
خب، میخوام نکتههایی رو باهات به اشتراک بذارم که خودم با کلی زحمت یاد گرفتم و کمکم کردن صحنههای خشک و خستهکننده رو تبدیل کنم به متنهایی که خواننده نتونه کتابو بذاره زمین. بیا بهت بگم اگه نوشتنت اینقدر خوابآوره که خودت وسطش خوابت میبره، چی کار باید بکنی؟
اگه میخوای متن کسلکنندهت رو نجات بدی، ادامهشو بخون.
اگه شخصیتهات فقط همینطور الکی دارن میچرخن و با بقیه گپ میزنن، ما قبل از صفحه دوم خوابمون میبره. ماجرا باید براشون یه ریسک یا تهدید داشته باشه. لازم نیست حتما مرگوزندگی باشه. میتونه ترس از دست دادن یه عزیز باشه یا اینکه یه راز خانوادگی هر لحظه ممکنه لو بره. نکته اینه: چیزی باید واقعا برای شخصیتت مهم باشه.
یادت باشه، اگه صحنه داره کسل میشه، سریع یه تعارض یا دعوا بنداز وسط. بحث، سوءتفاهم، ورود یه شخصیت جدید... اینا همیشه جواب میده.
خیلی وقتا نوشتهها بیروح میشن چون نویسنده از نشون دادن احساسات واقعی فرار میکنه. درکش میکنم، خیلی سخته خودتو لخت کنی جلوی غریبهها (از نظر روحی البته!)، ولی خب اصلِ نویسندگی همینه. بذار شخصیتت گریه کنه، اشتباه کنه، حسودی کنه. بذار مثل یه آدم واقعی نفس بکشه. احساسات میشن ضربان قلب داستانت.
فرقی نداره رمان عاشقانه مینویسی یا جنایی، همیشه باید یه چیزی یا کسی جلوی قهرمانت وایسه. حتی اگه آدم بدِ قصه خودِ شخصیت باشه. آنتاگونیست خوب کسیه که ارزشها و باورهای قهرمانتو به چالش بکشه. همهچیز رو تمیز و شیک نکن، بذار قهرمانت اشتباه کنه، درد بکشه. آدمها واقعی هستن چون پیچیدهن. شخصیتها هم باید همینطور باشن.
لازم نیست حتما تراژدی وحشتناک یا مدرک ادبیات داشته باشی. تو زندگی کردی، پس تجربه داری. همین تجربههای کوچیکو بیار تو داستانت: مثلاً عادت خاص مادربزرگت، یا بوی قهوهی صبحگاهی. این ریزهکاریها طلا هستن. فقط حواست باشه سلامت روانت قربانی نشه.
گاهی نگفتن از گفتن تاثیرگذارتره. وقتی شخصیت میگه «من خوبم» ولی داره از هم میپاشه، جذابتر از یه پاراگراف توضیحه. بذار خواننده خودش سرنخارو کنار هم بذاره. سکوتها، نگاهها، تپقها... اینا همون چیزیه که جادو میکنه.
اگه کتابت شبیه سخنرانی سیاسی بشه، خواننده زودتر از چیزی که فکر کنی ولش میکنه. حرف مهمی داری؟ بذار توی قصه و شخصیتها خودش دربیاد، نه اینکه مثل پتک بکوبیش تو سر خواننده.
جملهها اگه همه یه قد و قواره باشن، متن رباتی میشه. کوتاه، بلند، نفسگیر، آرام... همه رو قاطی کن. مثل موزیکه. خوندنشو با صدای بلند امتحان کن، ریتمشو حس کن.
یه وقتایی نویسندهها کلی متن کپی میکنن از سایت یا کتابای دیگه. این خیلی تو ذوق میزنه. به جای توضیح خشک و رسمی، از حس واقعی استفاده کن. مثلا ننویس «مطابق آییننامه پلیس»، بنویس «جلیقه ضدگلوله توی گرما جونمو میگرفت». این فرقشه.
در آخر، اگه نوشتنت به نظرت کسلکنندهس، نترس. این یعنی داری میفهمی کجا باید هیجان و تعارض تزریق کنی. پیچوتاب اضافه کن، زمان بذار، دل شخصیتتو بشکن.
نوشتن مثل زندگیه: تا وقتی ادامه بدی، هر لحظه میتونه غافلگیرت کنه.
این متن ترجمهای بود از: Caroline Mitchell