یکی از چالشهایی که در یکی از دورههای نویسندگی مطرح شده بود(سال ۱۴۰۳) این بود که یک نویسنده واقعی باید هر روز حداقل هزارکلمه بنویسد و خودش را متعهد به این روتین کند. از آن زمان تقریبا دو سال میگذرد و من هر روز حداقل هزارکلمه مینویسم.
هزار کلمه درباره موضوعات مختلف و این نوشتن برایم تبدیل به یک عادت شده است. عادتی که ترک آن موجب مرضهای زیادی میشود. در این چند وقت اخیر اما گاهی پیش میآمد که دو سه روزی اصلا دست به قلم و کیبورد نمیزدم. به خاطر اینکه انگشتانم توان نوشتن درباره آنچه بر ما رخ داده است را نداشته و ندارد.
هر باری که تلاش میکردم کمی از جنبههای متفاوت به قضیه نگاه کنم، بیش از پیش نگران و ناراحت و افسرده میشدم. و این موضوع دیشب به اوج خودش رسید. چند دقیقهای که توانستم به صورت شانسی به تلگرام متصل شوم، پیامهای دوستانم که مهاجر کشورهای اروپایی هستند را در کانالها و گروههایشان خواندم و بسیار احساس تنهایی کردم.
احساس کردم که در جایی دور از چیزهایی که باید تجربه کنم قرار دارم. احساس کردم در دنیایی خیالی هستم. در جایی که هر چیزی به نحوی خراب میشود.
اگر هر روز از روزهایی که اینجا زندگی میکنیم را مثل یک صفحه دفتر در نظر بگیریم، احساس میکنم که ذغال به دست گرفتهایم/اند و در حال خط خطی کردن این صفحههای بینقص هستیم.
شاید باید مداد شمعیهای رنگی برداریم و صفحهها را با رنگهای بیشتری خط خطی کنیم.
از آن روز که این چالش هزار کلمه در روز مطرح شد، من تلاش کردم که وضعیت را در نوشتههایم برای خوانندگانم بهتر کنم. بیشتر از امید و تلاش و توسعه سخن بگویم.
امیدوارم شما هم طریقی برای بهبود اطرافتان پیدا کنید. چرا که الان بیشتر از گذشته به آن نیاز داریم.