پیرهای فرزانه

مادرهایی که دو فرزند دارند و اولی را توی آغوش کم مهر جامعه هُل داده‌اند، در مواجهه با مادرهای جوان کم تجربه‌ای که با هیجان و اضطراب از مشکلات کودکشان حرف می‌زنند، لبخندی پیر فرزانه‌وار می زنند و می‌گویند: «سخت نگیر، درست می‌شه، می‌گذره.» مادرهای جوان با دیدن این لبخندِ آسوده، شاید در ظاهر سر تکان دهند و بگویند: «آره، می‌گذره...» اما در دل میل عجیبی به کوبیدن یک مشت محکم وسط ابروانِ پیر فرزانه دارند. کسی که آن طرفِ تونل را ندیده، هیچ وقت نمی‌تواند به تعریف‌های مربوط به آن سوی تونل اعتماد کند.

مادرهای باتجربه (یعنی همان‌هایی که پیش از این یکبار از دره‌های مملو از موادِ مذاب آتشفشانی و پل‌های شکسته و تونل‌های وحشت رد شده‌اند و فرزند اول‌شان را با همه سختی‌ها و ترس‌های خرد و کلان بزرگ کرده‌اند) می‌دانند که هیچ کدام از آن هیولاهای زشتِ بد منظره، آنقدرها هم قوی و شکست ناپذیر نیستند. آنها می‌دانند که بچه‌ها بالاخره بزرگ می‌شوند و بالاخره تب شان پایین می‌آید و بالاخره یاد می‌گیرند خوب غذا بخورند و به موقع بخوابند و کمتر جیغ بکشند و کمتر به ساق پای این و آن لگد بزنند و بالاخره جیشِ اصولی در توالت را به جیشِ درون شلواری ترجیح خواهند داد و بالاخره الفبا را یاد خواهند گرفت و بالاخره ترس از تنها ماندن جایش را به عشقِ تنها ماندن خواهد داد و بالاخره قد خواهند کشید و بالاخره به مدرسه جدید خو خواهند گرفت و بالاخره در امتحان قبول خواهند شد و بالاخره راهشان را پیدا خواهند کرد.

آنها می‌دانند که آن طرف تونل خبر خاصی نیست. می‌دانند که بیشتر بچه‌هایی که از این کلاس به آن کلاس می‌دویدند تا استعدادهای احتمالی‌شان را شکوفا کنند، تبدیل به بزرگسالانی فوق معمولی خواهند شد. همان هایی که هر روز در خیابان و اداره و مغازه و مهمانی می‌بینیم و هیچ وقت نمی‌گوییم: «خدای من! چه آدم خاص و فوق العاده ای.» مادرهای باتجربه لبخند می‌زنند و می گویند: «سخت نگیر...» مادرهای بی تجربه سر تکان خواهند داد و مشتی خیالی خواهند زد و سخت خواهند گرفت.

واقعیت این است که آن طرف بیشتر تونل ها خبر خاصی نیست. مگر همه ما در زندگی کم از تونل‌های کم نور و طولانی رد شده ایم؟ پیرهای فرزانه زیادی در طول زندگی به ما لبخند زده و گفته‌اند «سخت نگیر، می گذره» اما مایی که امیدمان به شگفتی‌های پشت پیچ بعدی است، همیشه سر تکان داده و مشتی خیالی کوبیده‌ایم به صورت آنها.

می گذرد. همه چیز می‌گذرد. همان طور که همیشه گذشته است. سخت نگیریم. احتمالا هیچ جا خبر خاصی نیست. (نویسنده جا خالی می‌دهد و مشت به صورتش نمی‌خورد)