چطور رنج که در سرشت انسان نهفته شده چنین برای او غریب و دلهرهآور است؟

انسان از ازل پیوند خورده با رنج خلق شد، رنج در پوست و خونش آغشته شده و درواقع ماده اولیه آن است. از زمانی که انسان از بهشت رانده شد، رنج عمیق جدایی و غربت را آموخته است. از آنجایی که فهمید راهی برای برگشت به گذشته وجود ندارد و باید از تمام شادکامیها بگذرد، رنج رها کردن و دل کندن را تجربه کرد.
رنج در تمام تار و پود زندگی انسان نهفته است و گاهی تمام شور زندگی را در جا خفه میکند. رنج جایی پدید میآید که دلهره شروع میشود، دلهره از کم بودن، از جدا افتادن، از عقب ماندن، از آنچه باید بودن نبودن، از متفاوت بودن، از مسیری متفاوت و عجیب رفتن، از خلق کردن چیزی و دست کم گرفته شدن.
رنج در صبحگاه میتواند اولین حسی باشد که در ذهن قدم میگذارد و چشمانمان را باز میکند. ما تقریبا از همه چیز رنجمیکشیم، همیشه چیزی برای رنجاندن ما هست حتی اگر در اتوپیا شخصی خودمان زندگی کنیم.
رنج را نمیتوان بیرون کرد، اما میتوان در کنارش زندگی کرد و در چشمانش خیره شد. او مانند موجودی بیصدا و کوچک است که همراه ما آفریده شده اما در تمام عمر تلاش میکنیم از دستش خلاص شویم فقط چون ما را معذب میکند، از جاده دورمان میکند، در پستوی خانه پنهانمان میکند و دست و دلمان را میلرزاند.
رنج همیشه چیزی برای گفتن دارد، او بی دلیل ما را در آغوش نمیکشد، همیشه میخواهد تلنگری بزند که چه چیزی واقعا برایمان مهم است. درواقع اگر چیزی حتی کوچک در جهان باشد که به آن اهمیت بدهیم، خواه نا خواه رنج میکشیم.
داشتن یا نداشتن، هردو رنج را پدید میآورند. انسان بودن و نفس کشیدن رنج را به میدان میآورد. رنج شاید به بد بودن مشهور شده است، اما در واقع رنج کشیدن به ما این را ثابت میکند که هنوز انسانیم و میتوانیم عشق بورزیم.
زیستن رنج، هنری نادر است. هیچگاه نمیتوان با خیال راحت رنجی که در جهان تجربه میکنیم را زیست کنیم.
همیشه ناخودآگاه از دستش فرار میکنیم و خود را به در و دیوار میزنیم که حتی ثانیهای وجودش را حس نکنیم.
اما زیستنش یک نیرو است، یک نیرو برای این که بدانیم واقعا نقش ما در جهان چیست، برای این که یادمان بیاید از ابتدا قرار بود چه رسالتی را به عهده بگیریم. رنج هرکسی منحصر به فرد است، شاید فقط برای چند دقیقه باید به آن گوش کنیم...