ویرگول
ورودثبت نام
Aryana.Shp
Aryana.Shpیک دانشجوی مشتاق نوشتن درباره کتاب و تکنولوژی و زبان، اندکی معلم
Aryana.Shp
Aryana.Shp
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

روزمرگی های این روزها (۲)

در آغاز باید بگم که این متن هم مثل قسمت اول سیاسی نیست هرچند که در برهه حساس کنونی (!) همه چیز سیاسی شده و من متاسفانه هیچ علاقه‌ای به سیاست ندارم. اگر چیزی می‌دانم، از جبر روزگار است وگرنه اگر در خاورمیانه نبودم حتی اسم رییس‌جمهور کشورم را یاد نمی‌گرفتم.

و اینکه به شما توصیه می‌کنم قسمت اول روزمرگی های این روز ها (لینک) را بخوانید.

در آغاز از تمام عزیزانی که در لینک قبلی به من سایت هایی که با نت ملی کار می‌کنند را معرفی کردند، سپاس گزارم. امروز با استفاده از بیاموز، ترگمان و کتاب توانستم اندکی زبان بخوانم.

واقعاً از توانایی افراد برای تطبیق با شرایط حیران ام و البته در این امر هم ناتوان ام. من واقعا ضعیف و ناتوانم. خوشبحال هرکسی که می‌تواند با شرایط کنار بیاید و زندگی کند. در دوران جنگ دوازده روزه بسیاری در کنار دوستان و اقوام مخصوصا در سفر خوش گذراندند اما من حتی دلم نمی‌آمد بخندم. سال ۱۴۰۱ به محض شنیدن خبر فوت مهسا امینی به مدت سه ماه، هر روز صبح مسیر طولانی خانه تا دانشگاه را گریه می‌کردم. خوشبحال کسانی که می‌توانند در این شرایط به روتین‌شان پایبند باشند. خوشبحال کسانی که می‌توانند درس بخوانند، از همین‌جا از استادانم عذرخواهی می‌کنم که به زودی وقت‌شان را با خواندن برگه‌های امتحانی شرم‌آور ام تلف خواهم کرد. متأسفانه درس خواندن در این شرایط آن‌هم بدون استفاده از ابزار هایی مثل ChatGPT و NotebookLM از عهده‌ی بنده حقیر بر نمی‌آید.

چند سال پیش کتاب روح پراگ از ایوان کلیما را خواندم (اگر طاقچه بی‌نهایت داشته باشید در دسترس شماست‌ لینک)

بخش اول این کتاب خاطرات زندگی نویسنده در اردوگاه کار اجباری ترزین است که فصل اول آن نمونه جالبی از تاب آوری مخصوصاً در بچه‌ها را نشان می‌دهد. نویسنده به خاطر تبار یهودی‌اش در اردوگاه های کار اجباری نازی ها بزرگ شد؛ در مسیر اردوگاه، بسیار خوشحال بود که مناظر بیرون را از پنجره قطار می‌دید و وقتی که رسیدند، خوابیدن روی زمین و غذا خوردن روی میزی که از چمدان درست شده بود، برایش جذاب بود. در ابتدا زنان گریه می‌کردند و تحمل این وضعیت را نداشتند اما بعد از چندی صدای خنده و آواز و شادی آن اردوگاه رقت انگیز را پر کرد.

بین خودمان باشد، من به بچه‌های کوچک حسادت می‌کنم که درکی از شرایط فعلی ندارند و احتمالا الان خوشحال اند که پدر و مادر هایشان وقت بیشتری را با آنها می‌گذراند چون دیگر اینترنتی نیست ولی متاسفانه جوان ام و علاوه بر غم شرایط فعلی، نگران آینده‌ای هستم که هر لحظه سیاه‌تر به نظر می‌رسد. البته در راستای تاب آوری، کتاب انسان در جستجوی معنا از ویکتور فرانکل را توصیه می‌کنم که هم در برنامه اکنون هم در پادکست رادیو راه معرفی شد و در طاقچه هم در دسترس است. (لینک) البته این کتاب ترجمه های متفاوتی دارد.

روتین این روز های من چک کردن سایت های داخلی است. تنها نگاه کردن و ننوشتن بسیار دشوار است ولی متأسفانه اکثر سایت ها کامنت ها را بسته اند‌. هر ساعت سری به بخش مخاطبین در پیام رسان های داخلی ام می‌زنم تا ببینم آیا دوستان و آشنایانم آنلاین بوده اند یا نه، این یعنی حالشان خوب است چون نمیتوانم پیام بدهم و از طرفی نیمه شب ‌‌و بعد از ظهر زمان های مناسبی برای مکالمه تلفنی نیستند. وگرنه حتی نمی‌توانم با خیال راحت به بازی های آفلاین نوستالژیک بپردازم که زمانی عاشق‌شان بودم. تماشای فیلم برایم دشوار شده و واقعاً نمی‌توانم یک ساعت و نیم با خیال راحت گوشه ای بنشینم و از فیلم لذت ببرم حتی اگر شاهکارهایی مثل Interstellar و Shawshank Redemption را بخواهم دوباره تماشا کنم. به عنوان کسی که هر سال حداقل ۷۰‌ کتاب می‌خواند، اکنون حتی دلم نمی‌خواهد لای کتاب هایم را باز کنم. شکرگزارم که ویرگول در دسترس است تا تراوشات ذهن مشوش و آشفته‌ام را به اشتراک بذارم، به کانال تلگرام‌م دسترسی ندارم تا آنجا بنوبسم، همیشه پر از نوشته و موسیقی بود و برخلاف نوشته‌هایم در ویرگول، بسیار روشن و سرزنده و امیدوار بود.

نبود اینترنت باعث شده که منبع موثقی برای اخبار نباشد. اخبار محدود و هر منبع پر از سوگیری های آشکار است ولی همین اخبار فاجعه اند و حتی اگر یک دهم آن‌ها درست باشند، اگر از این غم بمیریم ملامت ندارد. از زمانی که این اعداد را شنیده ام، دلم نمی‌خواهد هیچ چیزی بخورم یا بنوشم. دلم نمی‌خواهد لبخند بزنم و دلم نمی‌خواهد زنده بمانم.

من کسی بودم که تا همین چند ماه پیش نسبت به مهاجرت مقاومت می‌کردم و همیشه در جمع دوستانم می‌گفتم که اگر ما ایران را نسازیم و به هموطنان‌مان کمک نکنیم، هیچ کس دیگری این کار را نمی‌کند. می‌گفتم که عیبی ندارد که قیمت دلار بالا می‌رود، اگر متخصصان در کشور بمانند می‌توانند اقتصاد و صنعت و سیاست و فرهنگ را درست کنند. ولی تسلیم شدم؛ الان با این وضعیت با جدیت به مهاجرت فکر می‌کنم چون حس می‌کنم کارد به استخوان رسیده و اگر بیش از این در این کشور بمانم، در میانسالی برای عمر رفته ام اشک خواهم ریخت. من چیزی جز یک زندگی معمولی کنار عزیزانم نمی‌خواهم ولی گویا این هم ممکن نیست.

در مغزم، بانو هایده بی‌وقفه ^روز های روشن^ و علیرضا قربانی ^تاسیان^ می‌خواند و پس زمینه این آهنگ‌ها، سمفونی خرمشهر مجید انتظامی است. صداهای سرم ترکیب می‌شوند و نهایتا باعث می‌شوند که اشک هایم برای چندمین بار در روز روی گونه‌هایم سرازیر شوند.

چند روز پیش روی برگه ای برای دوستی مهاجر از شفیعی کدکنی نوشتم:

^سفرت به خیر اما، چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را^

حس می‌کنم برای زندگی در این کشور، باید ایوب باشیم. صبر کنیم تا همه چیز را تاب بیاوریم.

پی نوشت: معرفی کتاب ها کاملا دلی بود و مطمئنم که طاقچه هیچ نیازی به تبلیغ من ندارد.

آزادیاعتراضاتقطعی اینترنتجوانیمهاجرت
۱۱
۷
Aryana.Shp
Aryana.Shp
یک دانشجوی مشتاق نوشتن درباره کتاب و تکنولوژی و زبان، اندکی معلم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید