به خاطر دارم ایامی را که در منطقه (قریه) زندگی ساده و مزرعهی داشتیم. صبح ها از باقی خستگی های کار دیروز به سختی خودم را از رخت خواب کنده و برای رفتن به مکتب، که تقریبا یک ساعت طول راهش بود، آماده میکردم. زنگ مکتب ساعت ۸ میخورد و با جدیت تمام باید سر صف اول مکتب حاضر میبودی در غیر آن باید گوشمالی را به دوش میکشیدی. سر ساعت ۱۲ از مکتب تمام شده با شوخی شوخی و بگو بخند های دوستانهی دوران طفولیت یک قسمی تن به خانه میرساندیم و به محض اینکه دَرِ خانه گشوده میشد، آبیجان ظهرانه را آماده میکرد. بعدِ صرف غذا و یک استراحت لحظهی باید آماده میشدیم برای بردن گوسفندان به چراگاه ها و علفزار های که اطراف قریه ما بود. چیزی که این اخیرا ها با به یاد کردن ازون روزها متوجه شدم این بود که در طول راه خانه و صحرا چون طفل بودیم شاید بارها و به کرات به زمین میخوردیم که یک امر عادیست. و اما با هر بار به زمین خوردن، زمین را توحین کرده و به آن تُف میانداختیم که احتمال تجربه داشتنش برای شما دور از تصور نیست.
حال که اندیشه بخرج میدهم، متوجه میشوم که ما از بدوی زندگی و همان دوران طفولیت کنار آمدن با مشکلات و نحوهی برخورد با مشکلات را درست نیاموختهایم و اکنون نیز شاید ماجرا اینطوری که در گذشته اتفاق افتاده دیگر نیفته، اما بدون شک به خود رنگ و شکل دیگری گرفته و به نوع از انواع اتفاق میافتد.
پ.ن حال بجای اینکه به زمین توحین کنیم شاید باید بهتره بیاندیشیم، ببینیم و علت به زمین خوردن مان را دریابیم و با عبرت و درس که از ماشین فکر مان بدست میاریم در ممانعت از تکرار به زمین خوردن هایمان پیش قدم شویم.
?یادداشت های روزانه ام?♂️