ده سال از اولین روز شروع به کار کردنم میگذرد و تا به حال نبوده و نشده بیشتر از یک ماه بیکار بمانم! اما این بار فرق میکند. سه ماه است که بیکار شدهام و بدتر از بیکاریهای قبلی، امیدم را برای پیدا کردن کار هم از دست دادهام.
خانه اجارهایام را تحویل دادم و وارد کابوسی عمیق شدهام: زندگی با خانوادهای که ده سال پیش آنجا را ترک کردم. همه چیز غیرقابل تحمل و وحشتناک شده و به ناشناسترین شکل ممکن غمگین و در حالتی دست از پا درازتر ماندهام!

قصد دارم این مطلب را به عنوان یادداشتی طولانی در نظر بگیرید از آنچه در این سه ماه بر من گذشت. سعی میکنم از همه چیز بگویم و اگر هم چیزی جا ماند یا نخواستهام بگویم و یا نادانسته نوشته نشده است، همانطور که گفتم در حالتی هستم که جوانب ناشناس خیلی زیادی از وضعیت کنونی خودم در آن باقی مانده.
پاسخ به این سوال چندان سخت نیست: اینترنت! از آنجایی که من توان کار کشاورزی و کارگریهای روزمزد را در شهرستان نداشتم، ۱۰ سال پیش تصمیم گرفتم تا بعد از کمی تجربه دستفروشی و کنار پیادهروها، لیف و صابون و ژیلت فروختن، وارد دنیای کامپیوترها و دیجیتال و برنامهنویسی و... شوم. حقیقتا برایم مهم نبود که چطوری و در چه حوزهای، تنها چیزی که برایام مهم بود این بود که بتوانم گوشهای بنشینم و با کامپیوتری کار کنم.
پس شروع به ترجمه کردن مقالات و بلاگپستهای مختلف کردم تا بتوانم چندرغاز پول در بیاورم. کم کم پیش رفت و کمی برنامه نویسی یاد گرفتم، بعد سئو یاد گرفتم، با وردپرس آشنا شدم و تولید محتوا و از این چیزها را پیش بردم و در نهایت شدم یه آچارفرانسهای که بتوانم برای چندین فرصت شغلی با نیازمندیهای مختلف آمادگی خودم را اعلام کنم.
میدانید، بیشتر از اینکه علاقه باشد، فرار از وضعیتی بود که توضیح دادم. به همین دلیل تمام تمرکزم را روی یادگیری هر چه بیشتر در حیطه اینترنت و کارهای مرتبط قرار دادم و کابووووم! اینترنت قطع شد!
اینترنت که قطع شد عملا به useless بودن خودم در این جهان بدون اینترنت پی بردم. پدرم میگه با پس اندازی که داری یه سری گوسفند بخر بچرون تا پاییز ازش پول درمیاد. خب من آدم این کار نیستم. دوستم ندارم. رفیقم میگه مسافرکشی کن، کردم و فهمیدم استهلاک پراید مدل ۸۴ رو هیچ تعداد مسافری نمیتونه دربیاره. از مرز جنس بیار ببر تهران: ریسکش زیاده و بازم مشکل نبود ماشین سر حال. خلاصه پیشنهادها اینه و منم که برای هیچکدوم بدرد نمیخورم.
آخر سر چند هفته پیش رفتم سراغ کار توی فروشگاه افق کوروش. یه موقعیت شغلی بود که وقتی رفتم متوجه شدم ۲۰ نفر سر وقتش رفتن و مدیر اونجا بعد یه سری حرف زدن تقریبا به همه گفت زنگ میزنه و به من که زنگ نزده و معلوم نیست اون خوشبختی که کار رو گرفته کدوم از اون ۲۰ نفر بوده. شاید باید یه سری به افق کوروش شهرستان بزنم!
قبل از اینکه بیکار بشم یه مقدار پس انداز داشتم که البته پس انداز که چه عرض کنم: ودیعه مسکنی بود که داده بودم و حالا پسش گرفتم. ۱۱ میلیون ماهیانه قسط بانکی دارم (بیشتر برای همون ودیعه مسکن) و خورد و خوراکی که تقریبا نصف شده. هر چند که خرج شهرستان به نسبت تهران کمتره ولی بازم مفت نیست. به خاطر اینکه پول ذخیره کنم سیگار رو از پاکتی یه روز به پاکتی دو روز و نیم و حتی سه روز رسوندم و که اینم یه جورایی خوبه.
اجاره خونه ندارم و تو روستا پیش پدر و مادر زندگی میکنم که هم خوبه و هم فاجعهست! واقعا موندم توی روستا چطور میشه زندگی کرد؟! البته روستا که میگم یاد کلبههای دورافتادهای که توی فیلمها میبینید یا ویلاهای شمال نیفتید! روستای ما پنجره رو که باز میکنی اتاق خواب همسایه رو میبینی، در رو که باز میکنی طویله خونه اینطرفی به روت باز میشه. مطلقا سکوت تو طول روز وجود نداره. بچههای همسایهها خیلی زیادن. آدم نمیدونه چی تو سر این مردم میگذره که مثلا تو یه خانواده ۶ تا بچه دارن. نیرو کار حساب میشن البته بیشتر!
الا ایحال طبق پیشبینیهایی که داشتم تا دو ماه دیگه اگه ماشینم رو نفروشم کل موجودیم صفر خواهد بود و طبیعتا اون موقع باید ماشینم رو هم بفروشم و توی روستا فاجعه بارتر از قبل زندگی کنم. چون حداقل داشتن ماشین این مزیت رو داره که اگه بزنه به سرت و بخوای تا شهر بری میتونی سوار ماشینت بشی و بری. اما نداشتنش وحشتناک خواهد بود.
من کلا توی زندگیم به این معروفم که خیلی دیر به دیر مریض میشم اما هر بار که مریض میشم معمولا یه چیز عجیب و غریب و دردناکیه. آخرین باری که مریض شدم (حتی سرماخوردگی هم نگرفتم) سه سال پیش بود که یه سر برگشتم روستا تا سری به خونواده بزنم و دو هفته بعد در تهران، در حالی که از کمر به پایین فلج شده بودم داشتم توی تب میسوختم و بعد از چند روز بستری بودن و کلی هزینه معلوم شد تب مالت گرفتم و اون هم داستانی عجیبی داره که حوصله گفتنش نیست.
بعد از اون دیگه مریضی نگرفتم تا یک ماه پیش که بیکاری و بی پولی کم بود اینم اضافه شد. به شدت اسهال بودم و استفراغ میکردم. بعد از چند بار مراجعه به اورژانس گفتن یه سر برو پیش متخصص. رفتم یه سری آزمایش نوشت. همه رو انجام دادم و هیچی مشاهده نشد و گفت اندوسکوپی بده و اونم انجام شد و مشکلی مشاهده نشد و مجددا یکی از آزمایشها رو نوشت و گفت تکرار کن و انجام شد و مجددا هیچی مشاهده نشد و در تمام این مدت من همچنان مریض بودم. آخرین باری که مراجعه کردم گفتن تنها یک دلیل دیگه میتونه این بیماری داشته باشه: اضطراب و مشکل اعصاب! اینو که گفت بیشتر از هر موقعی عصبانی شدم. چرا که تا همون جلسه آخر من نزدیک به ۷ میلیون پول خرج کرده بودم و الان به من میگه ولبان ۷۵ و سرترالین و کلرودیازپوکساید مصرف کن! خلاصه که بهتر شدم و اینم ماجرای بیماری عجیب و غریب!
در یک کلمه: دشوار! از موقعی که نبودم خیلی چیزا عوض شده. پدر و مادر پیرتر شدن و ناتوانتر دارن به سمت ۷۰ سالگی میرن و انجام کارها براشون سخته. مدام صحبت از فامیله و پسر فلانی اینطوریه و دختر فلانی اینطوریه و کی چیکار کرده و کی چیکار نکرده و کی چی گفته و... . کلا زندگی اسفناکیه حقیقتا.
آدم نمیدونه چطور باید با این قضایا مواجه بشه و امیدوارم درک کنید که بیشتر ماهایی که سرمون تو زندگی خودمونه و کاری به کسی نداشتیم، دریافت این حجم از اطلاعات راجع به زندگی دیگران برامون آشوب برانگیز و آشفته کُنه! (حتی نمیتونم با ادبیات دقیق و درستی این رو بنویسم). برام قابل درکه که چرا اونا اینطوریان ولی درک کردن منجر به تحمل کردن نمیشه، حداقل برای من اینطوریه.
حقیقتش رو بگم: هیچ! هیچ کاری نمیکنم و حالم هم از این وضعیت بهم میخوره. انگیزهای برای هیچ چیزی ندارم. نه میتونم کتاب بخونم، نه ورزشی بکنم، نه پیادهروی و نه هیچ چیز دیگهای. خیلی زیاد میخوابم (شاید روزی ۱۴ ساعت)، یه سری فیلمها و سریالهای مزخرف قدیمی نگاه میکنم و همین شده کار هر روزم. تایم زیادی رو هم میشینم یه جایی و به دیوار خیره میشم و همین! فقط اضطراب دارم و ترس! رفلاکس معدهام غیر قابل کنترل هستش و هر روز داره اذیتم میکنه. غذا خوردنم خیلی کم شده و نمیدونم دقیقا با چه هدفی هر روز یه بازی رو نصب میکنم روی لپتاپم و یکمی بازی میکنم و بعد حذفش میکنم.
کتاب تاریخ اندیشههای مدرن رو از روز اول جنگ شروع به خوندن کردم و شاید روزی بتونم دو تا صفحه بخونم و بعدش ولش میکنم و حقیقتا نه کتاب خوندن به حساب میاد و نه ارزشی هم داره و نه چیزی که دیروز خوندم رو یادم میمونه.
خلاصه که داغونام!
اینم از یادداشت و خلاصهای از سه ماه بیکار شدن و فقدان هرگونه تقلا و یا یافتن دریچهای برای رهایی!