
دلم گرفته بود. بیهدف استارت زدم و با موتور افتادم توی خیابانهای شهر. نمیدانم چطور شد که سر از جادهی قبرستان درآوردم. بیاختیار یاد «خسرو» افتادم. پیچیدم توی محوطه، رفتم تا رسیدم کنار مزارش. موتور را خاموش کردم و نشستم کنار سنگی که اسم خسرو، با آن خط خوش و درشت رویش حک شده بود.
سیگاری روشن کردم، پک عمیقی زدم و چشمهایم را بستم. زیر لب به رفیق قدیمیام سلام کردم. میدانی؟ خسرو خیلی از این دردها و خاطرات را همینجا، توی همین شهر با من در میان گذاشته بود.
چند سال پیش، وقتی هنوز نفس میکشید، یکبار به من گفت: «رفیق، دوست دارم قبل از اینکه بمیرم، سرگذشت زندگیام را بنویسم.» به او گفتم: «حتماً این کار را بکن. بنویس تا صدای همدردهای خودت باشی؛ بگذار بدانند که تنها نیستند.»
حالا خسرو زیر خروارها خاک خوابیده و هیچکس از دردهایی که او یک عمر با خودش اینطرف و آنطرف میکشید، خبردار نشد. این حرفها و رازهایی که بین من و او رد و بدل شد، مثل یک بارِ سنگین، مثل یک مسئولیت نانوشته روی شانههایم سنگینی میکند. برای همین تصمیم گرفتم حالا که او نیست، من خاطراتش را -هرچند پراکنده و تا جایی که حافظهام یاری میکند- روایت کنم. دفترچه و خودکارم را از کیف درآوردم تا بنویسم؛ شاید حقی برای گرفتن نباشد، اما شاید بتوانم کمی از سنگینی این بار که روی دوشم است، کم کنم.
یکی از عمیقترین زخمهایی که تا لحظهی مرگ با خسرو ماند و هیچوقت خوب نشد، زخمی بود که در نوجوانی، توسط چند آدمنمای بیاحساس به روح و جسمش وارد شده بود. اما به قول خودش، ضربهی اصلی را آن غریبهها نزندند.
میگفت: «من بیگناه بودم... آن وقتها عقلم نمیرسید؛ فکر میکردم چون این بلا سرم آمده، کثیفترین و بیعرضهترین آدم دنیام. حس میکردم چیزی توی سر و سینهام گیر کرده که دارد با فشار بدنم را مچاله میکند. خُرد و خمیر شده بودم، اما نمیدانستم این تازه شروع بدبختیهایم است. مصیبت و فاجعهی اصلی وقتی شروع شد که پا گذاشتم توی خانه و پدرم از ماجرا بو برد.»
جایی که باید امنترین نقطهی دنیا برای یک نوجوان آسیبدیده باشد، برای خسرو تبدیل شد به شکنجهگاه. جایی برای تحقیر، تنبیه و سرکوفت. پدر خسرو آدمی خشک و مذهبی بود؛ به جای اینکه پناهِ فرزندش باشد، سالها روح او را با رفتارهای آزاردهنده و نادیده گرفتنهایش لِه کرد.
بگذارید یکی دو مثال بزنم تا عمق فاجعه را بهتر درک کنید:
خسرو تعریف میکرد: «بعضی شبها که خواب بودم، پدرم بیهوا میآمد بالای سرم، پتو را میکشید و مینشست روی سینهام. بیمقدمه شروع میکرد به کتک زدن. سیلی و مشت بود که توی صورتم فرود میآمد. از خواب میپریدم و چند ثانیه در شوک بودم که چه شده؟ تا میآمدم بفهمم چه بلایی دارد سرم میآید و سعی میکردم از زیر دستش فرار کنم، توی گوشم زمزمه میکرد: "یادت نره چیکارت کردن..."»
تا مدتها اگر خسرو میخندید، یا حتی لبخندی روی لبش مینشست، پدرش با عصبانیت و تمسخر به او توپ میزد: «خجالت بکش بیشرف! تورو فلان کردن، اونوقت چطور روت میشه بخندی؟»
با تکرار این حرفها و رفتارهایی که هیچ پدری نباید در حق بچهاش بکند، وجود خسرو در هم شکست. و این چرخه انگار قرار بود تا ابد ادامه داشته باشد.
یکبار دیگر تعریف میکرد که اتفاقی حرفهای پدر و مادرش را شنیده بود. پدرش توی پذیرایی میگفت: «میتونم این لکه ننگ رو طوری از روی زمین محو کنم که هیچکس هیچ اثری ازش پیدا نکنه.» و مادرش... مادرش بعد از چند ثانیه سکوت، با خونسردی تمام جواب داده بود: «اینجوری باز هم آبروی خودمون میره، فایدهای نداره.»
خسرو بارها سعی کرد از رنج و دردی که به جانش افتاده حرف بزند، اما هربار با تحقیر خانواده و بیتوجهی اطرافیان روبهرو شد. فامیل و نزدیکان وقتی دردش را میشنیدند، با حالتی طلبکارانه و بیتفاوت میگفتند: «خب حالا که چی؟ اینا رو ول کن، حالا میخوای چه غلطی کنی؟»
پدرش هم هیچوقت از آسیبهایی که به پسرش زده بود پشیمان نشد. دقیقاً از نقطه ضعف و زخم خسرو استفاده میکرد تا قدرتش را به رخ بکشد. میگفت: «روش من این بوده؛ هرچی هم که سرت اومده، سزاوارش بودی!»
خسرو میگفت هربار که از دردش گفته و آن واکنشهای سرد را دیده، چیزی درونش خرد شده. فهمیده بود که راه فراری نیست، هیچکس صدایش را نمیشنود و باید تا ابد این بار را تنهایی به دوش بکشد.
گاهی با خودم فکر میکنم چطور ممکن است یک پدر اینطور به فرزندش آسیب بزند؟ چطور کسی که باید پناهگاه باشد، میشود شکنجهگر؟
خسرو میگفت: «پدرم میدانست من هیچ قدرتی ندارم. نه میتوانستم از خانه فرار کنم، نه کسی را داشتم که به او پناه ببرم. او از این ضعف من تغذیه میکرد. هر وقت میخواست احساس قدرت کند، سراغ من میآمد. انگار من آدم نبودم؛ انگار حق نداشتم درد بکشم.»
شاید پدر خسرو خودش هم احساس ناتوانی میکرد، شاید جاهای دیگرِ زندگیاش زورش به کسی نمیرسید، اما اینها هیچکدام توجیهی برای جنایتش نیست. او با اعمال قدرت بر کسی که ضعیفتر بود، حس کنترل پیدا میکرد. یک چرخهی ویرانگر که خسرو را روزبهروز بیشتر نابود میکرد.
مسئله فقط خشونت فیزیکی نبود. پدر خسرو به جای اینکه بفهمد فرزندش «قربانی» است، او را منبع «ننگ» میدید. در فرهنگی که «شرافت خانواده» را بالاتر از جان و روان آدمها میدانند، وقتی پدری فرزندش را لکهی ننگ ببیند، دیگر او را انسان نمیبیند؛ او را مشکلی میبیند که باید پنهان شود، یا به زورِ مشت و لگد «اصلاح» شود.
چون خسرو پناهی نداشت و صدایش به جایی نمیرسید، پدرش مطمئن بود که مجازات نمیشود. همین اطمینان از بیپاسخگویی باعث شد آن خشونتها روزبهروز بدتر شود. و ظالمانهترین بخش ماجرا؟ آنجا بود که پدرش با گفتن «سزاوار تو بوده»، مسئولیت جنایت دیگران را هم انداخت گردن قربانی. خسرو نه تنها آسیب دیده بود، بلکه مجبور بود احساس گناه هم بکند.
سوال بزرگ اینجاست: چرا خانواده و جامعه اجازه دادند این اتفاق بیفتد؟ چرا وقتی خسرو کمک خواست، کسی باورش نکرد؟
در خیلی از جوامع، قدرت پدر «مقدس» است و دخالت در کار خانه «عیب». این سکوت جمعی، یعنی همدستی با آزارگر. عمو و عمهای که ساکت ماندند، همسایههایی که صدای فریاد را شنیدند و پرده را کشیدند، همه بخشی از این جنایت بودند.
شاید یک روانشناس باید بیاید و بگوید این برخوردها چه بلایی سر آیندهی یک نوجوان میآورد. اما من... من که دوست خسرو بودم، به چشم خودم دیدم که این زخمها هیچوقت خوب نشدند. او تا آخرین لحظهی عمرش با آنها جنگید و زندگی کرد.
باد تندی شروع به وزیدن کرده. آسمان تیره شده، انگار میخواهد باران ببارد. بهتر است تا خیس نشدم برگردم خانه. اما داستان خسرو هنوز تمام نشده... هنوز حرفهای زیادی مانده که باید بشنوید.
**ادامه دارد...**