«من آدم خوبی هستم، اما اهل سیاست نیستم.»
این جمله امروز بسیار آشناست؛ جملهای که سیاست را امری حاشیهای، آلوده یا صرفاً مربوط به قدرت میداند و اخلاق را امری شخصی، درونی و مستقل از آن. اما اگر به افق یونان باستان بازگردیم، جایی که نخستین صورتبندیهای مفهومیِ سیاست و انسان شکل گرفته، این جدایی نه بدیهی است و نه حتی ممکن.
ارسطو انسان را zoon politikon تعریف میکند؛ حیوانی که اساساً حیات اجتماعی دارد و در پولیس، یعنی دولتشهر، زندگی میکند. zoon politikon صرفاً به این معنا نیست که انسان «در جامعه زندگی میکند»، بلکه به این معناست که انسانی که بیرون از پولیس قرار دارد، بهتمامی انسان نیست؛ یا خداست یا حیوان. از این منظر، سیاست در یونان باستان نه وسیلهای برای دستیابی به هدفی والاتر است و نه ابزاری برای مدیریت یا کنترل، بلکه یکی از ستونهای تعریف انسان به شمار میآید. سیاست شرط امکان حیات اجتماعی است؛ و بههمین دلیل، شرط امکان دوستی، عدالت، اخلاق و حتی خوشبختی.
در این افق، سیاست ابزار نیست، بلکه معیار آزادی است. آزادی نه به معنای رهایی درونی یا استقلال فردی، بلکه به معنای امکان حضور در فضای عمومی، سخن گفتن، مشارکت در تصمیمگیری و اثرگذاری بر جهان مشترک است. به همین دلیل، در پولیس یونانی تنها آزادمردان حق حضور در عرصهی عمومی را داشتند. بردگان و بیگانگان نه به دلیل ناتوانی یا نادانی، بلکه بهواسطهی محروم بودن از آزادی، از مشارکت سیاسی کنار گذاشته میشدند. آزادمرد کسی بود که میتوانست ظاهر شود، سخن بگوید، تصمیم بگیرد و اثر بگذارد. برده دقیقاً به همین معنا «غیرسیاسی» بود؛ زیرا از پیش از امکان حضور در فضای عمومی محروم شده بود. غیرسیاسی بودن، در این معنا، نه یک انتخاب، بلکه نشانهی فقدان آزادی بود.
از همینجا میتوان دید که فهم یونانیِ سیاست با بسیاری از برداشتهای مدرن از آن ناسازگار است. در افق یونانی، سیاست نه ابزار مدیریت است و نه تکنیکی برای اعمال قدرت؛ بلکه شیوهای از بودنِ انسان در جهان مشترک است. در دورههای بعد، سیاست بهتدریج از این افق جدا میشود و به امری ابزاری برای بقا، امنیت، تولید یا سلطه فروکاسته میشود. این دگرگونی صرفاً تغییر در کارکرد سیاست نیست، بلکه نشانهی گسستی عمیق در فهم انسان از خود است. متفکرانی چون هانا آرنت این گسست را نه بهعنوان پیشرفت، بلکه بهعنوان فقدانِ امکانی بنیادین تجربه میکنند: فقدان جهانی که در آن انسان بتواند بهمثابه کنشگر سیاسی ظاهر شود. زیرا در افق یونانی، انسانی که از سیاست کنار گذاشته میشود، نهتنها از مشارکت اجتماعی محروم است، بلکه بهتدریج توان درک مفاهیمی چون دوستی، عدالت، عشق و اخلاق را نیز از دست میدهد.
اما نسبت سیاست و اخلاق چیست؟ در افق یونانی، اخلاق (ethos) اساساً امری خصوصی یا درونی نیست. اخلاق به معنای شیوهی زیستن انسان در نسبت با دیگران، در جهانی مشترک است. و این جهان مشترک چیزی نیست جز آنچه سیاست میسازد و حفظ میکند. بدون پولیس، بدون فضای عمومی، و بدون امکان گفتن و شنیده شدن، اخلاق اساساً نمیتواند تحقق پیدا کند. به علاوه، اخلاق یونانی نه بر نیتهای درونی، بلکه بر کنشهای قابل رؤیت استوار است؛ کنشهایی که دیگران میتوانند دربارهی آنها داوری کنند. و این داوری تنها زمانی ممکن است که فضایی عمومی وجود داشته باشد، فضایی که انسانها در آن برابر فرض شوند و گفتوگو و نزاع عقلانی امکانپذیر باشد. تمامی این شروط، ذاتاً سیاسیاند.
وقتی سیاست (به معنای یونانی آن) حذف میشود، اخلاق معمولاً به یکی از سه صورت فروکاسته میشود. یا به اخلاقی درونی و وجدانی تبدیل میشود که به نیت و احساس گناه محدود است و نسبتی با جهان مشترک ندارد؛ یا به اخلاقی ابزاری بدل میشود که کارکردش حفظ نظم و جلوگیری از «مسئلهسازی» است؛ و یا به اخلاقی فردی و سلیقهای تقلیل مییابد که فاقد هرگونه معیار داوری مشترک است. در هر سه حالت، اخلاق غیرسیاسی میشود و درست به همین دلیل، ضعیف و شکننده.
فضیلتهایی مانند عدالت، شجاعت، اعتدال یا سخاوت نیز تنها در همین بستر معنا دارند. هیچیک از این فضایل در خلأ قابل تحقق نیستند. عدالت بدون دیگری، بدون قانون و بدون داوری عمومی بیمعناست. حتی شجاعت، که ممکن است امری فردی به نظر برسد، در یونان باستان یا در میدان نبرد معنا داشت یا در شجاعتِ سخن گفتن در آگورا؛ یعنی همواره در نسبت با عرصهی عمومی و سیاست.
هانا آرنت نشان میدهد که با حذف سیاست، خطر عمیقتری نیز پدیدار میشود: امکان ظهور شر رادیکال. این شر نه از نیتهای شیطانی، بلکه از جایی شکل میگیرد که انسانها دیگر کنشگر سیاسی نیستند، داوری نمیکنند و در فضای عمومی ظاهر نمیشوند. وقتی سیاست از میان میرود، پاسخگویی از بین میرود، کنشها از معرض قضاوت عمومی خارج میشوند و اخلاق به اطاعت فروکاسته میشود. در چنین وضعیتی، شر میتواند کاملاً «اخلاقی» جلوه کند.
در نهایت، با تکیه بر تعریف یونانی سیاست، میتوان گفت سیاست شرط امکان اخلاق است؛ زیرا اخلاق تنها در جهانی مشترک، در برابر دیگران و در معرض داوری عمومی معنا دارد. انسانی که از سیاست کنار گذاشته میشود (چه برده، چه بیگانه و چه مطرود) صرفاً بیقدرت نیست، بلکه به معنای دقیق کلمه بیاخلاق است؛ چرا که جایی برای تحقق اخلاق در اختیار ندارد. از این منظر، حذف سیاست فقط حذف یک ساحت از زندگی انسان نیست، بلکه حذف امکان اخلاقمند زیستن است. در افق یونان باستان، خوشبختی (eudaimonia) نه حالتی درونی و روانشناختی، بلکه شکلی از زیستن در پولیس و تحقق فضیلت در کنشهای عمومی است. انسانی که از سیاست کنار گذاشته میشود، نهتنها امکان اخلاقمند زیستن را از دست میدهد، بلکه اساساً از امکان خوشبخت بودن (به معنای یونانی آن) محروم میشود.