛ انگار وزنی که روی دوشش بود، داشت سنگینیِ گناهانش را کم می‌کرد.

یک روز عصر، کامران در حال جابه‌جا کردن کیسه‌های سنگینِ مصالح برای ساختن یک درمانگاه عمومی در پایین‌شهر بود. پیرمردی که روی چرخ‌دستی‌اش بارِ سنگینی از میوه و سبزیجات داشت، خواست از جوی آب رد شود که تعادلش را از دست داد. چرخ‌دستی واژگون شد و تمام بارها روی زمین ریخت. پیرمرد با ناامیدی روی زمین نشست و دست‌های لرزانش را روی سرش گذاشت.

کامرانِ قدیم پوزخند می‌زد و رد می‌شد، اما کامرانِ جدید به خاطر حکمی که داشت، فوراً جلو دوید. روی زانو نشست و بدون حرف، شروع کرد به جمع کردن وسایل پیرمرد. میوه‌ها را یکی‌یکی پاک می‌کرد و داخل جعبه می‌گذاشت. وقتی کار تمام شد، پیرمرد لبخندی زد، دستِ خسته، پینه‌بسته و خاکی کامران را میان دستانش فشرد، عمیق در چشم‌هایش نگاه کرد و با لحنی گرم گفت: «خدا بهت سلامتی بده جوون، دستت درد نکنه. خیر ببینی.»

یک‌هو چیزی در دل کامران فرو ریخت. یک حس عجیب و ناشناخته، مثل جریان یک خون گرم، در رگ‌هایش دوید. این اولین باری بود که کسی در این شهر به جای ترس و نفرت، با لبخند، مهربانی و رضایت به چشمان او نگاه می‌کرد. او طعم شیرینِ مفید بودن را چشید. در همان لحظه، بدون اینکه قاضی یا مأموری به او چیزی گفته باشد، خودش با تمام وجودش معنای واقعیِ انسان بودن را فهمید.

سینه از نو باز کرد و برای اولین بار بعد از سال‌ها، با اشتیاق و میل خودش، و نه از روی اجبار، به سمت پیرمرد دیگری رفت که نیاز به کمک داشت. او بدون اینکه قاضی برایش خط‌ونشان کشیده باشد، خودش مسیرش را پیدا کرده بود. خوبی کردن، حالا دیگر پاداشِ خودش شده بود.

### بخش ششم: قانونِ طلایی

یک سال از آن روز گذشت. کامران دیگر آن کارگرِ عبوس و مجبور نبود. او به یکی از محبوب‌ترین آدم‌های پایین‌شهر تبدیل شده بود. هر جا خانه‌ای خراب بود، هر جا پیرزنی نیاز به کمک داشت، یا هر جا مدرسه‌ای ساخته می‌شد، کامران اولین کسی بود که آستین بالا می‌زد. مردم گذشته‌اش را فراموش کرده بودند، چون حالِ او را می‌دیدند.

یک روز صبح، دو مأمورِ دادگاه با یک نامه‌ی رسمی به سراغش آمدند. کامران با آرامش ایستاد. مأمور نامه را باز کرد و خواند: «حکم تو به پایان رسیده است کامران. رفتار تو نشان داد که وجدانِ مرده‌ات بیدار شده. از امروز تو یک شهروند کاملاً آزاد هستی و می‌توانی به زندگی عادی خودت برگردی و اموالت را پس بگیری.»

کامران به برگه نگاه کرد. مأموران دستبند نمادین را از روی میز برداشتند و رفتند. اما کامران تکان نخورد. او لباس کارگری‌اش را در نیاورد. کیسه سیمان را دوباره روی دوشش گذاشت و به سمت دیوار نیمه‌کاره درمانگاه رفت. یکی از کارگران با تعجب گفت: «کامران! تو آزادی، چرا نرفتی؟»

کامران لبخندی زد و گفت: «من خیلی وقته که آزاد شدم... درست از همون روزی که فهمیدم کمک کردن به شما، حالِ دلِ خودم رو خوب می‌کنه. من این زندگی رو خودم انتخاب کردم.»

او به سمت دروازه‌ی بزرگ شهر نگاه کرد؛ جایی که در بالاترین نقطه‌اش، روی تخته‌سنگی بزرگ، شعارِ طلاییِ حکومت با خطی درخشان حک شده بود و آفتاب روی آن می‌تابید:

«انسانیت یک قانون نیست، یک انتخاب است؛ عواقب انتخابت را زندگی کن.»

زندگی عادی
۰
۰
SVWR
SVWR
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید