سریال سرگذشت ندیمه (The Handmaid’s Tale) که حالا با فصل ششم به پایان راه خودش رسیده، یه داستان تلخ، اما واقعی، که انگار از دل زندگی روزمرهی ما بیرون کشیده شده. وقتی این سریال رو میبینید، انگار داری یه نسخهی دراماتیک از چیزی که خودمون هر روز تو کوچه و خیابون، تو اخبار، تو حرفای مردم میبینیم و میشنویم رو تماشا میکنی.

توی سرگذشت ندیمه، یهو همهچیز عوض میشه. یه گروه تندرو و ایدئولوژیک که خودشون رو نگهبان دین و اخلاق میدونن، قدرت رو میگیرن و یه سیستم دیکتاتوری به اسم «گیلیاد» راه میندازن. زنها از همهچیز محروم میشن: از حق کار، تحصیل، مالکیت، حتی حق انتخاب لباس و حرف زدن آزادانه. یکی از تلخترین بخشهای سریال، نشون دادن فساد سیستماتیکیه که مثل خوره به جون گیلیاد افتاده. از بالا تا پایین، همهچیز به ظاهر با نظم و قانون پیش میره، اما زیر این نقاب، فساد، رشوه، ظلم و تبعیض بیداد میکنه. توی سرگذشت ندیمه، آدمایی مثل جون (شخصیت اصلی سریال) با همهی وجودشون برای آزادی میجنگن. اما هر قدم که برمیدارن، انگار یه دیوار بلندتر جلوی پاشون سبز میشه. این حس آشنا نیست؟ یه بخش دیگه از سریال، داستان کساییه که از گیلیاد فرار کردن، اما تو غربت با یه عالمه درد و رنج زندگی میکنن. اینم انگار از روی زندگی میلیونها ایرانی نوشته شده که مجبور شدن وطنشون رو ترک کنن. مهاجرایی که تو کشورهای دیگه با حسرت به گذشته نگاه میکنن، با مشکلات اقتصادی و اجتماعی دستوپنجه نرم میکنن، و همیشه یه تیکه از قلبشون تو ایران جا مونده!
سرگذشت ندیمه فقط یه داستان تخیلی نیست؛ یه هشدارِ. یه یادآوری که اگه حواسمون نباشه، اگه سکوت کنیم، اگه نجنگیم، گیلیاد خیلی دور از واقعیت ما نیست. این سریال با همهی تلخیش، بهمون امید هم میده. نشون میده که حتی تو تاریکترین لحظهها، آدما میتونن مقاومت کنن، عشق بورزن، و برای آینده بجنگن.