قوتِ بزرگِ من، ضعفِ بزرگِ من

در حالی که فکرم مشغول یه سری درگیری‌های ذهنی اخیر بود رفتم سری به چند آگهی شغلی زدم و بعد از مطالعه‌ی چندتاشون به شوخی اینو توییت کردم:

از شرایط استخدام فقط اونایی رو دارم که داشتنش مزیت حساب میشه
اون هم به تعداد زیاد! پوزیشنی نداریم کارش این باشه که کلی از این مزیت‌ها داشته باشه؟

اتفاقا مدتیه که به این نتیجه رسیدم که تعریف Scrum Master دقیقا مطابق با شخصیت منه ولی جدا از این که الان خودمو به زور و زحمت متقاعد کردم که تمرکزم روی کنکور ارشد و یادگرفتن باشه و دنبال کار شرکتی نباشم و جدا از این که اگر هم دنبال کار باشم کسی به من کار مرتبط با اسکرام‌مستری نمیده چون سابقه‌ی مرتبط یا آموزش معتبری در موردش ندیدم، اصلا این شغل در اکثر موارد هیچ شباهتی با تعریفش نداره و بیشتر شبیه یک رویاست.

طرح مسئله

به مقوله‌ی درس خوندن که میرسه یه مشکل خیلی عظیم جلوم قرار می‌گیره:

هیچ جا درسم نمیاد! نیاز به یه محیط خوب دارم برای درس خوندن. نه توی خونه میتونم درس بخونم، نه تو کتابخونه. هیچ جا بهم انگیزه‌ی لازم رو نمیده که بتونم تنهایی ساعت‌ها بشینم و درس بخونم. اگه خیلی صدا باشه یه جور مشکله و اگه خیلی سکوت باشه یه جور دیگه!

و تازه می‌رسیم به قسمت فاجعه‌بار قضیه:

و برای یه سری از درس‌ها نیاز به یه آدم پایه دارم مثل خودم که بشینیم به هم توضیح بدیم و هی برامون سوال ایجاد بشه و با هم بریم دنبال جوابش و الان دور و برم پره از آدمایی که برنامه‌ای برای درس ندارن یا وقتش رو ندارن یا اصلا این قدر براش علاقه و انگیزه ندارن!

قریب به اتفاق افراد ترجیح میدن تنها درس بخونن و حوصله‌ی کسی رو ندارن یا در صورتی کار به صورت گروهی انجام میشه که خودشون شخص یادگیرنده یا یاددهنده باشن، نه به صورت برابر!

بعضیا هم البته آدم خودشون رو دارن و همه کاراشون با اون آدمه. منم داشتم البته در مراحل مختلف ولی بعد از یه مدت مسیرها جدا میشه و دیگه مثل سابق نمیشه ادامه داد.

اما باز مشکل همین جا تموم نمیشه؛

این ویژگی من متاسفانه تو همه‌ی ابعاد زندگیم حضور داره:

مثلا اگه یه ایده‌ی خوب تجاری یا علمی هم داشته باشم که حتی بدونم واقعا موفق میشم، تنهایی نمیتونم حتی بیشتر از یه روز پیش ببرمش و خیلی زود خسته میشم. باید یکی باشه کنارم (نه لزوما به صورت فیزیکی بلکه فکر و ذکرش) که به وجد بیام و به عشق این کاری که با هم داریم پیش می‌بریم و پیشرفتی که با هم می‌کنیم و خوشحالی و انرژی مثبتی که برداشت می‌کنیم در هر مرحله از کار، تمام جونم رو بذارم رو اون کار. اما وقتی که این شرایط برقرار میشه و عزم راسخ ایجاد میشه، میشم تانک و دیگه هیچی جلودارم نیست.

که خب... متاسفانه این شیوه‌ی زندگی و این خلق و خو در درصد بسیار بالایی از اوقات با خلق و خوی هم‌میهنان عزیزمان جور در نمیاد... (تازه اگه مسخره‌ام نکنن)

بررسی علل

سوال خوبیه! ولی تا جایی که یادم میاد از دبستان همین جوری بودم و همیشه سعی می‌کردم کار‌ها رو به شکل کار گروهی در بیارم. این موضوع از دوران دبیرستان شدت گرفت.

راهکار

در درجه‌ی اول باید بگم این موضوع رو فی‌نفسه عیب و اشکال نمی‌بینم که بخوام راهکاری براش ارائه بدم ولی اگر هم بخوام چیزی به ذهنم نمیرسه. چی کار کنم؟ خودمو بکوبم از اول بسازم؟
ولی یکی از دلایل بازدارنده‌ی خودم از موفقیت همینه چرا که مسیر موفقیت در زندگی ما (خصوصا در ایران) با این شیوه جور در نمیاد!
بهتر بگم، گرگ تنها بودن خیلی بهتر از سگ گله بودنه! (منظوری ندارما فقط مقایسه است)

نتیجه‌گیری

بله من واقعا دارای حجم زیادی از خصلت‌ها و مهارت‌هایی هستم که در انتهای آگهی‌های استخدام در دسته‌ی «داشتن .... مزیت حساب می‌شود» قرار می‌گیرن، مثل روحیه‌ی کار تیمی و چندین مورد دیگه و حتی موارد دیگه‌ای که هنوز به فکرشون نرسیده بنویسن. ولی در موارد اصلی، نه که نداشته باشمشون ولی اون «مسلط به» و «تسلط کامل به» رو ندارم چون لازم بوده جایی مشغول بوده باشم (که خود این یه خاصیت بازگشتی داره) یا این که زمان زیادی رو گذاشته باشم برای پروژه‌های خودم، تنهایی یا با تیم خودم.