نمیدانم چه بنویسم از چه بنویسم ولی همین نوشتن مرحمم شده پس مینویسم کاش درست و غلط برایم روشن شود کاش بدانم این خودخواهی نبوده که فرزندانی به دنیا آورده ام کاش از مادر بودنم احساس شرم نکنم چقدر عذاب اورست که به فرزندت بنگری و با خود مدام بگویی که آیا من اینقدر به رشد فکری و توانایی رسیده بودم که به خودم اجازه بدهم موجودی دیگر به این دنیا بیاید احساس میکنم هرچه تلاش کنم برایشان کم است اینکه فرزندم را صبح به آغوش کس دیگری بسپارم خودخواهیست یا اینکه میروم تا لقمه نانی برای زندگی بهتر به دست بیاورم از خود گذشتگیست آیا من میفهمم یا نادانم ایا من ساده ام یا سطحی نگر من چه هستم اصلا در این دنیا چه میکنم هر روز در باتلاق ذهنم فرو میروم .باید رویا پردازی کنم تا ادامه دهم آری فرزندانم بزرگ میشوند به من افتخار میکنند من به آرزوهایم میرسم من قوی هستم من میتوانم بگذار بگویند مسخره کنند ایراد بگیرند ولی تا جایی که میشود روی پایت بمان صبر کن باز هم تحمل کن زندگی کن نفس بکش و امید داشته باش حتی اگر نمیداند