من سختگیر

خوب که فکر میکنم، می بینم همیشه زندگی رو خیلی سخت گرفتم. همیشه همه چیز سخت، پیچیده، اضطراب آور و طاقت فرسا بود. همیشه به اطرافیانم هم سخت گرفتم. من همیشه آدم سختی بودم چه برای خودم و چه برای دیگران. حتی خوب زندگی کردنم هم سخت بود و قانون داشت. حتی درمان استرسم هم پر از باید و نباید و قانون و تبصره بود. نمیدونم این فکر از کجا اومده در ذهن من که همه چیز دسته بندی و قانون می خواد حتی فکر کردن! مطمئنم الان توی ناخوداگاهم دارم با خودم حساب میکنم که اینجا کی بنویسم و چطور بنویسم! نگفتم؟! توی دنیای من همه چیز سخته... حتی الان برای این سخت نگرفتن هم یک قانون ساختم که از فردا با خودم تکرار میکنم!

اینقدر همه چیز سخت و پر از اصول بود و هست که هیچ وقت هیچ چیز اون طوری که باید پیش نرفت. هیچ وقت اون چیزی نشدم که می خواستم بشم. شاید حتی لازم نبود که باشم اما حتی اگه بود هم این همه سخت گرفتن و قانون و برنامه ریزی فایده ای که نداشت، حتی کار را سختت میکرد. این همه پیچیدگی توی خودم و کارهای روزمره ام من رو توی کارهای اصلیم کند و سست کرد. ذهنم خسته است و نمی توونه عمیق بشه برای چیزهایی که لازمه عمیق باشه.

می خوام چی کار کنم؟ ایندفعه هیچی.