دوچرخه سواری

تا اوایل راهنمایی علاوه بر کتاب ،  سرگرمیم  دوچرخه سواری بود،

باید اعتراف کنم برعکس همه دخترای همسن و سالم با عروس و عروس بازی و خاله بازی میونه خوبی نداشتم ، بیشتر گرایش به بازی های پسرانه داشتم ،از درخت بالا میرفتم و انجیر می چیدم ، یا از دیوار همسایه میرفتم بالا و با دوستم دزد و پلیس بازی میکردیم ....

البته دوچرخه ظاهرا برا  داداشم

بود  اما عملا دست من  ، بعدها خودش  موتور خرید  (ازاین کوچولوهاش،سوزوکی 80 ) ...

دوم یا سوم ابتدایی بودم که دوچرخه را صاحب  شدم ..

هنوز روزی که بهم سواری یاد داد یادمه ،بیخبری مطلق ، سراسر لبخند و شادی ، چندین بار افتادم

و زانوم زخم شد اما ازرو نرفتم و بالاخره  یاد گرفتم .....

دیگه من بودم و دوچرخه ، کل شهرا دور میزدم ، خریدای مادر را انجام میدادم ، با دختر همسایه میرفتیم دور دور ، بجز مدرسه  تقریبا همه جا با دوچرخه صفا داشت و لذتی وصف نشدنی را تجربه میکردم .....در دنیای خودم رویا ها داشتم و با این رویاها بزرگترو بزرگتر  میشدم .....گذر زمان را هیچ نفهمیدم ، از دنیای بزرگترها هم بیخبربودم ، انقلاب شده بود و بگیر بگیر های کمیته بود و تاکید رو حجاب وووو .....آنوقت من با یه شلوار مخمر مشکی و یه بلوز بنفش ابریشمی و موهای باز و دوچرخه قرمز کرسی بلندم، غافل از همه چی ، خیابونا را می چرخیدم .......

تا اینکه یه روز یه خانمی جلو م  را گرفت و بقول خودش امر به معروف کرد ، که دیگه بزرگ شدم و باید

دوچرخه را بزارم کنار و چادر یا مانتو بپوشم وووو...ازاین حرفا ....واقعا نمی فهمیدم چی میگه اما این قسمتش که "دوچرخه سواری نکنم " حسابی عصبانیم کرده بود با این حال به پاس احترام بزرگتر بودن ، هیچی نگفتم و اومدم خونه و به مادرم شکایت کردم و توقع داشتم وقتی برای مادرم تعریف کنم هوادارم باشه .....اما برعکس ، حرفای اونا تایید کرد و گفت دیگه انقلاب شده تو هم از سن تکلیفت گذشته ، باید روسری سر کنی و دوچرخه را بیخیال بشی و ........اینطور شد که از دوچرخه و لذتهایش بی نصیب شدم .....

عکس گرفتن از یه عکس بی کیفیت نتیجه اش جز این نیست مربوط به حدود سال62 اول یا دوم راهنمایبودم کمی قبل از محرومیت
عکس گرفتن از یه عکس بی کیفیت نتیجه اش جز این نیست مربوط به حدود سال62 اول یا دوم راهنمایبودم کمی قبل از محرومیت


راستش هنوزم زمانهایی پیش میاد که از مونث بودنم شاکی میشم ، گاهی فکر میکنم اگر یک مرد افریده شده بودم چقدر راحت میتونستم به ارزوهایم برسم ولی افسوس ، انتخاب سرنوشت "دختر شدن"  بود از دختر شدن ، اون قسمت مادر شدن حسی زیباست و دلنشین باقی اما ،جز محرومیت و محدودیت هیچ نیست .......

رویای فراموش شده
رویای فراموش شده
در دل کوه ، کنار برکه ای...
در دورترین نقطه از شهر...
کلبه ای  کوچک و چوبی ...
پوشیده از گل و درخت...
معلم باشی  ...
بدور از هیاهوی شهر
بدور از رنگ و ریا
درون دنیایی ساده و زیبا....
چه رویایی داشتم
چه بر سر ارزوهایم امد !!!
چه بی صدا ، گم میکنیم خود را ،
رویاهامون را ،
ارزوهایمون را،
در لابه لای گرفتاری های زندگی .....
مراقب رویاهات باش
لابه لای زندگی گم میشوند
فراموش میشوند
انوقت حسرتش به دلت میماند
مراقب رویاهات باش
 سیمین.ح