از روزی که OpenAI با معرفی ChatGPT همه دنیا را شوکه کرد، همواره با یک چیز در اخبار (چه فنی و چه غیرفنی) بسیار روبهرو میشدم و آن هم اصطلاح «حباب هوش مصنوعی» بود: اینکه هوش مصنوعی تنها یک تبِ زودگذر است و تعدیل نیرو بهواسطه هوش مصنوعی توهمی بیش نیست و حرفهایی از این دست.
آیرونی قضیه در این بود که دقیقا من یک سال پس از ابداع چنین موجودیتی، بخاطرش کارم را در یک شرکت از دست داده بودم. حتی مدیر بخش مستقیم به من گفت که نه فقط ما، جهان به سمت کم کردن کارهایی مانند کار شما میرود. البته من مجددا کار پیدا کردم اما در یک زمینه دیگر!

پس همانطور که جهان پیش میرفت و همگی سرمست بودند (البته پروپاگاندای شرکتها را هم از یاد نبریم) از اینکه هوش مصنوعی حبابی بیش نیست، هوش مصنوعی ذره ذره به مغز استخوان خیلی جاها نفوذ کرد و حال بجای اینکه عبارت «تب هوش مصنوعی» را در اخبار ببینم، بیشتر چشم و مغزم با عبارتهایی مانند «تعدیلهایی در راستای بازسازی ساختار شرکت برای ورود به آنچه «عصر هوش مصنوعی عاملمحور» نامیده میشود» تصادف میکند!
اما این تمام ماجرا نیست، میخواهم متنی از دفتر یادداشتم را در اردیبهشت ۱۴۰۴ به شما نشان دهم. در آن موقع به تازگی قصد کار جدی با هوش مصنوعی را گرفته بودم و تصمیم گرفتم به عنوان یک سوژه، بهصورت روزمره درباره تجربه خودم از کار با آن بنویسم.
در بخشی از یکی از یادداشتهایم به تاریخ نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ (بیستمین روز از شروع کار با AI) نوشته شده است:
لعنتی! احساس میکنم نوشتن درست و حسابی کلمات یادم رفته، چرا همچی شدم؟! احساس میکنم تبدیل به یه میمون عقب افتاده شدم که یاد گرفته یه دکمه رو بزنه و بعد دستگاه عریض و طویلی بهصورت خودکار همه کارها رو براش انجام بده. خب اینکه نشد کار!
دقیقا یا تقریبا یادم هست که از آن روزها بود که کم کم احساس به تنبلی کردم و نوشتن حتی گزارش یک صفحهای کار برایم سخت بود. داشتم به این فکر میکردم که کارها را به صورت موردی به ChatGPT بگویم و ازش درخواست کنم که گزارش کاملی براساس نوع شغل و چیزی که صاحب کار ازم خواسته بود را برایم بنویسد! رقتبار نیست؟!
اما وقتی از ساید بیزینس (و از این دست خزعبلات) به قضیه نگاه میکردی دنیا چندان هم تاریک نشده بود! کارها پیش میرفت و همه چیز سرعت بیشتری پیدا کرده بود. خیلی از کارهایی که قبلا یک ساعت طول میکشید حالا با چند پرامپت انجام میشد و همزمان حتی میشد بجای فکر کردن به کار، روی جدول سودوکویی که روی میزم بود برای اوقات استراحت تمرکز داشته باشم!
با درک به این موارد شد که یک روز یادداشت تند و تیزی نوشتم، به تاریخ اول خرداد ماه:
نه این شکل از کار کردن را دیگر دوست ندارم! مضحکتر اینکه حال به جای اینکه ضرورت شغلی بطلبد که شما چیزی را بلد باشی، تنها نیاز است یک چیز بدانی و استاد همه فن حریف هستی: این عجوزههای کارآفرین بهش میگن Prompt Engineering. یعنی اینکه یاد بگیری با یه هوش مصنوعی حرف بزنی. حرف دلتو بهش بزنی و اونم متوجهت بشه و کم کم یاد بگیره که تو اون قلب صاف و مهربونت تنها یک چیز میخوای: هیچ کاری نکنی و همه چیز رو چتجیپیتی برات انجام بده! عجب داستان رقتانگیز و عاشقانهای!
حال موارد بیشتری هم هست اما در آخر میخواهم به یادداشتی که بعد از مدتها ننوشتن هیچ چیز نوشته شد اشاره کنم: شهریور بعد از ۵ ماه کار کردن با چتجیپیتی:
بذار یک چیز را واضح بهت بگم ارسطو! دیروز یادته که میخواستی کتاب بخونی و حوصلهت بعد پونزده دقیقه سر رفت؟ این یعنی اینکه چتجیپیتی کُندذهنترت کرده، بی سلیقهترت کرده، خلاقیت رو ازت گرفته و دیگه از این به بعد تنبون مغزت رو هم نمیتونی بکشی بالا! ول کن این کارها رو مرد بشین کارها رو خودت انجام بده و اگه کمک کوچولویی نیاز داشتی در حد ریسرچی چیزی از چتجیپیتی کمک بگیر! از انسان بودن دستی دستی خودت را دور کردی و شدی اپراتور یه آدم فضایی!
یک چیز را به خوبی میدانم و آن اینکه هوش مصنوعی خطر جدی نه فقط برای بازار کار و آینده حوزههای کاری که برای شخص انسان و قدرت اندیشیدن وی به حساب میآد.
در آخر دعوتتون میکنم به مطالعه گزارشی که مجله WIRED از نتیجه یک تحقیق راجع به هوش مصنوعی تهیه کرده است.
https://www.wired.com/story/using-ai-negative-impact-thinking-problem-solving-study/