ویرگول
ورودثبت نام
آسوده
آسوده
آسوده
آسوده
خواندن ۷ دقیقه·۹ سال پیش

مشکل عادلانه نبودن زندگی نیست، اینه که شما تصویر اشتباهی از عدالت و انصاف دارید

حقیقت اینه که قوانین زندگی کمی با اون چیزی که به ما یاد دادن متفاوته. قوانینی که ما یاد گرفتیم رو همه می‌دونن، همیشه وجود دارن و کاملا با عقل جور در میان، اما قوانین اصلی یکم پیچیده و ناخوشایندتر هستند. برای همینه که اکثر افراد هرگز نتونستند اونا رو یاد بگیرن.

بیاید با هم مرورشون کنیم



قانون اول: زندگی مسابقه است

کسب و کاری که با زحمت ساختیش؟ یکی داره سعی می‌کنن از بین ببرتش. شغلی که عاشقشی؟ یکی هست که خیلی خوشحال میشه تو رو با یه کامپیوتر جایگزین کنه. دوست داری اون دختره/پسره/شغل پر درآمد/جایزه نوبل رو داشته باشی؟ خیلی از افراد دیگه هم هستند که همین رو می‌خوان.

ما همه تو رقابت هستیم، هرچند دوست نداریم قبولش کنیم. بزرگ‌ترین دستاوردهای زندگی‌مون خیلی ساده فقط به این خاطر بوده که دیگران یکم تنبلی کردن! تو کنکور چندتا تست بیشتر زدی؟ تو مسابقات چند متر جلوتر از بقیه بودی؟ تو اینستاگرام بیشتر از بقیه لایک میگیری؟ آورین آورین. اگر بقیه هم یکم بیشتر تلاش می‌کردن شاید بهتر از تو جواب می‌گرفتن.

می‌دونم، واقعیت دردناکیه، به همین دلیله که ما به طور مداوم داریم انکارش می‌کنیم و به خودمون و بقیه میگیم «فقط تلاشت رو بکن، بقیه‌اش مهم نیست» یا «تو فقط باید با خودت رقابت کنی». جالبیش اینه جملات کلیشه‌ای که آدم‌های معتقد به مسابقه نبودن زندگی تکرار می‌کنن دقیقا باعث میشه به هر حال بیشتر تلاش کنی. اگر رقابت واقعا مهم نبود ما از همون اول به بچه‌هامون می‌گفتیم که بی‌خیال بشن. نمی‌تونی راه بری؟ بی‌خیال! مثل بشکه غلط بزن. نمی‌تونی نمره خوب بگیری؟ بی‌خیال! عمرا اگر نمراتت خوب بشه واست دوچرخه بخرم! پسرم، خونه، ماشین و شغل نداری؟ بی‌خیال! کی زن میگیره تو این دوره زمونه!

خوشبختانه ما تو دنیایی زندگی می‌کنیم که برای نون شب‌مون یا رسیدن به جایگاه اجتماعی مجبور نیستیم هم دیگه رو بکشم. به برکت تمدن نوین و وجود فرصت‌های فراوان، به اندازه کافی برای ما چیزی برای به دست آوردن وجود داره؛ حتی اگر برای به دست آوردنش مستقیما نخوایم رقابت کنیم.

اما هیچ وقت دچار این توهمی که جامعه دچارش هست نشید که هیچ رقابتی وجود نداره. مردم لباس بهتر می‌پوشن تا همسر بهتری گیرشون بیاد. اونا برای شاغل شدن مصاحبه می‌کنن. حتی برای اینکه صندلی مترو گیرشون بیاد، ساعت‌ها تو ذهن‌شون برنامه ریزی می‌کنند تا چطوری پشت در کمین و بعدش حمله کنن! اگر وجود رقابت رو انکار کنید، نتیجه‌اش فقط باختنه. همه چیز در عرضه و تقاضا در مقیاس رقابتی گنجانده میشه. و بهترین‌ها فقط به اون‌هایی میرسه که حاضر اند براش بجنگند.




قانون دوم: شما به واسطه آنچه انجام می‌دهید مورد قضاوت قرار می‌گیرید، نه چیزی که در فکر دارید

جامعه مردم رو به واسطه کارهایی که می تونن برای دیگران انجام بدن مورد قضاوت قرار میده. شما می‌تونید یه بچه رو از یه خونه در حال سوختن نجات بدید؟ یا یه تومور رو از داخل سر یه مریض خارج کنید؟ یا آدم‌های اطرافتون رو بخندونید؟ اینجا برای شما ارزش قائل میشن.

اما ما اینطوری خودمون رو مورد قضاوت قرار نمیدیم. ما خودمون رو بر اساس افکارمون مورد قضاوت قرار میدم.

«من آدم خوبی هستم». «من خلاق‌ام». «من فلان کار رو خیلی بهتر می‌تونم انجام بدم». این افکار شاید باعث بشه شب‌ها راحت‌تر بخوابیم، اما دریچه‌ای نیست که دنیا ما رو باهاش نگاه می‌کنه. حتی ما هم به دیگران اینطوری نگاه نمی‌کنیم. هیچوقت نمیشه که یکی بگه «من امروز یکی رو تو مترو دیدم که می‌خواست یه روزی دنیا رو تغییر بده! عجب مرد بزرگی!»

در سر نیت خیر داشتن اهمیتی نداره. دقیقا چه کاری می‌تونی و تونستی برای این دنیا انجام بدی؟ این اهمیت داره.

توانایی‌های بلقوه، برای ما ارزشی ایجاد نمی‌کنند. هر تحسین و ارزشی که از سمت جامعه به ما رسیده، مستقیما از جنبه فکری و نگرش شخصی دیگران بوده. تو جامعهٔ ما برای یک سرایدار سختکوش کمتر از یک بنگاهی کثیف ارزش قائل میشن. درآمد یه بازیگر زن بی‌استعداد ولی زیبا از محقق‌هایی که روی درمان سرطان تحقیق می‌کنن خیلی بیشتره. چرا؟ چون این توانایی‌ها نادرتر هستند و روی مردم بیشتری تاثیر می‌ذارن.

ما دوست داریم فکر کنیم جامعه برای افرادی که کارها رو با بهترین کیفیت انجام میدن، بیشتر ارزش قائل هست. مثل:

چیزی که ما درباره پاداش اجتماعی فکر می‌کنیم
چیزی که ما درباره پاداش اجتماعی فکر می‌کنیم


ولی در واقعیت، پاداش اجتماعی فقط یک اثر شبکه‌ای هست. هرچی کارتون به دست آدم‌های بیشتری برسه و روی افراد بیشتری تاثیر بگذاره، شما پاداش بیشتری می‌گیرید. مثل:


پاداش اجتماعی در واقعیت
پاداش اجتماعی در واقعیت


یک کتاب خارق العاده منتشر نشده بنویس، تو هیچکسی نیستی. کتابی مثل هری پاتر بنویس و اون‌وقت کل دنیا می‌خواد تو رو بهتر بشناسه. زندگی یک نفر رو نجات بده، توی محل‌تون تو یه قهرمانی، اما سرطان رو ریشه‌کن کن، اون وقت تو به یک افسانه تبدیل میشی. متاسفانه همین عاقده برای تمام استعدادها صدق می‌کنه. برای یک نفر لخت شو، شاید لبخند روی لباش بیاد، ولی برای ۵۰ میلیون آدم لخت‌شو، اون وقت احتمالا تو کیم کارداشیان بعدی میشی!

ممکنه از این واقعیت خوشتون نیاد، ممکنه اگر بخواید اینجوری رفتار کنید حالتون از خودتون بهم بخوره. ولی حقیقت تغییر نمی‌کنه. شما به واسطه توانایی انجام کارها و حجم افرادی که می‌تونید روشون تاثیر بگذارید مورد قضاوت قرار می‌گیرید. اگر این واقعیت رو قبول نکنید، پس میشه گفت قضاوت دنیا درباره‌تون ناعادلانه به نظر برسه.




قانون سوم: نگرش ما نسبت به عدالت دنیا، وابسته به نفع شخصی ماست

مردم دوست دارن خودشون مرجع صلاحیت‌شون باشن. برای همینه که تو بازی‌های فوتبال داور داریم و تو دادگاه‌ها، قاضی. ما پیش خودمون خوب و بد رو تعریف می‌کنیم و دوست داریم دنیا همونطوری به قضایا نگاه کنه که ما نگاه می‌کنیم. از بچگی بهمون یاد دادن اگر یک کاری رو انجام بدیم، در مقابلش باید پاداشی بگیریم. والدین‌مون بهمون می‌گفتن اگر بچه خوبی باشی، بهت جایزه میدم.

اما در واقعیت به این قانون هیچ اهمیتی داده نمیشه. شما نمی‌تونی توقع داشته باشی اگر شب امتحان سخت درس بخونم، حتما قبول میشم. یا اگر سخت کار کنم، بهم ترفیع میدن. یا اگر دختری رو دوست داشته باشم، اونم باید منو دوست داشته باشه.

مشکل عادلانه نبودن زندگی نیست، اینه که شما تصویر اشتباهی از عدالت دارید.

یه نگاه عمیقی به شخصی که روش کراش دارید اما اون هیچ حسی بهتون نداره، بندازید. اون یک فرد کامله، یک فرد با سال‌ها تجربه تو اینکه آدمی باشه که مثل تو نیست. یک فرد واقعی که با صدها و هزاران نفر دیگه در سال تعامل داره.

حالا چقدر شانس وجود داره که بین اون همه آدم، چشمش تو رو بگیره و بشی عشق در اولین نگاه‌ش؟ چرا باید از تو خوشش بیاد؟ چون حسی نسبت بهش داری؟ این شاید برای تو مهم باشه، اما برای اون نیست. تو هیچ الویتی تو تصمیم گیری اون نداری.

در نقطه مقابل، ما عاشق این هستیم که از رئیس یا والدین یا سیاست‌مدارهامون متنفر باشیم. چون تصمیمات‌شون ناعادلانه است. و احمقانه. چرا که با نظرات من تناقض دارن! اونا باید تصمیم‌هایی بگیرن که با نظرات و ایدئولوژی‌های من هم‌سوئه! چون که بدون شک من نماینده تام الاختیار خداوند روی زمین هستم و تمام نظراتم درسته!

درسته که بعضی از چهره‌هایی که قدرت دست‌شونه، افتضاح‌اند. اما همه‌شون شیاطین ِ خود محوری که تمام تلاششون رو می‌کنن تا جیب‌شون رو پر کنند نیستند. اکثرا دارن تلاش می‌کنن تا هر کاری از دست‌شون برمیاد انجام بدن، تحت شراطی متفاوت با شرایط شما.

شاید اونا چیزی می‌دونن که شما نمی‌دونید. مثلا اگر فلان کار منفور رو انجام ندن، کل شرکت‌شون به فنا میره. شاید اونا اولویت‌های متفاوتی نسبت به شما داشته باشن. مثلا رشد بلند مدت به جای راحتی کوتاه مدت.

ولی به هر حال، جدای هر حسی که تصمیمات و اعمال دیگران در شما ایجاد می‌کنن، این‌ها حکم الهی نیستند و نباید اونقدر درباره‌شون سخت بگیریم. اینا فقط محصول جانبی‌ای از زنده بودن و زندگی کردن‌اند.




چرا زندگی عادلانه نیست

تصوری که ما از عدالت تو این دنیا داریم، در حقیقت هیچ وقت عملی و قابل حصول نیست. چیزی که ما در فکر داریم فقط پوششی برای افکار واهی و پوچی هست که در دنیای واقعی قابل مصرف نیستند.

می‌تونید تصور کنید دنیا چقدر دیوونه کننده میشد اگر می‌خواست برای همه عادلانه باشه؟ همه، بدون هیچ فراز و نشیبی پله‌های ترقی رو یکی یکی طی می‌کردن تا روزی که بمیرن. شرکت‌ها فقط زمانی برشکسته میشدن که یکی از کارمندها خبیث باشه، رابطه‌ها فقط زمانی تموم میشد که هر دو طرفین همزمان با هم بمیرن. و بارون فقط آدم‌های بد رو خیس می‌کرد.

اکثر ما انقدر به این فکر می‌کنیم که دنیا چطوری باید می‌بود، که یادمون رفته الان چطوری هست. اما ممکنه رو به رو شدن با این واقعیت، تنها کلید باز کردن درک‌مون از دنیا، و به همراه‌ش، تمام پتانسیل‌هامون هست.




ترجمه آزاد از The problem isn’t that life is unfair — it’s your broken idea of fairness نوشته Oliver Emberton



اگر مطلب بالا براتون جالب بود؛ لطفا دکمه قلب قرمز ❤️ پایین رو فشار بدید. با این کار خوندن این مطلب به افراد بیشتری پیشنهاد میشه.

همچنین می‌تونید بنده رو در ویرگول دنبال کنید تا از طریق بخش «نوشته‌های دوستان» راحت‌تر به نوشته‌های جدیدم دسترسی داشته باشید.

عدالتانصافتصورواقعیتجامعه
۲۳
۴
آسوده
آسوده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید