پیروزی

قایقی که قرار بود ما را به ساحل برساند، چند صد متر دورتر از ساحل غرق شد و قایقران به همراه سه نفر دیگر توی آب فرو رفتند و من و زنی دیگر به نام خانم محشتم، هرچه پای دوچرخه زنان منتظر ماندیم تا بیرون بیایند، نیامدند. دوتایی وسط دریا مشغول پای دوچرخه زدن بودیم که اسمش را پرسیدم. البته مجبور شدم سوال را دوبار بپرسم چون بار اول مقداری آب شور به همراه موجودی جنبنده توی دهانم رفت و جمله نصفه ماند. خانم محتشم در حالی که پوستش زیر آفتاب داغ ظهر تابستان سرخ شده بود و سعی می کرد قیافه موقرش را حفظ کند و صورتش زیر آب نرود جواب داد: «خانم محتشم» راستش این جوابی نبود که منتظرش بودم. آدم ها معمولاً در شرایط سخت با هم صمیمی می شوند. و ما هم به نوبه خودمان در شرایط نسبتاً سختی به سر می بردیم. خیر سرمان وسط دریا بودیم و چهار جسد را تازه به ته آب فرستاده بودیم و خبری از قایق یا جلیقه نجات نبود و تا هر جایی که چشممان می دید آب بود و آب. ساحل؟ اصلاً. توقع نداشتم خودش را مینی یا تین تین معرفی کند، اما دست کم منتظر یک مینا یا تینا که بودم.




تند تند زیر آب رکاب زدم و گفتم: «آها، از آشناییتون خوش وقتم خانم محتشم.» دیدم دارد دستش را بالا می آورد که با من دست دهد. البته اگر توقع نداشت بوسه‌ای به روی دست خیسش بزنم. تعادلش به هم خورد و پوووخ زیر آب رفت. خواستم برای نجاتش تلاش کنم ولی تلاشم نیامد. همان جا منتظر ایستادم و پای دوچرخه زدم تا خودش بیرون بیاید. بالاخره سرش را از زیر آب بیرون آورد و انگار که هرگز پووووخ زیر آب نرفته باشد، با چهره ای عادی اما آفتاب سوخته، زل زد به دوردست ها.

پرسیدم: «فکر می کنی کسی برای نجاتمون بیاد؟» آرام و با طمانینه سری افقی تکان داد که: «نه فکر نمی کنم. اگه قایقرانِ می تونست بیاد بالا، شاید یه کمکی بهمون می کرد. اما فکر نکنم بتونه.»

گفتم: «مگه خبر داری ازش؟» با طمانینه تکانی عمودی به سر داد که: «آره الان که رفتم زیر آب دیدمش. یه زنجیر گیر کرده بود به پاهاش. داشت دست و پا می زد ولی فکر نکنم زنجیره به این راحتی باز شه.» پای دوچرخه را تبدیل به کرال پشت کردم و پرسیدم: «چیزی نگفت؟ کمک نخواست؟»

خانم محتشم جواب داد: «نمی دونم، زیر آب که آدم نمی شنوه چی می گن. اون یکی آقاهه که عقب قایق نشسته بود هم یه چیزهایی می گفت. متوجه نشدم.»

گفتم: «پس اونم زنده بود.» سر تکان داد که: «آره، فقط یکی شون رو دیدم که همون موقع رفت تو دهن ماهیه.»

بی حرکت روی آب خوابیدم. «ماهی؟» جواب داد: «آره. ماهی بزرگ قشنگی بود.»




همان موقع جسمی را زیرم حس کردم. گفتم «همینی نیست که الان زیرمونه؟» خانم محتشم با چهره ای ناراضی، سرش را زیر آب برد و دو ثانیه بعد بیرون آورد. با خونسردی جواب داد: «آره خودشه.» ادامه داد: «فکر کنم هنوز گرسنه س. چون... چون داره پای من رو می جوئه.» در کسری از ثانیه خانم محتشم غیب شد. غیب که نه اما به احتمال زیاد در دهان ماهی بزرگ فرو رفت.

من؟ شروع کردم به تند تند شنا کردن. به کدام طرف می رفتم، نمی دانم. شمال، جنوب، شرق، غرب.

از یک جایی به بعد رسیدن به ساحل نشانه موفقیت نیست. همین که کل بدنت، همراه خودت روی آب باشد یعنی پیروزی.