اینک، آخر الزمان

قبل از خواندن این متن، موزیک peter gundry را پلی کنید.

https://soundcloud.com/wall_e1/the-essence-peter-gundry


بیست و دوم آذرِ یک میلیون سال پیش است. آسمان را سیاهی غریبی پوشانده. ابرها مثل قیر در هم گره خورده و کش آمده اند. شاخه های خشک و لاغر درخت ها از بازو خم شده اند و انگار می‌خواهند تن خسته‌ی رنج کشیده شان را به زمین بمالند. باد می پیچد لای سبزه های رنگ و رو رفته ی کنار جاده. صدای هوهوی حیوانی باد دشت را گرفته.

روبرو تا ابد جاده است و پشت سر تا ابد جاده. ایستاده ام وسط گِل. فرو رفته ام در گِل. پیشانی ام گِلی، چانه ام گِلی، دست هایم گِلی. صندوق چوبی را فرسخ ها دنبال خود کشیده‌ام. کف دست هایم گُر گرفته از سرما، از درد تاول های ملتهب. هزار فرسخ را آمده ام، فقط مانده ده هزار فرسخ دیگر. گرفتار برزخِ بین دو دنیا شده ام. با پاهای برهنه‌ی فرو رفته در گل، میلیون ها روز است که در راهم و صندوق چوبی، هر قدمی که جلوتر می روم سنگین تر می شوم. انگار کل دنیای پشت سر را ریخته باشند توی صندوق و من پیک شده باشم. داشتم آوارِ جهان نابود شده‌ی پشت سر را با خود به اولین آبادی می بردم. نبود. تا چشم کار می کرد گِل بود و شاخه های نازک بی جان و سوز و تاریکی. آخر الزمان رسیده بود و من غریبانه زنده مانده بودم. زمینِ پشت سر تکه تکه شده، پودر شده و پایین ریخته بود و جنگل ها در آتشی سفید سوخته و خاکستر شده بودند و دریا یک دفعه مثل وان خالی از آب شده بود و آدم ها دانه دانه دود می شدند و به هوا می رفتند.

من مانده ام و صندوق چوبی. دارم میراث جهانم را برای آیندگان می برم. به کجا؟ اصلاً مگر دیگر آینده ای وجود دارد؟ ندارد. زمان همان جا متوقف شد. دیگر زمین به دور هیچ چیز نمی چرخد. دیگر زمین نمی چرخد. دیگر زمینی باقی نمانده که بچرخد. از اینجا تا سیاره بعدی چقدر راه است؟ باید این صندوق را به دست کسی برسانم. باید به یک نفر بگویم که بر ما چه گذشت. بگویم که قیر چه طور آسمان را گرفت؛ رنگ چه طور از زمین رفت؛ مردم چه طور لاغر و کم جان شدند و استخوان هایشان بیرون زد و پاهای زشت شیطان از چشم هایشان بیرون آمد. باید به کسی بگویم که مردم چه طور یکدیگر را کشتند و چه طور پا روی جنازه‌ی هم گذاشتند و شهر چه طور در گندآب فرور رفت و بوی مدفوع و مرگ در دنیا پیچید و درخت ها از ریشه خشکیدند و گل ها مثل خاکستر پایین ریختند. باید به کسی بگویم که این شیاطین روزی انسان بودند. به کسی بگویم که ما خندیدن را بلد بودیم؛ دوست داشتن را بلد بودیم و در آشپزخانه هایمان غذای واقعی می پختیم و تن یکدیگر را گاز نمی زدیم.


می روم. چند قدم دیگر در این باتلاق جلو می روم و صندوق را با خودم می برم. یک نفر باید بفهمد که بر ما چه گذشت. در این جهان فرو ریخته فریاد می زنم. کسی هست؟