نامه‌ای به فرزندم (نامه اول): تو یک هنرمند قدری!

فرزندم سلام! من از اثنای جوانی‌ام برایت می‌نویسم. از نقطه‌ای که نه تورا می‌شناسم و نه احتمالا تاکنون مادرت را دیده‌ام. از کل خانواده‌ات تنها کمی درباره پدرت می‌دانم آن هم به‌صورت خیلی محدود؛ اما خوب می‌دانم که پدرت نصیحت‌گر خوبی‌ست. همیشه دو گوش می‌خواسته تا برایش به نصیحت حکم کند. احتمالا تابحال هم از نصیحت‌های من کلافه شده‌ای. باری به هرجهت، منِ جوان دنیا ندیده، دو کلام برایت حرف دارم. امروز برایت می‌نویسم تا فردا روزی بتوانی یقه‌ام را بگیری اصول و عقاید جوانی‌ام را به رخ بکشی. حقیقتش اصلا مطمئن نیستم که روزی داشته باشمت. نمی‌دانم مادرت را در کدامین لحظه از عمرم و در کدامین نقطه از جهان هستی ملاقات می‌کنم. شاید تابحال هم با هم هم‌صحبت بوده باشیم. شاید روزی رسید که نشستم برایت از هیجان دیدارمان گفتم. شاید هم زندگی، این زندگی بی‌ملاحظه، امانی ندهد. هرچه باشد و شود، برایت می‌نویسم و با پست زمان برایت می‌فرستمش.
فرزندم! هر انسان یک هنرمند بالقوه است. نه آنکه هرکسی بتواند نقاشی کند و یا نوازندگی! در واقع، هر کاری هنر است. آشپزی هنر است؛ طبابت هنر است؛ حتی کارگری هم هنر است. آری! من اگر هم نانی برای خوردن نداشته باشم، نمی‌توانم کارگر خوبی باشم. خیلی‌ها نمی‌توانند! ارتباطی به جنسیت و این بحث‌ها ندارد. حال اینکه چرا اگر هنر است، کارگران قشر ضعیف جامعه‌اند، به نظرم ارتباط به عرضه و تقاضا دارد که نظام مالی جهان بر آن بنا است. یعنی تو چند کارگر خوب می‌توانی سراغ داشته باشی و چند پزشک خوب؟ و این بدان معنا نیست که ارزش پزشک یا مهندس باید بالاتر از کارگر باشد. نه! ارزش آدم‌ها به بزرگی دل آن‌هاست. نه پول ارزش می‌آورد و نه هنری که در آن تبهر داری. شاید در نظام بی‌قاعده زندگی یک پولدار و یا یک تحصیل‌کرده دارای شخصیت دون، از یک کارگر دریادل باارزش‌تر محسوب شوند؛ اما از نگاه من آن کارگر هزاران بار می‌ارزد به تمامی نگاه‌های از بالا و عقده‌های توخالی. دل بزرگی داشتن هم به خودی خود یک هنر است. هرکسی از توانایی آنکه دلی به وسعت یک دریای بیکران داشته باشد برخوردار نیست.
فرزندم! تو خود یک هنرمند قدری! نیازی نیست خودت را برای کسی ثابت کنی. فقط هنرت را بشناس و نگذار دیگران، حتی خود من، برایت تصمیم بگیرند که تو خود میدانی چه برایت بهتر است.