
متن زیر ترجمه مقاله Anatomy of determination نوشته پال گرام (موسس ycombinator- شتاب دهنده مشهور استارتاپ در سانفرانسیسکو) است.
مثل تمام سرمایهگذاران، ما هم زمان زیادی را صرف تلاش برای یادگیری این میکنیم که چگونه پیشبینی کنیم کدام استارتاپها موفق خواهند شد. احتمالاً ما بیش از اغلب دیگران به این موضوع فکر میکنیم، چون در ابتداییترین مراحل سرمایهگذاری میکنیم. پیشبینی معمولاً تنها چیزی است که میتوانیم به آن تکیه کنیم.
خیلی زود یاد گرفتیم که مهمترین عامل پیشبینیکنندهی موفقیت، پشتکار است. در ابتدا فکر میکردیم ممکن است هوش باشد. همه دوست دارند باور کنند که چیزی که باعث موفقیت استارتاپها میشود، هوش است. داستان جذابتری است اگر بگوییم شرکتی موفق شد چون بنیانگذارانش خیلی باهوش بودند. افرادی که در روابط عمومی و رسانهها چنین داستانهایی را منتشر میکنند، احتمالاً خودشان هم آن را باور دارند. اما در حالی که باهوش بودن قطعاً مفید است، عامل تعیینکننده نیست. افراد زیادی به اندازهی بیل گیتس باهوش هستند اما هیچ دستاوردی ندارند.
در بیشتر حوزهها، استعداد در مقایسه با پشتکار بیش از حد ارزشگذاری میشود تا حدی چون داستان بهتری میسازد، تا حدی چون به تماشاگران بهانهای برای تنبلی میدهد، و تا حدی هم چون بعد از مدتی پشتکار به نظر میرسد مثل استعداد است.
من نمیتوانم به حوزهای فکر کنم که در آن پشتکار بیش از اندازه ارزشگذاری شده باشد، اما احتمالاً اهمیت نسبی پشتکار و استعداد بسته به زمینه کمی متفاوت است. احتمالاً استعداد در نوعی از کارها که «خالصتر» هستند اهمیت بیشتری دارد به این معنا که فرد عمدتاً با یک نوع مسئله سروکار دارد نه انواع مختلف. گمان میکنم پشتکار در ریاضیات به اندازهی مثلاً در جرم سازمانیافته مؤثر نباشد.
نمیخواهم با این مقایسه بگویم نوع کارهایی که بیشتر بر استعداد تکیه دارند لزوماً تحسینبرانگیزترند. بیشتر مردم موافقاند که خوب بودن در ریاضیات از حفظ کردن رشتههای طولانی از اعداد تحسینبرانگیزتر است، هرچند دومی بیشتر به توانایی ذاتی بستگی دارد.
شاید یکی از دلایلی که مردم باور دارند بنیانگذاران استارتاپها به خاطر باهوشتر بودن پیروز میشوند، این باشد که هوش واقعاً در استارتاپهای فناوری بیش از شرکتهای قدیمیتر اهمیت دارد. احتمالاً برای تسلط بر جستوجوی اینترنتی باید کمی باهوشتر باشید تا برای تسلط بر راهآهن، هتلها یا روزنامهها. و این احتمالاً روندی است که همچنان ادامه دارد. اما حتی در پیشرفتهترین صنایع فناوری، موفقیت هنوز بیشتر به پشتکار بستگی دارد تا به هوش.
اگر پشتکار تا این اندازه مهم است، آیا میتوان اجزای آن را از هم تفکیک کرد؟ آیا بعضی از اجزا مهمتر از بقیهاند؟ آیا میتوان برخی از آنها را در خود پرورش داد؟
سادهترین شکل پشتکار، ارادهی محض است وقتی چیزی را میخواهی، باید آن را به دست بیاوری، به هر قیمتی که شده.
مقدار زیادی از این ارادهی قوی باید ذاتی باشد، چون معمولاً در خانوادههایی دیده میشود که یکی از فرزندان آن را بسیار بیشتر از دیگری دارد. شرایط زندگی میتواند بر آن تأثیر بگذارد، اما در سطوح بالای اراده، به نظر میرسد طبیعت (سرشت) از تربیت مهمتر است. شرایط سخت میتوانند روحیهی فردی با ارادهی قوی را در هم بشکنند، اما فکر نمیکنم بتوان کار زیادی کرد تا فردی با ارادهی ضعیف را به فردی با ارادهی قوی تبدیل کرد.
با این حال، ارادهی قوی بهتنهایی کافی نیست. باید با خودت سختگیر هم باشی. کسی که ارادهی قوی دارد اما خودراضی و لوس است، فرد باپشتکاری محسوب نمیشود. پشتکار یعنی ارادهی تو با انضباط درونی متعادل شده باشد.
واژهی «تعادل» در اینجا بسیار مهم است. هرچه ارادهات قویتر باشد، باید انضباطت هم بیشتر باشد. هرچه ارادهات قویتر شود، دیگران کمتر از خودت میتوانند با تو بحث کنند. و کسی باید با تو بحث کند، چون همه انسانها تمایلات ابتدایی و ضعفهای ذاتی دارند؛ اگر ارادهات از انضباطت بیشتر باشد، تسلیم همان تمایلات میشوی و در نهایت در یک نقطهی به ظاهر موفق ولی محدود گیر میکنی مثل اعتیاد به مواد مخدر.
میتوانیم اراده و انضباط را مانند دو انگشت که هستهی لغزندهی هندوانهای را میفشارند تصور کنیم. هرچه فشار بیشتر باشد، هسته دورتر پرتاب میشود، اما اگر فشار دو انگشت برابر نباشد، هسته بهجای پرواز مستقیم، بهصورت کج و بیهدف پرت میشود.
اگر این موضوع درست باشد، پیامدهای جالبی دارد، زیرا انضباط را میتوان پرورش داد و در واقع، میزان آن در طول زندگی یک فرد معمولاً بسیار تغییر میکند. اگر پشتکار در اصل حاصلِ ضربِ اراده و انضباط باشد، آنگاه میتوان گفت با منظمتر شدن، باپشتکارتر هم میشوی.
پیامد دیگر «مدل هستهی هندوانه» این است که هرچه ارادهات قویتر باشد، بیانضباط بودن خطرناکتر میشود. به نظر میرسد نمونههای زیادی وجود دارند که این را تأیید میکنند. در زندگی برخی افراد بسیار پرانرژی، چیزی شبیه به «لرز بال در پرندگان» دیده میشود جایی که میان انجام کارهای بزرگ و انجام ندادن هیچ کاری در نوساناند. از بیرون، این حالت ممکن است خیلی شبیه اختلال دوقطبی به نظر برسد.
با این حال، مدل هستهی هندوانه دستکم از یک جهت دقیق نیست: مدلی ایستا است. در واقع، خطرات بیانضباطی با افزایش وسوسه بیشتر میشوند. و این یعنی نکتهای جالب: پشتکار بهنوعی تمایل دارد خودش را تضعیف کند.
اگر آنقدر بااراده باشی که به دنبال دستاوردهای بزرگ بروی، احتمالاً وسوسههای بیشتری هم در اطرافت پدید میآیند. مگر اینکه به همان نسبت منضبطتر شوی، در غیر این صورت اراده بر انضباط غلبه میکند و در نهایت سطح دستاوردهایت به میانگین برمیگردد.
به همین دلیل است که سزارِ شکسپیر مردان لاغر را خطرناک میدانست چون آنها وسوسهی امتیازات کوچکِ قدرت را نداشتند.
مدل هستهی هندوانه نشان میدهد که ممکن است کسی بیش از حد منضبط باشد. آیا چنین چیزی وجود دارد؟ بهگمانم بله احتمالاً افرادی هستند که ارادهشان زیر فشار بیشازحدِ انضباط خرد میشود، و اگر کمی با خود مهربانتر بودند، میتوانستند دستاوردهای بیشتری داشته باشند.
یکی از دلایلی که جوانها گاهی در جایی موفق میشوند که پیرترها شکست میخورند، این است که هنوز نمیدانند چقدر نابلدند. همین ناآگاهی به آنها اجازه میدهد نوعی «هزینهکرد از کسری اعتمادبهنفس» انجام دهند. وقتی تازه شروع به کار روی چیزی میکنند، دستاوردهای خود را بیش از اندازه بزرگ میبینند اما همین باورِ اشتباه به آنها اعتمادبهنفس ادامه دادن میدهد، و در نتیجه عملکردشان بهتر میشود.
در مقابل، کسی که دیدگاه دقیقتری دارد، نابلدیِ اولیهی خود را همانطور که هست میبیند و شاید همین باعث شود دلسرد شود و ادامه ندهد.
جزء مهم دیگرِ پشتکار بلندپروازی (جاهطلبی) است. اگر اراده و انضباط تو را به مقصد میرسانند، بلندپروازی همان چیزی است که مقصد را انتخاب میکند.
نمیدانم آیا درست است که بگوییم بلندپروازی یکی از اجزای پشتکار است یا نه، اما این دو کاملاً مستقل از هم نیستند. اگر کسی بگوید برای انجام کاری بسیار آسان عمیقاً مصمم است، چنین توصیفی به نظر نادرست میرسد.
و خوشبختانه، بلندپروازی (جاهطلبی) به نظر میرسد ویژگیای بسیار انعطافپذیر باشد؛ یعنی کارهای زیادی میتوان برای افزایش آن انجام داد. بیشتر مردم نمیدانند چقدر باید بلندپرواز باشند، بهویژه در جوانی. آنها نمیدانند چه چیزهایی سختاند یا خودشان تا چه اندازه توانایی دارند. این مشکل وقتی بدتر میشود که اطرافشان همتایان کمی داشته باشند. افراد بلندپرواز نادرند، و وقتی همه در اوایل زندگی بهطور تصادفی در کنار هم قرار میگیرند، افراد بلندپرواز معمولاً همنوعان بلندپرواز کمی در اطرافشان دارند.
وقتی چنین افرادی را در کنار دیگر افراد بلندپرواز قرار دهی، مثل گیاهان نیمهمردهای هستند که ناگهان آب میگیرند و جان میگیرند. احتمالاً بیشتر افراد بلندپرواز، در هر سنی، از نوعی کمبود تشویق و همراهی از سوی افراد بلندپرواز دیگر رنج میبرند.
دستاوردها نیز معمولاً بلندپروازی را افزایش میدهند. با هر گام موفق، اعتمادبهنفس بیشتری پیدا میکنی تا در گام بعدی بلندتر بپری.
در مجموع، به نظر میرسد پشتکار از سه جزء تشکیل شده است:
ارادهی قوی، انضباط، و بلندپروازی. اراده با انضباط متعادل میشود و بلندپروازی جهت آن را مشخص میکند.
و خوشبختانه، دستکم دو مورد از این سه ویژگی را میتوان پرورش داد. شاید بتوان تا حدی نیروی اراده را افزایش داد؛ قطعاً میتوان انضباط را آموخت؛ و تقریباً همهی افراد از نظر بلندپروازی دچار نوعی کمبود مزمناند.
احساس میکنم اکنون کمی بهتر ماهیت پشتکار را درک میکنم اما فقط کمی؛ چون اراده، انضباط و بلندپروازی هر سه مفاهیمیاند تقریباً به همان اندازهی خودِ پشتکار، پیچیده و ژرف.
توجه داشته باشید که پشتکار و استعداد تمام ماجرا نیستند. عامل سومی نیز در دستاوردها نقش دارد: میزان علاقهات به کار.
اگر واقعاً عاشق کاری باشی که انجام میدهی، نیازی به پشتکار برای وادار کردن خودت نداری؛ چون بههرحال همان کاری است که دلت میخواهد انجام دهی.
اما بیشتر انواع کار، جنبههایی دارند که انسان از آنها خوشش نمیآید، چون اغلب کارها شامل انجام دادن کار برای دیگران است و بسیار بعید است نیازهای دیگران دقیقاً با خواستههای تو منطبق باشند.
در واقع، اگر میخواهی بیشترین ثروت ممکن را خلق کنی، باید بیشتر بر نیازهای دیگران تمرکز کنی تا بر علاقههای شخصیات، و فاصلهی بین این دو را با پشتکار جبران کنی.