چرا عاشقت نمی‌شوم لعنتی؟

https://virgool.podbean.com/e/analiakbari-worldcup2018/

دوست دارم از حسم به نزدیک شدن به روزهای جام جهانی بنویسم. می خواهید بدانید چه احساسی دارم؟ هیچی.


خب، من یک غیر فوتبالی هستم. بهش افتخار نمی کنم، اما کاری هم از دستم بر نمی آید. راستش چند باری برای علاقه مند شدن به فوتبال تلاش کردم. نشستم روی کاناپه کنار پدرم و سعی کردم عاشقانه و پرحرارت به صفحه تلویزیون نگاه کنم و عاشقانه و پرحرارت حرکت توپ روی چمن و دویدن بازیکن ها به دنبال یک نفر را دنبال کنم و عاشقانه و پرحرارت از کیلومترها دورتر، یک نفر را تشویق به تندتر دویدن و تشویق به گل زدن کنم و از کیلومترها دورتر سر یک بازیکن فریاد بکشم و رو به مربی نعره بزنم زودتر این گوساله رو بکش بیرون از زمین» ولی نشد. عشقی بینمان شکل نگرفت. هر بار بعد از چند دقیقه کوتاه، به خودم آمدم و دیدم دارم تبلیغات دور زمین را دید میزنم و حواسم به تماشاچی ها و چطور دویدن داور و تزئین زمين چمن است.

تعریف از خود نباشد، در کودکی فوتبالیست قدری بودم و در خط حمله بازی می کردم و جا داشت لقب نسبتا برازنده ای مثل «باستوس» شوت زن و «عابدزاده» عقاب آسیا داشته باشم. آن سال ها با الگو قرار دادن «سوباسا اوزارا» و «تارو میساکی» سخت تلاش می کردم شوت فوق چرخشی بزنم و بارها دچار گرفتگی کمر و کشاله شدم و کله ام با زمين مماس شد. البته خوشبختانه هیچی از ارزشهایم کم نشد و دوباره از جا بلند شدم و با قدرت بیشتری شوت کردم به سمت در حیاط. من تنها گل زن تیم بودم. البته این که تیممان معمولا از دو نفر تجاوز نمی کرد هم بی تاثیر نبود. یکی دروازه بان بود و دیگری ایفا کننده باقی نقش‌ها که در اوقات فراغت گل هم می‌زد. حالا که خوب فکر می کنم می بینم آنقدرها هم فوتبالیست خوبی نبودم و بارها هنگام شوت کردن توپ، کفشم هم از پاکنده می شد و دوتایی به سمت چتر درخت مو می رفتند؛ که گاهی هم برنمی گشتند.




داشتم از عاشق کردن اجباری خودم می گفتم.

راستش متوجه شدم که در حین تماشای گروهی فوتبال همیشه به صورت ناخواسته طرفدار تیمی می‌شوم که بقیه دشمنش هستند. بعد شروع می‌کنم به الکی تشویق کردن بازیکنی که همین چهار دقیقه پیش اسمش را یاد گرفته ام و جوری برایش آرزوی کامیابی می کنم که انگار رفیق روزهای ناخوشی ام است. در این موقعیت هم فوتبال را تماشا نمی کنم و فقط درگیر یک بازی حرص درآر میشوم و بعد از گل خوردن تیم دوستان، مثل آدم بدجنسه انیمیشن "هاهاهاها" می خندم.

در کودکی و نوجوانی چند باری هم سعی کردم خودم را شیفته یک بازیکن کنم. خوشبختانه گرفتار طُره موی شاهرودی و خنده «مارک بوسنیچ» نشدم و هرچه زور زدم جذابیتی در «کریستیانو رونالدو» ندیدم. جذاب جمع، شوهر دوست قدیمی ام ويكتوريا بود که همه جهان و همه جنس ها عاشقش هستند و دیگر اصلا نمی شود به چشم فوتبالیست نگاهش کرد و باید او را «بابای بچه ها» نامید. خب، این پرونده هم بسته شد.

برای من فوتبال وقتی دیدنی می شود که به پنالتی می رسد. از هیجان و استرسش خوشم می آید و دوست دارم از چشم های طرف، آینده نزدیکش را بخوانم و حدس بزنم توپ را به تیرک دروازه خواهد زد یا نه. به نظرم همه آدمها موقع تماشای ضربات پنالتی باید احساس خوشبختی کنند و رو به آسمان بگویند: «خدایا، ممنونم که الان جای این دروازه بان بدبخت و تا این اندازه تحت فشار نیستم.» یاد خودم در بازی پنالتی کودکی می افتم که چطور با دستهای گشوده و زانوهای نیمه خم جلوی در حیاط می ایستادم و سعی می‌کردم ذهن شوت زننده روبه رو را بخوانم و بفهمم توپ را به کدام طرف خواهد فرستاد. پا به توپ کوبیده می شد و توپ چهل تکه به حرکت درمی آمد و به سمت غرب می رفت و من با حرکت اسلوموشن به سمت شرق شیرجه میزدم و دوتایی به زمین کوبیده می شدم. من و توپ، در دو جهت مخالف.




گاهی هوس می کنم از این طرفداران آتشين فوتبالی باشم که از ازل تا ابد، وفادارانه طرفدار یک تیمند و مسابقه را مثل مراسمی جادویی دنبال می کنند. گاهی هوس می کنم شیپور بزنم و شعار بدهم و با دل و جان، آدم هایی را که مرا نمی شناسند، تشویق به بردن کنم. حتما هنوز راه هایی برای عاشق شدن اجباری هست که امتحانش نکرده باشم.معجونی، شربتی، کپسوی، چیزی.