ویرگول
ورودثبت نام
آرام رحماني
آرام رحمانيNet Developer.
آرام رحماني
آرام رحماني
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

روزگار بیگانه

این روزها ایران شبیه شهری‌ست که انگار یک‌جور مهِ نامرئی رویش نشسته؛ نه آن‌قدر غلیظ که راهت را گم کنی، نه آن‌قدر کم‌رنگ که همه‌چیز واضح باشد. از آن مه‌هایی که وقتی قدم می‌زنی، حس می‌کنی جهان بی‌صدا تو را نگاه می‌کند، درست مثل نگاه مورسو در «بیگانه» — خونسرد، دقیق، و یک‌جورهایی مظنون.

صبح‌ها که چشم باز می‌کنی، هنوز قبل از این‌که از تخت بیرون بیایی، یک لحظه فکر می‌کنی امروز قرار است چه حسی داشته باشی؟ آرام؟ گیج؟ امیدوار؟ یا فقط مثل یک تماشاگر حرفه‌ای، نشسته روی صندلی ردیف آخر، که دنیا جلویش صحنه عوض می‌کند و او فقط پلک می‌زند.

تو خیابان، همه‌چیز انگار یک درجه عجیب‌تر است: عابرها با ریتم‌های نامنظم، موتوری‌ها با منطق‌های ناشناخته، و مغازه‌دارها که انگار وسط یک سریال طولانی گیر کرده‌اند. اما وسط همین شلوغی، یک لحظه ممکن است نور آفتاب بخورد به شیشه یک ماشین و تو را پرت کند به همان حسِ معروف کامویی: حسِ این‌که دنیا دارد ادامه می‌دهد، بی‌آن‌که بپرسد حال تو خوب است یا نه.

جذابش همین‌جاست؛ این روزها هرکدام از ما یک «مورسو» کوچولو درون‌مان داریم. یک بخشی که فقط می‌خواهد تماشا کند، ثبت کند، بفهمد چرا همه‌چیز این‌قدر واقعی و این‌قدر نامعمول است. بخشی که وسط شلوغی، ناگهان مکث می‌کند و فکر می‌کند: «واقعاً من این‌جا چه می‌کنم؟» و بعد همان لحظه، یک بوق وحشی یا یک پیام عجیب همه‌چیز را از فلسفه می‌کَند و پرت می‌کند توی زندگی واقعی.

اما شاید همین تضاد است که این روزها را جذاب می‌کند؛ این‌که زندگی دارد با ما شوخی می‌کند، گاهی بی‌رحمانه، گاهی بامزه، اما همیشه واقعی. و ما با تمام خستگی‌ها و سؤال‌ها — باز از نو برمی‌خیزیم، چای‌مان را هم می‌زنیم، از خانه می‌زنیم بیرون، و با یک لبخند کوتاه به خودمان می‌گوییم: «باشد… ببینیم امروز چه صحنه‌ای برایمان نوشته‌اند.»

بیگانه
۴
۰
آرام رحماني
آرام رحماني
Net Developer.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید