نقدی معرفتشناختی بر کتاب «خشکسالی و راههای مقابله با آن در ایران» اثر پرویز کردوانی

مقدمات اندیشه ورزی برای حل مشکل کمبود آب در ایران- یادداشت سوم
مقدمه
بحران آب در ایران، بیش از آنکه نتیجه کمکاری اجرایی یا ضعف حکمرانی باشد، محصول نوعی مواجهه ناقص و نادرست با «منطق طبیعت» است. در چهار دهه گذشته، سیاستگذاری آب کشور عموماً مبتنی بر توصیههای نهاد علم بوده است؛ توصیههایی که در عمل، نهتنها بحران را حل نکردهاند، بلکه در بسیاری موارد به تشدید آن انجامیدهاند. این وضعیت، ضرورت بازخوانی انتقادی مبانی و مفاهیم علمی که سیاستگذاری آب بر آنها استوار شده را دوچندان میکند.
یکی از آثار مهم در این حوزه، کتاب «خشکسالی و راههای مقابله با آن در ایران» نوشته پرویز کردوانی، استاد تمام و نمونه دانشگاه تهران است؛ کتابی که سالها بهعنوان مرجع علمی در مسئله آب شناخته شده و بسیاری از توصیههای آن بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در سیاستهای اجرایی کشور اعمال شده است. این یادداشت، با تمرکز مستقیم بر این اثر، در پی اثبات این مدعاست که مسئله آب در ایران، پیش از اینکه اجرایی باشد، مسئلهای علمی و معرفتشناختی است.
خشکسالی بهمثابه اصل؛ پیشفرضی غیرعلمی
پرویز کردوانی بارها در آثار و مصاحبههای خود، نسبت به کمبود آب در ایران هشدار داده و از جمله تصریح کرده است که «۵۰ سال دیگر ایران هیچ آب سطحی و زیرزمینی نخواهد داشت».[1] این گزاره، در نگاه نخست، یک هشدار علمی به نظر میرسد، اما در سطح عمیقتر، حاکی از پذیرش خشکسالی و کم آبی بهعنوان یک اصل ثابت و غیرقابل تغییر است.
در کتاب «خشکسالی و راههای مقابله با آن در ایران»، کمبود آب و تشدید مستمر دسترسی به آن نه بهعنوان یک وضعیت قابل تحلیل در چارچوب چرخههای طبیعی، بلکه بهمثابه یک واقعیت قطعی و اجتنابناپذیر مفروض گرفته میشود. در پیش گفتار کتاب گفته شده:« عوامل متعددی در خشکی آب و هوا یعنی تداوم خشکی موثرند که از بین بردن آنها حتی با علم و فناوری پیشرفته امروزی هم غیر ممکن است»
نکته قابل تأمل آن است که در سراسر این اثر، هیچ ارجاعی به ربوبیت الهی و منطق رزاقیت و تدبیر خداوند دیده نمیشود. گویی فرض نویسنده آن است که طبیعت بهطور مستقل و بیارتباط با یک نظام حکیمانه، تصمیم گرفته است دیگر آب در اختیار این سرزمین و مردمانش نگذارد.
این پیشفرض، نهتنها با باورهای اصیل اسلامی، بلکه حتی با فلسفه علم نیز در تعارض است. قرآن کریم بهصراحت میفرماید:
«وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ»
یعنی نزول باران، تابع اندازه، قاعده و تقدیر است. پذیرش خشکسالی و کم آبی بهعنوان اصل، بدون تحلیل نسبت انسان، زمین، رطوبت، پوشش گیاهی و گردش و چرخه آب، به معنای تعطیلکردن پرسش اساسی علمی است، نه پاسخدادن به آن.
اعتراف به ندانستن، اما توصیهسازی گسترده
نکته مهم دیگر در کتاب، تصریح نویسنده به ناشناختهبودن عوامل خشکسالی است. پروفسور کردوانی در بخشهایی از کتاب، اذعان میکند « علل و عوامل موثر در خشکسالی ها هنوز بهطورکامل شناخته نشده است از این رو انسان هم قادر نیست از وقوع آنها جلوگیری کند» .(صفحه26) این گزاره، در صورت توقف در سطح تحلیل، میتوانست نشانهای از احتیاط علمی باشد؛ اما مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود.
وقتی نویسنده میگوید مکانیسم چرخه آب در طبیعت شامل ابر، باد، رطوبت و بارش و جریان آب در زمین هنوز بهخوبی شناخته نشده است، در واقع اعتراف میکند که فهم کاملی از چرخه آب وجود ندارد. با این حال، بلافاصله مجموعهای از توصیهها و فتواهای قطعی، مداخلهگرانه و گسترده برای تغییر رفتار طبیعت را ارائه میدهد. از منظر فلسفه علم، این وضعیت بهشدت مسئلهدار است؛ زیرا علم، پیش از تجویز، نیازمند تبیین و شناخت است.در واقع تا شناخت مناسبی از عالم واقع حاصل نشود نمی توان امیدی به گزاره های تجویزی علم داشت. در ادامه، به بررسی مجموعهای از ادعاهای مطرحشده در این کتاب میپردازیم که مبتنی بر نفی هوشمندی و قاعدهمندی طبیعت است؛ ادعاهایی که در تعارض آشکار با منطق علم در مواجهه با جهان پیرامون قرار دارد. در هیچ شاخهای از دانش، از فیزیک و شیمی گرفته تا زیستشناسی و زمینشناسی، نمیتوان عالمی را یافت که قاعدهمندی طبیعت را کنار گذاشته و همچنان مدعی سخن گفتن از موضع علم باشد. در سنت علمیِ شناختهشده، علم همواره بر کشف و تبیین نظمها، الگوها و روابط علّی در طبیعت بنا شده است و کنار گذاشتن اصل قاعدهمندی طبیعت، عملاً امکان هرگونه تفسیر علمی از پدیدههای طبیعی را مخدوش میسازد.
رودخانه؛ هدررفت یا رکن لازم چرخه آب؟
یکی از محوریترین مطالب کتاب، نگاه به رودخانه و آبهای سطحی است. در این کتاب بارها جاری بودن آبهای سطحی بهعنوان «هرز رفتن» و «هدر رفتن» آب معرفی میشود. نویسنده دربرشمردن از اقدامات تامین منابع آب بیشتر بهصراحت مینویسد:
«احداث سد های ذخیره ای برای جلوگیری از هرز و هدر رفتن و نیز ذخیره آب در آن»(صفحه315)
«نگارنده معتقد است که ایران پتانسیل احداث سدهای خیلی بیشتری دارد و میباید روی هر رودخانه که امکان ساختن سد وجود دارد (یک یا چند سد ممکن است) احداث شود.»(صفحه213)
در جایجای کتاب، از جاری بودن آبهای سطحی بهعنوان اتلاف منابع یاد شده و سدسازی بهعنوان راهحل اصلی معرفی میشود. (صفحات197،208،209،210،214،216،219،222). حتی در مواردی، افزایش ظرفیت سدها از طریق افزایش ارتفاع آنها توصیه شده است.
«افزایش ظرفیت سد ها در مواری که امکان پذیر است برای مثال در این مورد بر ارتفاع سدهای فریمان،کبار، قم و ساوه و غیره تا کنون افزوده شده است» (صفحه246)
این نگاه، عملاً رودخانه را به پدیدهای غیرضروری و حتی مزاحم تقلیل میدهد. حال آنکه رودخانه نه تنها ابزار انتقال آب، بلکه بخشی اساسی از چرخه طبیعی آب، تغذیه سفرههای زیرزمینی، تنظیم رطوبت منطقهای و تعادل اکولوژیک است. حذف یا مهار کامل رود، به معنای برهمزدن کل سیستم است. و میتوان گفت یکی از مهمترین پیامدهای چنین قرائت غیرعلمی از پدیدههای طبیعی، بروز و تشدید فرآیند خشکی در دشتهای ایران است. زمانی که جریان رودخانهها از رسیدن به مقاصد طبیعی خود بازداشته میشود، نتیجه مستقیم آن خشکشدن تالابها و دریاچههای پاییندست خواهد بود؛ عناصری که در چارچوب چرخه آب، بهعنوان کانونهای مؤثر تبخیر و تولید رطوبت، نقش معناداری در شکلگیری ابر و وقوع بارش، بهویژه در تعامل با اختلاف ارتفاع و گرادیانهای دمایی رشتهکوههای ایران، ایفا میکنند. افزون بر این، قطع یا تضعیف جریانهای سطحی، بهطور ساختاری فرآیند تغذیه سفرههای آب زیرزمینی را مختل میسازد. در واقع، زمانی که رفتار طبیعت از اساس غیرقاعدهمند فرض میشود، برای رودخانه نیز مقصدی منطقی، ضروری و سیستماتیک در چرخه آب ادراک نمیگردد و این خود منشأ زنجیرهای از تصمیمات مداخلهگرایانه و مخرب در نظام طبیعی آب کشور میشود. مداخلاتی میشود که پیامدهای آن در تضعیف پایداری منابع آب آشکار است.
رفتار طبیعت؛ غیرمنطقی یا فهمنشده؟
در بخشهایی از کتاب، نویسنده رفتار طبیعت را غیرمنطقی توصیف کرده و حتی توصیه به منحرفکردن مسیر رودها میکند «منحرف کردن آب رودها به عنوان منابع آبی جدید برای مصارف مختلف در مناطق شهری»(صفحه246)
و یا میگوید عدم تقارن زمانی و مکانی آب وجود دارد و در جایی از معایب رودها به عنوان نمونه به گل آلود بودن آنها اشاره کرده و استفاده از لوله و چاه را نسبت به رودخانه بهتر معرفی می نماید. (صفحه247) این نگاه، نشاندهنده یک پیشفرض مهم است: طبیعت فاقد هوشمندی و قاعدهمندی است و انسان باید بهجای آن تصمیم بگیرد.
این در حالی است که در محیطزیست و نظریه سیستمها، طبیعت بهمثابه یک سیستم پیچیده، خودتنظیمگر و قاعدهمند فهم میشود. نادیدهگرفتن این قاعدهمندی، اساساً نفی علم است، نه توسعه آن.
تناقضهای درونمتنی؛ نشانه بحران نظری
کتاب مملو از گزارههای متناقض است. در جایی، نویسنده میگوید به دلیل آسفالتشدن شهرها و غیرقابل نفوذ شدن زمین، سفرههای زیرزمینی دیگر تغذیه نمیشوند؛ اما در جای دیگر توصیه میکند کف جویها، کانالها و حتی نهرهای داخل مزارع و باغها پوشش دار و غیر قابل نفوذ شوند تا «آب هدر نرود».(صفحه39 و40)
از یکسو، نفوذ آب به زمین عامل هدررفت معرفی میشود و از سوی دیگر، نگرانی از خالیشدن سفرههای زیرزمینی مطرح است. این تناقضها نشان میدهد که چرخه آب، بهعنوان یک نظام منسجم، درک نشده است.
یا در حالی که در پیش گفتار از بین بردن خشکی آب و هوا را حتی با علم و فناوری پیشرفته امروزی هم غیر ممکن دانسته است در صفحه 196 گفته شده« برای مقابله با خشکسالی در کشور های جهان سوم استفاده از فن آوری مناسب خشکسالی و انتقال مکانیسم های لازم و متناسب برای مقابله با خشکسالی نیاز است انتقال این مکانیسم باید از طرف کشورهایی که میتوانند از عهده آن بر آیند حمایت شود» این گزاره علاوه بر تناقضی که درون خود دارد حاکی از نوعی خوشبینی غیر واقع گرایانه در زمینه کمک گرفتن از کشور های ثروتمند جهان برای حل مسائل داخلی دارد.
یا با اینکه نویسنده اذعان دارد که قطع جریان آب یک رود در بالادست موجب کم آبی در مناطق مورد استفاده در پایین دست میشود توصیه به احداث حداکثری سد روی هر رودخانه کرده است(صفحه40 و 213)
انکار عملی چرخه آب
در بخشی از کتاب، آب قناتها در زمستان «هرز رفت» تلقی شده.
«همچنین مقدار زیادی از آب قنات ها در طول زمستان که به آنها نیازی نیست هدر میروند»(صفحه223) این گزاره، عملاً به معنای انکار چرخه آب است. در حالی که جریان مستمر آب، در بسیاری مناطق، شرط بقای سفرههای زیرزمینی و تعادل اکولوژیک است.
رطوبت، بارش و تناقض در توصیه
نویسنده در جایی تصریح میکند که «نابودی هر یک از منابع رطوبت مانند نابودی جنگل، خشک کردن مرداب و غیره، در کاهش مقدار بارش تأثیر دارد» (صفحه234) اما مجموعه توصیههای کتاب، دقیقاً در جهت از بین بردن همین منابع رطوبتی است. جریان رودها بیمعنا و ریختن آب در تالابها هدررفت معرفی میشود و نفوذ آب به زمین نامطلوب دانسته میشود.
شایان ذکر است نباید با آب شیرین و قابل مصرف (در کشاورزی و مصارف شهری) اقدام به ایجاد پوشش گیاهی در سطح وسیع با هدف بیابان زایی کرد هر چند با این عمل ممکن است از پیشروی بیایان جلوگیری کرد اما این امکان وجود دارد که مهاجرت توسعه یابد»(صفحه367)
این گسست میان گزاره و توصیه، نشاندهنده فقدان فهم سیستمی از طبیعت است.
تقلیل مسئله به نامسئله ها
نویسنده در بخش هایی از کتاب به مسائل حاشیه ای ورود کرده و آنها را در راستای حل مشکل آب کشور توصیه نموده است که نه تاثیر قابل ملاحظه ای بر مصرف آب دارد و غیر قابل اجرا هم هست بطور مثال« جلوگیری از توسعه کارواش ها حتی اگر از خود چاه داشته باشند»(صفحه273) و یا توصیه کرده که از تشویق مردم برای گرفتن حق انشعاب آب باید جلوگیری کرد!(صفحه275)
جمعبندی
مطالعه دقیق کتاب «خشکسالی و راههای مقابله با آن در ایران» نشان میدهد که مسئله آب در ایران، بیش از هر چیز، مسئلهای علمی و معرفتشناختی است. در این اثر، طبیعت نه بهعنوان یک نظام هوشمند و قاعدهمند، بلکه بهعنوان پدیدهای غیرمنطقی تصویر میشود که باید مهار و جایگزین شود.
نکته مهم آن است که در این کتاب، اساساً به منبع اصلی آب یعنی باران، آسمان، باد و ابر، بهمثابه پدیدههایی قابل مطالعه در یک چرخه قاعدهمند، توجه نشده است. مهمترین نقص علمی این اثر، فقدان شواهد و تحلیلهای علمی است که نشان دهد چرخه آب، چرخهای هوشمند و نظاممند است یا نه.
این کتاب، مؤید ادعای اندیشکده تبیین است: بحران آب در ایران، بیشتر و پیش از آنکه اجرایی باشد، بحران علم است؛ بحرانی که در آن، تولید نسخه مداخله جویانه جایگزین فهم طبیعت شده است.
[1] جلسه شورای حفاظت آب استان البرز آبان1395 خبرگزاری ایسنا