اپیستمولوژیک یعنی چه؟
اصطلاح Epistemology در زبان انگلیسی نخستین بار توسط جیمز فردریک فرایر فیلسوف اسکاتلندی مورد استفاده قرار گرفت. اپیستمولوژیک (معرفتشناسی)، به عنوان مطالعهی دانش، با پرسشهای زیر سروکار دارد: شرایط لازم و کافی دانش چیست؟ منابع آن کدامند؟ ساختار آن چیست و محدودیتهای آن کدامند؟
اپیستمولوژی همان علمِ «اعتبارِ دانستن» است؛
و ما الان در حال از دست دادن آخرین ابزار معتبرش هستیم: دیدن.
یک لحظه تصور کنید:
فیلمی میبینید که مادرتان را در حال گفتن چیزی نشان میدهد که هرگز نگفته است.
صدا، حرکات لب، حتی نحوهی چشم غره رفتنش دقیقاً همان چیزی است که در خاطرتان دارید.
مغزتان در کسری از ثانیه میگوید: «واقعی است.»
در حالی که نیست.
این دیگر آینده نیست؛ همین امروز است.
ما وارد زمستان اپیستمولوژیک شدهایم:
زمستانی که در آن «دیدن» دیگر به «دانستن» منجر نمیشود؛
چون اعتبارِ دیدن، اعتبارِ معرفت ما، یخ بسته است.
ما در آستانهٔ یک تغییر بنیادی در نحوهٔ دانستن جهان ایستادهایم.
تغییری که نه با سر و صدا، بلکه با یخزدگیِ آرامِ تواناییِ تشخیص واقعیت از خیال همراه است.
این پدیده را «زمستان اپیستمولوژیک» مینامند: مرحلهای که در آن تمایز میان شواهد بصری معتبر و شواهد کاملاً مصنوعی توسط سیستم شناختی انسان دیگر ممکن نیست.
مغز ما برای چه نوع واقعیتی تکامل یافته بود؟
مغز انسان در محیطی تکامل یافت که در آن هر تصویر یا صدایی که به حواسش میرسید، هزینهٔ فیزیکی وجود داشت.
خون، ، خطر، زمان، حضور جسمانی؛ همهٔ اینها نشانههایی بودند که مغز بهصورت رفلکسیو (بدون نیاز به تفکر آگاهانه) آنها را «واقعی» قلمداد میکرد.
حتی در عصر عکاسی و فیلم آنالوگ، دستکاری تصویر نیازمند مهارت، تجهیزات و صرف زمان بود؛ بنابراین مغز همچنان میتوانست به «هزینهٔ تولید» اعتماد کند.
حالا این هزینه به صفر رسیده است.
هر پیکسل، هر فریم، هر صدایی میتواند بدون هیچ اثری از جهان واقعی ساخته شود.
این دقیقاً همان لحظهای است که مکانیزمهای تکاملیِ اعتماد بصری ما از کار میافتند.
سه مکانیزم شناختی که در این زمستان از کار میافتند:
الف) اعتماد پیشفرض (Testimonial Trust)
مغز انسان بهطور پیشفرض به آنچه میبیند اعتماد میکند؛ مگر اینکه دلیل روشنی برای شک وجود داشته باشد.
این مکانیزم در طول صدها هزار سال برای بقا ضروری بود: وقتی قبیلهای میگفت «در آن طرف رودخانه، شیر در کمین است»، تأخیر در باور این گزاره میتوانست به مرگ منجر شود.
حالا که هر تصویر و صدایی میتواند ساختهٔ یک الگوریتم باشد، این اعتماد پیشفرض به یک آسیبپذیری تبدیل شده است.
ب) بار شناختیِ تشخیص (Cognitive Load of Verification)
تشخیص یک تصویر جعلی نیاز به فعالسازی قشر پیشپیشانی دارد؛ همان بخشی که مسئول تفکر انتقادی و مهار تکانه است.
در زندگی روزمره، ما روزانه هزاران تصویر و ویدئو میبینیم.
مغز بهسرعت محاسبه میکند: «هزینهٔ بررسی همهٔ اینها بیش از فایدهٔ آن است.»
نتیجه؟ خاموش شدن خودکار مکانیزم تأیید.
ج) حافظهٔ عاطفی بر حافظهٔ اپیزودیک غلبه میکند
مغز ما دو نوع حافظه دارد:
- حافظهٔ اپیزودیک (چه اتفاقی افتاد، کجا، کی)
- حافظهٔ عاطفی (چه احساسی داشتم)
وقتی ویدیویی شدیداً احساسی میبینیم، مغز ابتدا احساس را ذخیره میکند و بعداً برای آن احساس، یک داستان اپیزودیک میسازد؛ حتی اگر آن داستان کاملاً ساختگی باشد.
این همان چیزی است که در آزمایشگاههای علوم شناختی به آن «کاشت حافظهٔ عاطفی» میگوییم.
وقتی اعتماد بصری جمعی فرومیپاشد:
- حافظهٔ تاریخی به یک متن قابل بازنویسی تبدیل میشود.
- هویت فردی و جمعی از لنگرهای بصری خود جدا میشود.
- گفتوگوی عمومی از فضای مشترک شواهد محروم میشود.
چرا این بحران متفاوت است؟
تمام بحرانهای معرفتی پیشین (از جعل متون مذهبی تا دستکاری تصاویر) در نهایت با افزایش سواد یا فناوری جدید حل شدند.
این بار اما، فناوری جدید خودِ منبع بحران است و سواد بهتنهایی کافی نیست؛ زیرا مشکل در سطح پیشاز آگاهی رخ میدهد؛ جایی که تفکر آگاهانه هنوز وارد نشده است.
زمستان اپیستمولوژیک مثل هر زمستان دیگری است:
ساکت، سنگین، و ظاهراً بیانتها.
اما تفاوتش اینجاست که این بار،
برف از جنس پیکسل است،
و سرما در عمق مغز نفوذ کرده.
ما دیگر در جهانی زندگی نمیکنیم که «دیدن» یعنی «دانستن».
ما در جهانی زندگی میکنیم که «دیدن» فقط یعنی «دیدن».
و این، سردترین زمستان تاریخ بشر است.
تارا عسگری
آبان ۱۴۰۴
تهران، زیر آسمانی که دیگر نمیدانیم دود است یا رندر