همه ما روزهایی را داریم که در آن احساس سنگینی میکنیم؛ روزهایی که انگار در شلوغترین اتاق جهان هم که باشیم، دیوارهای تنهایی به ما هجوم میآورند. در چنین لحظاتی، سینما معمولاً دو راه پیش پایمان میگذارد: یا ما را با درامهای سنگینتر غرق میکند، یا با کمدیهای سطحی سعی در فرار دارد. اما سینمای ژاپن رگ خواب دیگری دارد؛ سبکی از فیلمسازی که مثل یک فنجان چای گرم در یک عصر پایزی، آرام و بیصدا شما را از درون گرم میکند. فیلم «مرا چیهیرو صدا کن» (Call Me Chihiro) دقیقاً از همین جنس است.
اگر به دنبال فیلمی میگردید که ضربان قلبتان را آرام کند، زاویه دیدتان را به زندگی تغییر دهد و بعد از تیتراژ پایانی لبخند ملایمی روی لبانتان بنشاند، این یادداشت برای شماست.

داستان فیلم حول محور زنی به نام «چیهیرو» میچرخد؛ یک کارگر سابق صنعت بزرگسالان که حالا در یک مغازه کوچک فروش بنتو (جعبههای غذای آماده ژاپنی) در یک شهر ساحلی آرام کار میکند. کلیشههای سینمایی معمولاً از چنین شخصیتی یک قربانی افسرده یا زنی در جستجوی انتقام و بازسازی گذشته میسازند. اما چیهیرو تمام این قابهای تکراری را میشکند.
او گذشتهاش را پنهان نمیکند، از آن شرمسار نیست و در عین حال، اجازه نمیدهد گذشتهاش امروز او را تعریف کند. چیهیرو روحی آزاد، رها و به شدت صادق دارد. او بدون هیچ ماسک یا تظاهری با دنیا روبرو میشود و همین اصالت، او را به مغناطیسی برای آدمهای آسیبدیده اطرافش تبدیل میکند.
فیلم پیرنگِ (Plot) پیچیده یا تعلیقهای هالیوودی ندارد؛ در عوض، ما شاهد یک برش از زندگی (Slice of Life) هستیم. چیهیرو در جریان کارهای روزمرهاش، با آدمهای مختلفی هممسیر میشود:
یک پسربچه دبستانی که از سمت مادرش نادیده گرفته میشود.
یک دختر دبیرستانی که در خانه احساس خفقان میکند و نمیتواند خودش باشد.
یک مرد بیخانمان که جامعه او را طرد کرده است.
چیهیرو برای هیچکدام از آنها سخنرانیهای انگیزشی راه نمیاندازد؛ او فقط «حضور» دارد. با آنها غذا میخورد، به حرفهایشان گوش میدهد و مهمتر از همه، آنها را قضاوت نمیکند. فیلم به زیباترین شکل ممکن نشان میدهد که چطور یک جعبه بنتوی ساده یا یک همنشینی بیتوقع روی لبه جدول خیابان، میتواند روح تشنه یک انسان را سیر کند.
یک نکته کلیدی از فیلم: چیهیرو به ما یادآوری میکند که برای نجات دادن یک آدم، نیازی نیست قهرمان باشیم؛ کافی است فضایی امن ایجاد کنیم تا او بتواند خودش باشد.
شاید عمیقترین لایه فیلم Call Me Chihiro، بازتعریف مفهوم تنهایی باشد. در فرهنگ مدرن، تنهایی اغلب به عنوان یک شکست اجتماعی یا یک بیماری دیده میشود که باید سریعاً درمان شود. اما این فیلم نگاه متفاوتی دارد.
فیلم بین «تنها بودن» و «احساس تنهایی کردن» مرز باریکی میکشد. چیهیرو خودش یک شخصیت منزوی است؛ او ترجیح میدهد تنها زندگی کند و حریم شخصیاش را دارد، اما این تنهایی ناشی از افسردگی نیست، بلکه ناشی از یک خودشناسی عمیق است. فیلم به ما میگوید: تنهایی بخشی از هستی انسان است، مثل باران، مثل شب. ترفند اصلی، فرار از آن نیست، بلکه صلح کردن با آن است.

بازی درخشان کاسومی آریمورا: او به شخصیت چیهیرو جان داده است. چشمها، لبخندها و حتی سکوتهای او کشش عجیبی دارند که شما را تا انتهای فیلم با خود همراه میکنند.
اتمسفر و زیباییشناسی بصری: قاببندیهای آرام، نور طبیعی روز، صدای امواج دریا و اتمسفر شهرهای ساحلی ژاپن، فیلم را به یک تجربه مدیتیشن تصویری تبدیل کرده است.
پایانبندی رها و واقعگرایانه: فیلم اصراری بر گرهگشاییهای معجزهآسا ندارد. زندگی پس از تیتراژ فیلم هم ادامه دارد، اما آدمهای داستان یاد گرفتهاند چطور کمی سبکتر قدم بردارند.
اگر دلتان برای سینمایی تنگ شده که به شعور شما احترام میگذارد، شما را با احساساتِ عریان انسانی مواجه میکند و بعد از دو ساعت، حس سبکی به شما میدهد، همین امشب به سراغ Call Me Chihiro بروید. این فیلم به ما یاد میدهد که همه ما در این دنیای بزرگ، کمی گمگشتهایم؛ اما تا زمانی که مغازههای کوچک بنتو، ساحل دریا و آدمهایی شبیه به چیهیرو وجود دارند، دنیا هنوز جای قشنگی برای زندگی است.