اولین نوشته‌ی من


اولین بار که ویرگول رو دیدم خیلی ازش خوشم اومد البته الان هم خیلی خوشم میاد. هر روز حداقل نیم ساعتی رو صرف خووندن نوشته های آدمای مختلف توی ویرگول میکنم. تقریبا از هر موضوعی میخوونم. اما خودم تا حالا چیزی ننوشتم.

نوشتن رو خیلی دوست دارم اما از این که بقیه پی به حالات مالیخولیایی‌ام ببرند، خوشم نمیاد! واقعا چرا آدم باید قسمت درگیری‌های مغزیش رو با آدم‌های دیگه به اشتراک بگذاره؟ نمیدونم!

اما الان تصمیم دارم که درگیری ذهنیم رو همین جا و همین لحظه بنویسم. نمیدونم کسی این چیزایی که نوشتم رو میخوونه یا نه و نمیدونم واکنشش به نوشته ام چی میشه در هر صورت مهم نیست . ای کسی که داری متن من رو میخوونی، این چیزایی که دارم میگم رو زیاد جدی نگیر.

تا این جا مقدمه چینی بود و اما اصل مطلب

از روزای سرد و ابری ( این جا توی شمال ما با هوای ابری در تمام فصول الحمدالله مواجهیم حتی تابستونا، به هر حال از اواسط پاییز تا پایان فروردین این ابری بودن آسمون بیشتر میاد توی چشم) به شدت متنفرم. آسمونی که آفتابی نیست و یا این که ابرهای سیاه اون رو نپوشوندن بی نهایت کسل کننده هست. بالاخره یا آبی باش یا سیاه تا آدم بدونه تکلیفش چیه. یه چیزی تو مایه های سفید و آبی همیشه و همیشه بی تفاوتی آسمون رو به رخ میکشه. همین رنگ مسخره باعث میشه که تو فکرای عمیقی فرو برم. خیلییییی عمییییییق!!! :)

به این که زندگی کردن چقدر پوچه. به دنیا میایم، چند روز و چند سالی زندگی می‌کنیم و بعد می‌میریم؟؟ از هر سمت و سویی بهش می‌نگرم خیلی بی معنیه. حالا فرض رو بر این بداریم که بگیم هر آدمی و یا هر موجودی که میاد به این دنیا یه رسالتی داره و مثلا یکی میشه اینشتین و تئوری نسبیت عام و خاص و میزنه برخی از برداشت‌های علمی قبلی رو میترکونه و بشریت رو 100 سال به جلو پرتاب می‌کنه و یا یکی مثل مادام ایدا اولین برنامه ریزی کامپیوتری رو انجام میده ....

باشه اینا انجام دادن ولی تهش بازم که مردن. زندگی هم نسل هاشون و نسل ها بعد رو راحت و پیشرفته کردن ولی بالاخره بازم مردن. عده ای باور دارن که همه این مردن ها و زنده شدن ها ، همه این حرکت ها ، همه این سیاره‌ها ، کهکشان‌ها و همه همشون در حال حرکت به سوی به هدف خاص هستند. ولی وقتی نمیدونیم که این هدف چیه پس چطور و به چی امید داشته باشیم؟

آیا مایی که خودمون رو به اصطلاح اشرف مخلوقات میدونیم با یه کلونی مورچه فرق داریم؟؟ مورچه ها هم در حال تلاش هستند هر کدومشون یه وظیفه‌ای دارن، غذا جمع می‌کنن تا زنده بمونن. حالا ما چه فرقی با اونا داریم؟ مایی که افتخار می‌کنیم تنها موجودی هستیم که روی زمین قابلیت انتخاب و پتانسیل قوی برای یادگیری داریم. فقط میایم، زندگی می‌کنیم ، غذا می‌خوریم ، تولید مثل می‌کنیم، احتمالا زندگی خودمون یا بقیه رو یه مقدار بهتر می‌کنیم (شاید هم بدتر ) بدون این که بدونیم هدف نهایی کلونی ما چیه؟ جدا چیه ؟ کسی میدونه منو هدایت کنه ممنون میشم.