
الان میفهمم که چقدر مسایل ساده جذاب تر هستند. مثل جریان کار پیدا کردن یا نکردن یه جوون. این داستان ها در عین سادگی جداب هستند چون کسی هم که همچین نوشته ای رو میخونه یه جوون دیگه ست که توی وضعیت مشابهی قرار داره. بهش میگن "درد مشترک". ما خیلی از این درد های مشترک داریم که بدون اینکه بدونیم مارو به هم متصل کردن. شرم های مشترک. عقده های مشترک. آرزوهای بر باد رفته مشترک...
به هرجال ما هنوز اینجاییم و یه ته سوی اومدی نسبت به آینده داریم. هر کدوم به نوعی داریم روزها رو یکی پس از دیگری سپری میکنیم به امید اینکه فرجی بشه. به امید اینکه زندگی به این کشور و به این شهر و به دل این مردم برگرده. هر کدوم یه جوری خودمون و سرگرم یا بی حس میکنیم. خیلی هامون دنبال چیز خاصی نیستیم. فقط به صورت غم انگیزی در سکوت روزها رو سپری میکنیم. روزهایی که قرار بود بهترین روزهای زندگی ما باشند. جوانی. این داستان خیلی از ماست. این داستان یک ملت.
منم یکی از شما. یکی که نمیدون باید چیکار کن. نمیدون باید بیشتر خودش و بی حس کن یا بلند شه و فریاد بکشه, بدون اینکه به نتیجه اش فکر کن. فکر نکنم آینده گان به خاطر این روزگار به نیکی از ما یاد کنن. به هرحال ما مردمانی هستیم که توی مشکلات و دغدغه هایی که ربطی به زندگی ما ندارند داریم غرق میشیم.
امیدوار باشین دوستان. من اینارو مینویسم تا باور کنیم که تنها نیستیم ولی به هر حال باید امیدوار بود و زنده موند. من میخوام فردا رو ببینم. برای کار به فامیلمون زنگ زدم. اونم کار دیگه ای بهم پیشنهاد داد. قرار شد بعدا بازم صحبت کنیم. الان کلا ته کارتم 300 هزارتومن پول دارم. تا وقتی که یه منبع درآمد جدید پیدا کنم این تمام پولی هست که دارم و اصلا هم مایل نیستم از کسی پول قرض کنم. مجبور بشم از وسایلام یه چیزی میفروشم ولی نمیخوام از کسی قرض بگیرم. میخوام خودم حتی توی این وضع به داد خودم برسم و هرکاری که لازم هست و از دستم برمیاد رو انجام بدم.
نمیخوام افسرده , مضطرب یا ناامید بشم. این زندگی من و منم مسيولش هستم. پدرم با دست خالی بدون اینکه یه قرون از پدرش یا کس دیگه ای کمک بگیره این زندگی رو برای من و خانواده ام ساخت. منم باید بتونم همچین کاری بکنم.
دوست شما،عطا.