من یک تازهوارد در قارهی بزرگ آمریکا هستم؛ در ساحل شرقی، ایالت نیویورک، شهر نیویورک زندگی میکنم. بیشتر عمرم را در تهران گذرانده بودم و در نهایت یک ماجرای عاشقانه پایم را به این سرزمین باز کرد. شاید در فرصتی دیگر از عشقهایی که مرزها را به بازی میگیرند بنویسم، اما این نوشته دربارهی چیزی دیگر است: فرهنگ کار داوطلبانه.
اخیراً درگیر تجربهای بسیار ساده و دلنشین شدهام. اسم این برنامهی داوطلبانه Reading Partners است و معادل فارسی «همخوان» را پیشنهاد میدهم.
ماجرا این است که داوطلبها—چه آنلاین و چه حضوری—با بچههایی که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفتهاند کتاب میخوانند. کتابها در پلتفرم این برنامه موضوعبندی و سطحبندی شدهاند. کودک بر اساس علاقهاش کتابی انتخاب میکند، بعد کمتر از ده دقیقه بخشی از آن را داوطلب با صدای بلند میخواند. بعد هم تمرینها و بازیهای سادهای طراحی شده که با هم انجام میدهیم. در طول یک جلسهی یکساعته، مهارت خواندن و نوشتن بچهها تقویت میشود.

گویا توانایی خواندن و نوشتن پایهی همهی پیشرفتهای بعدی است؛ اگر کودک در همان سالهای اول مدرسه عقب بماند، آیندهاش هم تحت تأثیر قرار میگیرد. آمارها نشان میدهد که در آمریکا حدود یکسوم دانشآموزان کلاس چهارم هنوز مهارت خواندن کافی ندارند، و همین مسئله احتمال ترک تحصیل و مشکلات شغلی در آینده را بالا میبرد. Reading Partners تا امروز با بیش از ۷۰ هزار داوطلب به صدها مدرسه دولتی در ایالتهای مختلف کمک کرده و هزاران کودک توانستهاند با کمک همین جلسات ساده، مهارت خواندنشان را به سطح استاندارد برسانند.
راستش انگیزهی من برای شرکت در این برنامه چیز دیگر بود: بهعنوان تازهوارد، نیاز به تجربهی کار داوطلبانه و معرفینامه (Referral Letter) داشتم. به همین خاطر در این برنامه ثبتنام کردم و عمداً هم گزینهی حضوری را انتخاب کردم (من هم از جلسات آنلاین خستهام). روند ثبتنام خیلی جدی بود: مدارک تحصیلی و هویتی فرستادم، انگشتنگاری شدم ، پیشینهی جناییام را هم چک کردند! خوشبختانه تأیید شدم و بهزودی رسماً فعالیت را شروع میکنم.
یکی از بخشهای جالب این تجربه برایم جلسهی معارفه بود. داوطلبان خودشان را معرفی میکردند و من از تنوع سن و شرایطشان حیرت کردم. بعضیها هشتاد ساله بودند و بعد از بازنشستگی هنوز با انرژی به این کار ادامه میدادند. بعضی دیگر چند فرزند را بزرگ کرده بودند و حالا وقتشان را برای کمک به بچههای دیگر میگذاشتند. حتی یک خانم دکتر بود که بهخاطر بیماری مجبور به استراحت شده ، اما باز هم به این برنامه پیوسته بود و با اضطراب میگفت: «من تجربهی تدریس ندارم، لطفاً کمک کنید آماده شوم.» آدمهایی با سن و سالها و تجربههای مختلف که وقت و انرژیشان را برای نسل آینده میگذارند بدون چشمداشت مالی و منفعت خاصی. این شگفتانگیز است.

فکر میکنم در گرانترین شهر جهان، با این تنوع فرهنگی و نژادی غیرقابل تصور، چنین ایدهای چقدر کاربردی و دربرگیرنده است. و من، شمیم، قول میدهم اگر روزی به ایران برگشتم و چنین برنامهای تا آن زمان اجرا نشده بود، حتماً آن را اجرا کنم. و اگر کسی از خوانندگان این نوشته علاقهمند باشد، صمیمانه اعلام آمادگی میکنم: میتوانیم با هم یک نسخهی باکیفیت از این برنامه را در ایران راهاندازی کنیم.
به امید روزهایی که ایدههایمان به ثمر برسند.
شمیم