
سلام. توی این سه ماه که از آخرین نوشته ام میگذره اتفاقات زیادی افتاده. اون کار کارمندی که خودم و براش آماده کرده بودم اتفاق نیافتاد پس من هم برگشتم به روال سابق و در حالی که سعی میکردم یه کار جدید پیدا کنم دوباره شروع کردم به کار کردن با ماشین. تابستون تهران واقعا گرم و طاقت فرساست. کار کردن توی اون شرایط با اینکه سخت بود ولی حس خوبی بهم میداد. یه حس غرور و مرد بودن. البته بارها به این موضوع فکر کردم که من با این همه امکانات و مهارت, درست نیست کارم این باشه. میتونم کار بهتری برای خودم جور کنم و عوض مسافرکشی از مهارت های دیگه ام استفاده کنم. با این حال انگار که به این کار عادت کرده باشم. حتی هرچقدر هم سخت و طاقت فرسا باشه و درآمدش کم باشه, به سختی میتونم خودم و اجبار کنم که سراغ کار دیگه ای برم. انگار این بار هم به این بدبختی عادت کرده باشم. این بار هم کار با ماشین نقطه ی امن ام شده باشه. اینارو میدونستم و سعی میکردم یه کار که با مهارت هام همخونی داشته باشه رو پیدا کنم. باشگاه هم ثبت نام کردم و خیلی برام خوب شد. بعد از باشگاه به حسی داشتم که کمتر توی طول روز تجربه اش میکردم. به خودم افتخار میکردم. از خودم رازی بودم و خودم و بابت کاری که انجام دادم دوست داشتم. بعد از باشگاه حس میکردم توی مسیر درستی دارم قدم برمیدارم. تغذیه ام هم خوب شده بود و تقریبا هرچیزی رو با اشتها میخوردم. کلاس هام توی دانشگاه شرکت میکردم. صبح ها میرفتم قدم میزدم و انگلیسی تمرین میکردم. روزها همینطور میگذشت و من سعی میکردم این روتین و حفظ کنم. به فکر این بودم که وام بگیرم و با اون پول یه دوربین برای خودم بگیرم و کارم و عوض کنم. شروع کنم به فیلم ساختن و ساختن ایده هایی که همیشه توی ذهنم بود. حتی برای یوتیوب.
این وسط اتفاق جالبی افتاد, یکی از دوستان قدیمیم که چند سالی میشه رفته ترکیه و اونجا زندگی میکن زنگ زد بهم و یه کار بهم پیشنهاد داد. یه برنامه تلویزیونی که دو هفته فیلمبرداریش زمان میبره. باید میرفتم ترکیه و اونجا با عواملی که هیچ کدوم رو نمیشناختم شروع به کار میکردم. قبول کردم. خیلی وقت بود که میخواستم برم ترکیه ولی نه پول داشتم نه برنامه خاصی که رفتم اونجا چیکار کنم. فرداش بلیط گرفتم و رسیدم استانبول. دو شب پیش یکی از دوستای قدیمیم موندم که اتفاقا اونم فیلمبردار بود و بیشتر از مجالس و جشن ها فیلم میگرفت. من قبلا هم دوبار اونده بودم استانبول, ولی این بار استانبول یه حس خوبی برام داشت. انرژی شهر و آدم هاش و دوست داشتم. با اینکه خیلی کم ترکی استانبولی بلد بودم اما هرجا میرفتم میتونستم با آدم ها ارتباط برقرار کنم و انرژی خوبی ازشون میگرفتم. با اینکه توی شهر غریب بودم ولی هیچ استرس و اظطرابی نداشتم و بیشتر هیجان داشتم. انرژیم بالا بود و این و دیگران هم احساس میکردن و بهم میگفتن. انگار بعد از سال ها خود واقعیم بودم. و توی اون لحظه زندگی میکردم بدون اینکه نگران چیزهای الکی باشم. با همه خوش و بش میکردم. سروقت میخوابیدم و صبح هم سروقت بیدار میشدم. صبحانه میخوردم, ورزش میکردم و مواظب خودم بودم تا از ایم روتین خارج نشم. حتی وقتی تلفونی با خانواده ام صحبت میکردم اونا هم این تغییرات و میدیدن و برام خوشحال بودم. عوض شدن محیط و فضایی که توش بودم بهم کمک کرده بود تا تمام کمبود هام و فراموش کنم. خیلی اتفاقی توی یه مسیر جدید افتاده بودم و این همون چیزی بود که میخواستم. اینکه منجلابی که توش بودم و ترک کنم. بتونم یه مسیر جدید شروع کنم. خودم با چالش های جدید محک بزنم و حالا همه اینارو داشتم. میخواستم تنها و مستقل باشم. دور از خانواده. خودم برای خودم تصمیم بگیرم. خودم هر روز با برنامه خودم بیدار شم و کار کنم و حالا همه اینارو داشتم. یه کشور جدید, یه شهر جدید با آدم های متفاوت. زبان جدید با چالش های متفاوت و هیجان انگیز.
پروژه ای که برای اون به استانبول رفته بودم خیلی چیزها بهم یاد داد. اونجا آدم هایی رو دیدم که شاید نصف من هم اطلاعات یا مهارت نداشتن ولی تونسته بودن گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون. وقتی اونارو دیدم با خودم گفتم اگر اینا تونستن پس حتما منم میتونم. احساس میکردم اینجا پر از موقعیت های مختلف. هرکس با هر مهارتی اگر بخواد میتونه برای خودش کار و شرایط مناسبی ایجاد کن. یکی از تهیه کننده های پروژه که وضعشم خیلی خوب بود فقط چون زبان انگلیسی بلد بود تونسته بود موقعیت خوبی رو برای خودش اوکی کن. خوب منم زبانم عالی هست. تازه کلی کار دیگه هم بلدم. اونجا دیگه هیچ موادی نبود و من میتونستم آدم دیگه ای باشم. آدمی که فقط درگیر کار و اینه که چطور بتونه روابط خوبی با دیگران بسازه. به این فکر میکردم که چقدر موقعیت های مختلف زیاده و منم چلاق نیستم و اگر بخوام میتونم یه موقعیت و کار مناسب برای خودم پیدا کنم. حتی به طور خیلی جدی به شروع کردن YouTube و محتوا ساختن و روایت زندگیم فکر میکردم و همه اینا توی ذهنم خیلی خوب به هم چفت و بسط پیدا میکردن. انگار که خیلی اتفاقی همون زندگی ای که آرزوش و داشتم و به دست آورده بودم. بعد از اتمام پروژه برگشتم پیش دوستم. چند بار با هم رفتیم سر پروژه های مختلف مثل عروسی یا افتتاح فروشگاه و رستوران و براشون ویدیو ساختیم. کار همون کار بود ولی محیط متفاوت باعث میشد همه چیز رنگ و لعاب تازه ای به خودش بگیره.
این وسط دانشگاه هم رفتم. محیط دانشگاه هم مثل جاهای دیگه شهر پر جنب و جوش بود. دانشجوها یا درس میخوندن یا با هم وقت میگذروندن و از اینترنت رایگان و پر سرعت لذت میبردن. اونجا به این فکر کردم که میتونم اینجا درس بخونم و به زندگیم یه مسیر جدید بدم. خیلی از دانشجوهایی که اونجا درس میخوندن توی شرکت های معروف مشغول به کار بودن. کلی دانشجوی ایرانی دیدم که مشغول تحصیل بودن و کنارشم کار پاره وقت انجام میدادن. اونجا با خودم به این فکر میکردم که من هم میتونم همه این کارها رو انجام بدم. حتی خیلی بهتر. فقط باید نترسم و خودم به مسیر بسپارم و شروع کنم. لازم نیست از همه چیز خبر داشته باشم فقط کافیه شروع کنم. هیچ کس نمیدونه فردا چع اتفاقی میتونه بیافته.
تقریبا دو هفته هم با دوستم بودم. کلی گردش رفتیم کار انجام دادیم و من با استانبول و زندگی توی این شهر آشنا شدم. و برگشتم. الان که بهش فکر میکنم میبینم که اشتباه کردم. نباید برمیگشتم و باید سعی میکردم بمونم. ولی از طرفی هم اگر قصدم برای موندن جدی هست باید برمیگشتم و مدارکم و کامل میکردم. باید مدرک و ریز نمراتم رو از دانشگاه بگیرم. باید ترکی استانبولیم رو تقویت کنم و راجب مسیر شغلیم هم فکر کنم. الان میتونم ادیت ویدیو و افتر افکت کار کنم. میتونم زبان انگلیسی تدریس کنم و این فقط شروع ماجرا هست.
از روزی که برگشتم بازم افسرده شدم. مدام مواد میزنم و نمیتونم خودم و با هیچ چیز اینجا هماهنگ کنم. مخصوصا الان که عوض تهران برگشتم شهر خودمون و توی خونه پدری هستم. هربار که برمیگردم توی این شهر و خونه بیرون اومدن ازش برام سخت میشه. هر روزی هم که میگذره بیشتر سخت میشه و من بیشتر کاری انجام نمیدم و بیشتر حس بی هویتی بهم دست میده. انگار هیچ چیز اینجا برای من نیست.
اینجا تمام زندگیم شده نگران بودن در مورد آینده در مورد اینکه چی میخواد بشه. 5 ساله زندگی نکردم و فقط زندگی رو گذروندم چون فکر میکردم یه چیزایی باید اوکی بشه تا من بتونم زندگیم و شروع کنم. اما هیچ اتفاقی نیافتاد و فقط سن ام بیشتر شد. نمیخوام به این مدل زندگی ادامه بدم. میخوام خودخواه باشم و فقط برای خودم با قوانین خودم زندگی کنم. بدم میاد از اینکه بدون اینکه کاری انجام بدم خسته میشم. میخوام زیر باز مسئولیت له شم. میخوام زندگی کنم. همین لحظه رو بدون اینکه نگران فردا یا دیروز باشم. فقط زندگی کنم. فراموش کنم کی بودم و خودم باشم.
این مدتی که ایران هستم. میخوام روی مهارت هام کار کنم. ویدیو ساختن و ادیت. زبان انگلیسی و ترکی استانبولی. ورزش کنم. خودم و کار کنم و پول سیو کنم. کار کنم قبل از اینکه کسی بخواد کاری بهم بسپاره. خودم شروع کنم و خودم تموم کنم. میخوام استدیو بزم. شروع میکنم به ساختن پادکست و ویدیو. میخوام همون زندگی که دوست دارم زندگی کنم. میخوام قوی باشم. بدون ترس و استرس. نمیخوام خودم و با بقیه مقایسه کنم. فقط یه سوال هست که میخوام به جوابش برسم اونم اینه که "من کی ام؟" نه اینکه بقیه چی ان و چیکار میکنن! من کی ام؟ این تنها سوالی هست که باید ذهن من و به خودش مشغول کرده باشه. باید خودم تعریف کنم. دوباره خودم و تعریف کنم. میبینم که خیلی ها به من حسودیشون میشه و غبطه میخورن. میخوام باور کنم کی هستم. میخوام باور کنم که من هستم و میتونم کار خوب انجام بدم. میتونم چیزایی که توی ذهنم هست رو بسازم. میخوام انجام بدم. برای خودم. با قوانین خودم. میخوام به جای فرار از زندگی, زندگیم و شروع کنم. فکر کنم 60 سالمه و حالا به صورت معجزه آسایی برگشتم به 34 سالگی. هر روزمو بدون ترس بسازم.
ترکیه برام مثل یک تلنگر بود. تلنگری که به من نشون داد من میتونم. فقط باید باور کنم. ترکیه به من نشون داد من از خیلی ها که خودم و باهاشون مقایسه میکنم جلوترم ولی ترس نمیزاره خودم و نشون بدم. باید حرکت کنم. باید مسئولیت پذیر باشم. باید بسازم و برم جلو. هیچ کس نمیدونه فردا چه اتفاقی میتونه بیافته. پس نباید ناامید شد.
حرکت کن. میدونم شرایط واقعا سخت و ناامید کننده ست, ولی نباید ایستاد باید حرکت کرد به هر سمتی که شده فقط برای اینکه راکد نموند.
من به اندازه کافی یاد گرفتم حالا باید چیزایی که بلدم و انجام بدم. برای هیچ کس مهم نیست من چیکار میکنم با کارم بد یا خوبه. فقط باید بسازم و برم جلو. باید شجاعت خودم بودن و داشته باشم. باید شجاعت باور کردن خودم و داشته باشم. همین.
اگر بخوای میشه. خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش و بکنی. ادامه بده.
همیشه دوست شما
عطا