عادی بودن هیچ ایرادی ندارد.
من همیشه دوست داشتم که ابرقدرت داشته باشم. این تصور هم از دل رویای کودکانهام برای نجات دنیا میآمد. رویای اینکه در شرایط بحرانی به قدری توانمند باشم که بتوانم از عزیزانم و آدمهای عادی در برابر مشکلات و مصائب دفاع، مراقبت و محافظت کنم.
حتی گاهی تلاش میکردم واقعا ادایش را دربیاورم. کودک بودم دیگر، چه انتظاری میرود؟
اما هرچه بزرگتر شدم معنای قهرمان بودن و همینطور معنای عادی بودن برایم تغییر کرد. فهمیدم که این دو میتوانند همزمان باشند و هیچ منافاتی با یکدیگر ندارند. فهمیدم که قهرمان بودن هیچ ربطی به داشتن قدرتهای ماوررایی یا بسیار زیاد نیست. لازم نیست که حتما بتوانی کوهی را جا به جا کنی یا از چشمانت لیزر بدهی تا تبدیل به قهرمان شوی.
قهرمان بودن به داشتن دلی بزرگ و شجاع مربوط است. قهرمان بودن گاهی ترسیدن و عقبکشیدن است. قهرمان بودن ربطی به ابرقدرت بودن ندارد. بلکه قهرمان بودن، در درک شرایط موجود و احساسات خود نسبت به آن و پیدا کردن بهترین واکنش به آن معنی پیدا میکند.
همینطور فهمیدم عیب و ایرادی در عادی بودن نیست. چون عادی بودن به این معنی نیست که نمیتوانی قهرمان باشی. عادی بودن چه از لحاظ هوشی، چه از لحاظ اجتماعی و چه از ملاحظات دیگر، سبب نمیشود که تو نتوانی تصمیمات قهرمانانه بگیری.
تو میتوانی یک کتابفروش باشی و قهرمانانه تصمیم بگیری که دل کسی را با هدیه دادن کتابی از قفسه کتابهایت خوشحال کنی.
تو میتوانی نانوا باشی و هر پنجشنبه به خاطر گوشهای از عقاید زیبایت، یک تنور نان صلواتی بدهی.
تو میتوانی رفتگر باشی و با آن گربه که زیر ماشینی خوابیده، مهربان باشی.
تو میتوانی نویسنده باشی و قلمت را در راه درست روی کاغذ بگذاری.
تو میتوانی کنشگر اقتصادی باشی و با اعتراض درست صدای مردم را به گوش آنهایی که باید بشنوند، برسانی.
تو میتوانی قهرمان باشی اما همچنان در همین خیابانها، در همین کوچهها و در خانههایی میان مردم زندگی کنی و عادی باشی.
و برایت عادی باشد که میتوانی قهرمانی بزرگ برای جامعهت باشی.
فقط باید بدانی که قهرمان بودن در هر لحظه چگونه امکانپذیر میشود؟ با کدام تصمیم تو؟
