(در آغاز بگویم که این نوشته اصلاً سیاسی نیست هرچند که در برههای کاملا سیاسی به سر میبریم. من متاسفانه یا خوشبختانه دانش سیاسی چندانی ندارم که آن هم از جبر روزگار است، وگرنه هیچ علاقهای به سیاست ندارم)
روز های تاریک، روز های سکوت، روز های بلاتکلیفی!
اکنون که اینها را مینویسم، ساعت اندکی از نیمه شب سهشنبه ۲۳ دی گذشته است و این پنج روز است که ایران در قطعی کامل ارتباطات به سر میبرد.
فرجه امتحانات است ولی حقیقتا نمیتوانم حتی یک صفحه درس بخوانم. تلاش میکنم که بخوانم، اما چیزی متوجه نمیشوم. نوشتههای فارسی کتاب، برایم زبان غریبی به نظر میرسند و مطالبی که پایهترین اصول حرفهای کار ام هستند، برایم گنگ و مبهم به نطر میرسند گویی که هرگز اینها را نشنیده ام.
تازه امروز مطلع شدیم که دانشگاه موافقت کرده که امتحانات دانشجویان اندکی به تعویق بیفتد. باشد که بتوانیم اندکی درس بخوانیم و مشروط نشویم.
به عنوان کسی که به اصولی چون روتین روزانه پایبند بود، این روز ها تنها کاری که میتوانم بکنم، خواب است. کمیت خوابها زیاد و کیفیت آنها بسیار کم است. هیچ خوابی نیست که بدون کابوس پیش برود حتی اگر تنها نیم ساعت بخوابم.
محل کارم صرفا بعضی روز ها اندک ساعاتی دایر است آن هم چون کارمان خدماتی (درمانی) است و بیماری نداریم، صرفاً باز هستیم تا شاید اگر بیماری نیازی به ما داشت، بتوانیم کمکش کنیم آنهم در اندک زمینههایی که نیازی به اینترنت و تکنولوژی ندارند. کارفرما در این ماه قطعا در پرداخت حقوق ها مشکل خواهد داشت. همکارم مادر فرزندی است که دو سال پیش جلای وطن کرده و الان در بیخبری و نگرانی به سر میبرد.
در اتوبوس از مردم میشنوم که کارشان تعطیل شده، از برنامه نویسان و کارمندان گرفته تا خانمی که کیک و شیرینی در اینستاگرام میفروخت. حتی کار تدریس زبان خودم هم متوقف شده و نگرانم که زبانآموزانم پس از وصل شدن اینترنت احتمالا عمده درسشان را فراموش کردهاند.
یک روز گفتم که بهتر است به جای گوش دادن به اخبار ضد و نقیض، زبان بخوانم. یوتیوب، دولینگو، Busuu، Drops,... هیچ کدام در دسترس نیستند. تنها کتاب زبان چهارم ام را باز کردم و شروع به تمرین گرامر کردم. به کلمه ای رسیدم که معنی اش را نمیدانستم، بنابر عادت همیشگی گوگل را سرچ کردم، باز نشد. یادم افتاد که اوضاع از چه قرار است. آنقدر جستجو کردم و به چیزی نرسیدم که تصمیم گرفتم روی کلمه خط بکشم تا روزی که اینترنت وصل شد معنی آن را جستجو کنم.
این روزها ارسال پیامک ممکن نیست. بخش پیام رسان پیام رسان های داخلی مثل روبیکا و بله کار نمیکند و در شاد هم باید دانش آموز یا معلم باشید که بتوانید پیام بفرستید. بنابراین به جای فرستادن تکست، باید مدام تماس بگیریم. همیشه هم تماس اختلال دارد. این شرایط برای کسی مثل من که از تماس تلفنی بیزار است، مثل شکنجه است. یک روز که از تماس های تلفنی مکرر خسته شده بودم، به دوستم گفتم ^بیا صبحانه بریم بیرون^. با توجه به اینکه اکثر کافه ها بسته بودند و به خاطر اختلال اسنپ نتوانستیم به جای دورتری برویم، نهایتاً چای و قهوه ای بیرون بر کنار خیابان خوردیم و صحبت کردیم. بهتر از تماس تلفنی با بوق های مکرر، صدای پر از نویز و قطعی های بیشمار بود.
روزی دوست دیگری به من گفت که یک پروکسی پیدا کرده که تلگرام را بعضی ساعت ها آنهم با وایفای باز میکند اما ترافیک اینترنت بینالملل تقریباً صفر است، بنابراین انتظار سرعت نباید داشت و این پروکسی هم احتمالا دائمی نیست. این پروکسی را با تمام نزدیکانم به اشتراک گذاشتم و یکی دو نفر توانستند اندک پیام هایی دریافت کنند هرچند که اتصال در حد چند ثانیه بود و حتی پیام های تلگرام کاملا دریافت نشدند. من پیش از اتصال، پیام هایی را نوشتم با مضمون این که ^ما حالمان خوب است^ و آن را برای تمام عزیزانم در خارج از کشور فرستادم. نمیدانم که آن پروکسی وصل شد یا نه، نمیدانم که پیام هایم ارسال شدند یا نه، امیدوارم که پیام ها ارسال شده باشند و از نگرانی های آن عزیزان اندکی کاسته شده باشد. هرچند که ما فقط حال جسمیمان خوب است، حال روحیمان چندان خوب نیست.
(البته پروکسی مذکور بیش از یک روز است که از کار افتاده)
به هر حال نمیدانم که این روزگار چقدر طول میکشد، هر روز اش مثل یک سال است. خاطرات عید نوروز امسال مثل خاطرات کودکی ام دور به نظر میرسند. از جنگ دوازده روزه گرفته تا شرایط فعلی و مشکلات زندگی شخصی و حرفه ای ام، همه آنها باعث شده که سال ۱۴۰۴ یکی از سخت ترین سالهای عمرم باشد.