
روزمون رو با خبرهای بد یا حس بد شروع میکنیم. این پروسه برامون عادت شده. هوا به شدت سرده. اینترنت هنوزم قطع. به هزاران هزار فکری که توی سرم هست نگاه میکنم، هیچکدوم make sense نمیکنن. با عقل جور درنمیان.
وقتی با خواهرم صحبت میکنم بهم میریزم. وقتی به این فکر میکنم که توی چه شرایط سختی هست و هر روز چه تصمیم های سختی باید بگیره. به اینکه منم اینجا مثل یه تیکه گوشت بی مصرف موندم و کاری از دستم برنمیاد.
به مادرم فکر میکنم که پیر شده ولی هنوزم نگران بچه هاش. کاش این سرمای زمستون زودتر تموم بشه. کاش اینترنت وصل شه تا بتونم با خواهرم صحبت کنم. کاش یه مقدار پول داشتم و میدادمش به خواهرم. کاش بشه که قبل از اینکه خیلی دیر بشه یه ماشین خوب بخرم و مادرم و سوار کنم.
اینا بیشتر اون فکرهایی هستن که مدام توی سرم میان و من راه حل مشخصی براشون ندارم.
نباید هیچ چیز برات مهم باشه. نباید بزاری چیزی کسی یا حرفی تو رو از کاری که میخوای بکنی منصرف کن. همه اینا یه بازیه. بقیه هم بازیکن های این بازی ان.
باید یه اتفاقی بیافته. نمیخوام بیشتر از دو ماه به این بازی ادامه بدم. باید یه اتفاقی بیافته باید این چرخ دوباره به حرکت بیافته. باید همه چیز برات جدی و مهم باشه و از کنار هیچ چیز سرسری رد نشی.
هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد گرفت.
دوستان زنده بمونین. ما باید فردا رو ببینیم
دوست شما، عطا