ویرگول
ورودثبت نام
آناهیتا بنی‌نجار
آناهیتا بنی‌نجار
آناهیتا بنی‌نجار
آناهیتا بنی‌نجار
خواندن ۳ دقیقه·۳ سال پیش

چالش کتابخوانی طاقچه: همه می‌میرند

موضوع کتاب ماه مهر چالش کتابخوانی طاقچه کتابیه که با عینک فلسفه به جهان نگاه می‌کنه. موضوعش رو دوست دارم. چند تا گزینه‌ داشتم، یکی این که یکی از کتاب‌هایی که قبلا خوندم و دوست دارم دوباره بخونم رو انتخاب کنم، مثل سقوط آلبر کامو. یه گزینه‌ی دیگه هم بود که کتاب جدید بخونم مثل تسلی‌بخشی‌های فلسفه آلن دوباتن. نهایتا گزینه‌ی دوم رو انتخاب کردم و کتابی رو خوندم که مدت‌ها بود می‌خواستم از نویسنده‌اش یه چیزی بخونم «همه می‌میرند سیمون دوبوار».

«حالا که فکر می‌کنم، حق با شماست. وقتی می‌دانید حتما ‌می‌میرید، دیگر چرا فکرش را بکنید؟ خیلی ساده است، خواهی نخواهی مرگ به سراغتان می‌‌آید. احتیاجی نیست که شما در فکر آن باشید.»

من تا قبل از این کتابی از سیمون دوبوار نخونده بودم، ولی بارها اسمش رو شنیده بودم. شیفته‌اش بودم و هنوز هم هستم، با این‌که این کتابش اونقدر که انتظار داشتم من رو جذب نکرد. دوبوار فیلسوف، نویسنده، فمنیست و اگزیستانسیالیست فرانسویه. خیلی مطمئن نیستم که راجع به زندگی دوبوار (و سارتر) کجا شنیدم، ولی فکر می‌‌کنم مهشیدتوپیا راجع بهشون حرف زده بود و باعث شد که خیلی دوست داشته باشم از آثارشون چیزی بخونم و بیشتر باهاشون آشنا بشم. خوشحالم که این ماه بالاخره فرصتش پیش اومد.

«گفت: من و همسالانم جوانی‌ نکرده پیر می‌شویم. گفتم: آینده پاداش این مشقت‌ها را خواهد داد. گفت: سال‌هایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس ‌می‌دهد؟ نگاهی به من انداخت و گفت: من یک زندگی بیشتر ندارم. شانه بالا انداختم. یک زندگی چه اهمیتی داشت؟»

و کتاب! داستان از جای خیلی جذابی شروع میشه، جایی که ما با رژین آشنا میشیم. قسمت‌های مربوط به رژین رو دوست داشتم. شاید چون درباره‌ی احساسات و تجربیاتی هستن که ما هم گاهی تجربه کردیم یا می‌کنیم. رژین اوایل کتاب به طور اتفاقی با مردی به اسم رایموندو فوسکا که نامیراست آشنا میشه. به قسمت‌های مربوط به آشنایی این دو نفر و تاثیراتی که فوسکا روی رژین می‌ذاره خیلی خوب پرداخته شده بود. بعد فوسکا شروع می‌کنه به تعریف کردن سرگذشتش، این‌که چطور فناناپذیر شده و بعد از اون چه اتفاقاتی رو پشت سر گذشته. قسمت‌های اولیه‌ی روایت فوسکا هم‌چنان جالبه ولی بعدش کم‌ کم خسته‌کننده میشه. الان که دارم این رو می‌نویسم فکر می‌کنم شاید قرار بوده همین‌جوری باشه. قرار بوده به نظرمون اینجوری بیاد که اگه نامیرا بودیم و سال‌ها عمر می‌کردیم زندگیمون همین‌قدر کسل‌کننده میشد. نمیدونم. به هر حال به نظرم اگه خیلی به تاریخ علاقه‌مند نیستید احتمالا از یه جایی به بعد مثل من فقط تورق می‌کنید تا به انتهای کتاب برسید.

«دیگر چیزی برای تعریف کردن نمانده. خورشید هر روز سر می‌زد و بعد غروب می‌شد. وارد تیمارستان شدم و بیرون آمدم. جنگ‌هایی اتفاق افتاد: بعد از جنگ، صلح، و بعد از صلح یک جنگ دیگر. هر روز انسان‌هایی به دنیا می‌آیند و انسان‌های دیگری می‌میرند.»

در کل به نظر من کتاب موضوع خیلی مهمی داره و نسبتا هم خوب مفهوم رو منتقل داره، ولی زیادی طولانیه. من حین خوندن کتاب یاد پدربزرگم افتادم که همیشه ناراحت بود از این‌که خیلی عمر کرده و تعداد زیادی از افرادی که می‌شناخته و دوست داشته رو از دست داده. من خیلی قبل‌تر از خوندن این کتاب فهمیده بودم که عمر طولانی از دور جذاب‌تر از چیزی که هست به نظر می‌رسه، مخصوصا اگه توی این مسیر هم‌سفری نداشته باشی. اما هنوز نمی‌دونم اگه همه‌ی آدم‌ها با هم جاودانه می‌شدن دنیا چجوری می‌شد.

«خواب می‌بینم که دیگر انسانی نمانده. همه مرده‌اند. زمین سفید است. هنوز ماه در آسمان هست و زمین سفید را روشن می‌کند. من تنها هستم، با موش.»


کتاب همه می‌میرند نوشته‌ی سیمون دوبوار ترجمه‌ی مهدی سحابی رو می‌تونید از طریق لینک زیر در اپلیکیشن طاقچه مطالعه کنید.

https://taaghche.com/book/22694/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF


چالش کتابخوانی طاقچه
۲
۰
آناهیتا بنی‌نجار
آناهیتا بنی‌نجار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید