من و خیال باطل بزرگ شدن !!

نمیدونم از کجا شروع کنم ...به قول شادمهر، قصه این بود ... قصه اینجوری شروع شد...

وقتی ماها کم سن و سال می باشیم تمام وقت به دنبال بزرگ شدنیم. شاید چون کوچول موچولیم یا شاید هم به این خاطر که ...اختیار نداریم یا شاید ... .مثلا خود من می خواستم وقتی بزرگ بشم خیلی کارها رو بکنم و خیالات زیادی رو تو سرم میپروروندم.

قصه بزرگ شدنمون.
قصه بزرگ شدنمون.


بزرگ میشم... زور دار میشم، حمید آقا (معروف به حمید کچل) رو که نمیزاشت تو کوچه گل کوچیک بازی کنیمو، میزنم.

بزرگ میشم، قد بلند میشم و قد من به دایی رحیم میکشه و من 1 و نودی میشم.

بزرگ میشم و چون درسم خیلی خوبه یا دانشمند میشم یا معلم ( واقعا چرا معلم ؟؟ )

بزرگ میشم و با دختر دایی پریسا ازدواج میکنم، چونکه دوسش دارم. خودشم میدونه

( راستی پریسا گفته رفتیم دبیرستان باید آزمایش خون بدیم، بعد گروه خونیمون رو که فهمیدیم باید بهم بگیم و ببینیم بهم میخوریم یا نه !!! )

بزرگ میشم و بعد که خدا بهمون بچه میده آزاد میزارمش و اجازه میدم با دوچرخش تا پارک محلمون بره

بزرگ میشم و همینطور که همه میگن تو آینده خوبی داری، خوب میشم. دقیقا نمیدونم چه جوری میشم اما خوب میشم دیگه ...

بزرگ میشم و باعث افتخار و خوشحالی خونوادم میشم

بزرگ میشم و نمیزارم مادرم هیچ غصه ای بخوره

بزرگ میشم و دیگه گریه نمیکنم

بزرگ میشمو سیبیل میزارم

بزرگ میشم من...

بزرگ میشمو ...

بزرگ ...



حمید آقا سواد چندانی نداره، دیروز دم عابر بانک کارت بانکیشو داد به من تا براش پول بگیرم. چه قدر پیر شده چه قدر ضعیف و چرا ... .

یک و هفتادی شدم

درسمم خوب بودا اما نه معلم شدم و نه دانشمند

دختر دایی پریسا پزشکی قبول شد و من زیست. اصلا روم نمیشه برم سمتش

( خداییش معنی دوست داشتن و عشق رو هم نمیفهمم. یعنی چی؟؟؟ اما شاید ... عشق خیلی هم چیز عجیب و خاصی نباشه. شاید یه دوس داشتن سادست )

غصه های مادرمم که برطرف نکردم هیچ. یه وقتایی باعث غصه خوردنش شدم

بزرگ شدمو گریه کردم. مگه میشه ... .

نمیدونم شاید بزرگ نشدم هنوز ...یا شاید... . قصه من اینجوری شد. این تموم ماجرا بود... امیدوارم اینجوری تموم نشه و یاد بگیرم و یاد بگیریم از مسیر زندگیمون لذت ببریم. به قول مادرم:

اگه فکر میکنی بعدا خوب میشه، سخت در اشتباهی. زندگی همینه تا بوده همین بوده.

راستی سیبیل هم بهم نمیاد... لعنتی ... .